۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

سیره‌ی سریانی هابیل




این ترجمه در شماره چهاردهم ماهنامه شهرکتاب در زمستان سال ۱۳۹۵ در تهران منتشر شده است.

در سالِ ۱۹۷۲، در دمشق، عالی‌جناب ایگناتیوس یعقوبِ سوم، بطریقِ کلیسای ارتودکسِ انطاکیه، به سباستین براک (Sebastian Brock)، دانشمندی جوان، اهلِ انگلستان، اجازه داد که در مجموعه‌ی دوجلدی بی‌نظیری از سِیَرِ قدیسان که به زبانِ سریانی نوشته شده بود تفحص کند. دو سال بعد، دانشمندِ جوان متنِ سریانیِ بخشی از آن مجموعه را که سیره‌ی هابیل خوانده می‌شود در شماره‌ی ۸۷ مجله Le Muséon با ترجمه‌ی انگلیسی و مقدمه و حواشی و توضیحات منتشر کرد. دانشمندِ جوان اکنون استاد سالخورده‌ی زبان و ادبیاتِ سریانی کالجِ ولفسون (Wolfson) در دانشگاهِ آکسفورد است. سیره‌ی سریانیِ هابیل در واقع تفسیرِ شاعرانه‌ی بابِ چهارم سِفرِ پیدایشِ عهدِ عتیق است. سیماخوس، نویسنده‌ی تفسیر، کوشیده است که سرگذشتِ هابیل را نوعی بشارتِ آمدنِ عیسی مسیح معرفی کند. مضمونی که در تفاسیرِ سریانی مکرر آمده است. از زندگی و هویتِ سیماخوس جز همین نام چیزی نمی‌دانیم. براک معتقد است که به رغمِ نامِ یونانی‌اش، سیماخوس متن را به سریانی نوشته است. براک همچنین تاریخِ متن را با قیدِ احتمال آخرِ قرنِ پنج یا ابتدای قرِن ششمِ میلادی می‌داند.

بازنویسی یا بازآفرینیِ متونِ کهن برای بعضی نویسندگان و شاعران فارسی هوس‌انگیز بوده است. معروفترین نمونه احمدِ شاملو است که گیلگمش را از روی ترجمه داودِ منشی‌زاده و غزل‌ِ غزلهای سلیمان را از روی ترجمه‌ی قدیمِ کتابِ مقدس به فارسی‌ای که می‌پسندید بازنویسی کرد. به گمانِ من موفقترین نمونه‌ها حاصلِ کارِ صادقِ هدایت و قاسمِ هاشمی‌نژاد است که هرکدام جداگانه کارنامه‌ی اردشیر بابکان را از پهلوی به فارسی ترجمه کرده‌اند. من در اینجا متن را از اصلِ سریانی ترجمه کرده‌ام و با ترجمه‌ی انگلیسی براک هم تطبیق داده‌ام. معدود جاهایی با براک موافق نبود‌ه‌ام که طبعاً برداشت خودم از متن را ارجح دانسته‌ام. منتها مجموعاً چیزی به براک نیافزوده‌ام که حاصلِ کار را پیشرفتی در مطالعاتِ سریانی بدانم. هدفم از ترجمه‌ی این متن بیشتر بازآفرینیِ زیبایی متنِ اصلی بود که یکی از نمونه‌های درخشانِ نثرِ شاعرانه‌ی سریانی است. نتیجتاً این ترجمه‌ محققانه نیست، ادیبانه است، اما غیر از یک کلمه که تغییر داده‌ام، به متنِ اصلی وفادار بوده‌ام. نکته‌ی آخر این که سیماخوس همه‌جا یکسان موفق نبوده است. مثلاً بندِ یک در اصلِ سریانی هم همین‌قدر مهمل و ناتندرست است که در ترجمه‌ی فارسی.




اینک به عنایت و حمایتِ تثلیثِ مقدس می‌نویسیم داستانِ شهدای مقدس و ملبسان به جامه‌ی فتوح که پیشِ ملوکِ باطل، امرِ مسیح را شهادت دادند. نخست در بابِ قتلِ هابیل به دستِ قابیل آن چنان که سیماخوس آورده:

۱. چنین دانم که برِ داستانِ خاندانِ آدم رفتن فایدتی رساند چنانکه فایدت بریم از داستانِ هابیلِ صدیق که همچنان که صدمتی نیست بر هیچ بیماری هنگام که حکیمش معاینت کند، نیست بر گناهکاری آن هنگام که بر داستانِ مقدسان رود.

۲. دل به من دهید لختی ای شنوندگانِ حق و داستانِ ایشان را به طرزی دلکش بر شما گویم. امتثالِ امرِ پدرشان را،  کاهنانِ نخستین فدیتهای خود را به خداوند تقدیم کردند. آنِ هابیل مقبول شد و آنِ قابیل مردود شد که به حسنِ ایمان ممتاز نبود. و برجای آنکه رضا دهد آنچنان که خداوند فرموده بود و از خشم دوری گزیند و از حسد بپرهیزد، خشم بر خشم می‌اندوخت و از پسِ فدایا، بر حسدی که از پیش [در دل] داشت می‌افزود و روز از پسِ روز بر برادرش عداوت می‌ورزید و مقهورِ حسد شد و غضبش علناً فروگرفت. عداوتی سخت مقهورش کرد. محبت پوشاند و اخوت تاراند. خیال پخت که پسر مادرش را بکشد. آه اى سلاخِ نو كه بر زمينِ نو پيدا آمدى. اى قاتلِ نخستين كه مَثَلِ تلخى به عالم آوردى. تو نيستى اى قابيل آنكه پسرِ مادرش را كشت؟ مگر زمين به تمامى براى تو مملو نبود و هر چار ربعِ آفرينش كه مرگِ هابيل، برادرت، تو را برانگيخت؟ نميتوانستى از خون به بيهوده ريختن بپرهيزى؟

۳. شرارت در سوداى قابيل افزود و برادرش را گفت: اى برادركم، بيا لَختى به صحرایى برويم." پس هابيل، بر سبيلِ اخلاص، برخاسته، با او برفت. چون برفتند و از ماواى پدر و مادرشان دور شدند، قابيل بنشست و با او هابيل نيز. هابيل سخت دلبسته‌ی رمه‌اش بود و ارچه دلشاد بود كه با برادرش آمده، نمی‌خواست رمه‌اش را رها كند و دلش مشغولِ رمه‌اش بود. قابيل، در دلش مى‌انديشيد كه چگونه بكشدش و كجا پيكرش را پنهان كند.

۴. زنهار که رازِ خداوندگارِ ما چون در هابیلِ قتیل مصور است. هابیل که با قابیل می‌رفت  شادمان بود چنان چون خداوندگارِ ما، عیسی، که جهودان را گفت که «من خود آنم که در پیِ آنید.» به ماهِ نیسان بود آن روزی که هابیل مرد. چنین است فی‌الواقع که در مکتوب آمده است که قابیل بافه‌ی گندم و هابیل گوسفندی نثار کردند و بافه‌ی گندم و گوسفند به کمالشان بادید نیایند الا به نیسان. ای بسا که آن روز هم آدینه بوده از آن رو که به آدینه‌ای در ماهِ نیسان خداوندگارش مرد و اگر وقتِ ایشان هم پسین باشد، زنهار که در همه حال [هابیل] پسرِ خداوندگارش را ماند.

۵. چون نشستند و آسودند، قابیل ناگهان برخاست و برادرش را بگرفت و هابیل متعجب شد و پنداشت که بازی می‌کند. زنهار که ضربتش می‌زند تا از بابتِ فدایا او را مکافات کند. چون چشمانِ برادرش را دید که چگونه خون در آنهاست و روی‌اش زرد پوشیده، پیشِ او اشک ریخت. به تمنا و تسلا پسرِ مادرش را گفت:  

۶. برادرم قابیل، ای برادر، چه کسی ناگهان حسد مرا در تو برانگیخت که برادرت، پسرِ مادرت، را به دستِ مرگ مقطوع کنی. از برای من معصیت نورز ای پسرِ مادرم. نفسِ خویش را از برای من ملکوک مکن و باب و ماممان را از من مقطوع مدار. چرا به این صحرا مرا کُشی؟  چرا به این صحرا مرا هلاک کنی؟ به اندرون مرا بکش که باب و مامم در مرثیتهاشان بر من زاری کنند. از چه رو چنین از من بیزاری که نه خود این زندگی را از من می‌ستانی، بل حتا سزای آنم نمی‌دانی که به قبرم اندر روم. روزی تمام را مهلت ده و پیشِ ایشانم بکش تا بر من زاری کنند والدانم. بر تو چه صدمتی زدم ای برادرم که مرا به مرغانِ آسمان خوراک می‌دهی؟ بر تو چه کردم که مرا خوراکِ سگان می‌کنی و وحوشِ صحرا را از اندامم متمع ‌می‌سازی؟ چرا چنین از برای من معصیت می‌ورزی و نفسِ خویش را به قتلِ پسر مادرت تباه می‌کنی؟ چرا پدرم را زجر کنی و مادرم را عاجز کنی؟ نه این دردشان بس که از فردوس رانده شدند؟ ای برادرم، این مصیبتشان کفایت که زمین را به ارث بردند. حق نکشت آدم را که خطا کرده بود و تو او را که خطایی بر تو نکرده می‌کشی. با تو چه کردم ای برادرم که تضرعِ هابیل، برادرت، را نمی‌پذیری. در دلت سخنم را جایی ده. همچنانت تضرع کنم یا که خاموش شوم پیش تو؟ پس اینک اگر قتلِ مرا خواهی که مرا کشی، تسلای بوسه‌ای به من بخش. من خواهم مرد.

به جانِ پدرمان آدم که تضرعِ مرا بپذیر. به خداوندِ همه سوگند که [...] نزدِ من آی [...] قربانیِ فدیتهای  [...] فدیتهای تو مادرت را از خویش جدا مکن. به او که آدم او را نیوشید و آوازش را در فردوس شنید، آوازم را از رمه‌ام جدا مکن. به او که درختِ زندگی را در فردوس نشاند، درختِ محبتمان را مبر که ثمرِ فدیتِ من باطل می‌شود. به او که به فردوس چشمه بخشید و رودها از عدن روان ساخت، زمین را به خونِ برادرت آب مده و دستانت را به خونِ هابیل، پسرِ مادرت، میالای. به او که  آدم را از شکوهی که بدان ملبس بود برهنه کرد، جامه از اندامِ من برمگیر و شرمِ جوانی مرا بر خورشیدِ آسمان نمایان مکن. به آن که بر آدم رحمت کرد، بر من رحمت کن ای برادرم.

۷. هابیل چشمانش را که رشوتِ اشکهای تلخ در خود داشت، بالا کرد و به برادرش خیره شد تا که قابیل بیند و بر او شفقت آورد و تضرعش را نپذیرفت و نه سوگندهایش مجابش کرد، نه بر گریه‌اش رافت آورد و نه بر اشکهایش رحمت، بل به خشمی سخت می‌سوخت و بر حسدِ بر برادرش می‌افزود.

پس برخاست و کشتش و پایید که پیراهنش به خونش نیالاید مبادا که نزد باب و مامش رسوایش کند.

۸. به وقتِ قتلش، که دستان و بازوانش را گشود، رازِ او که دستها و پاهایش را بر چوب کشیده بودند در او آشکارا مصور بود. و نیز زمین آنجا که او را نهادند شکافت که در آن رازِ او که پیکرش را به قبری نو نهادند که کس را در آن ننهاده بودند مصور است.  

۹. چون کشتش نزدِ باب و مامش بازگشت و شامگاه بود و رجعتش دیرتر از معمولش بود. آدم به جستجویِ پسرش، هابیل، بیرون شد و و رمه‌اش را یافت بی‌آنکه او در میانش باشد. پس پنداشت آدم که شاید از کارِ بسیار بی‌هوش افتاده و خفته و آرامیده یا که رفته چراگاهی ببیند از برای رمه‌اش و دیر مانده.

۱۰. پس چون بسی دیر گذشت، باب و مامش از قابیل، پسرشان، پرسیدند  و او را گفتند: «برادرت، هابیل، کجاست؟» چون دیدند که مردد است که ایشان را بگوید، مادرش او را تضرع کرد و گفت: «به جانِ هابیل، برادرت، [سوگند] که مرا بگو او کجاست؟»    

۱۱. پس قابیل خائف بود که آشکارا گوید که او قتیل افتاده، نه از آن روی که خائف بود که باب و مامش این بر او بندند، که او از خداوند هم خائف نبود، بلکه از آن روی که زاری در ماوای‌ ایشان نباشد. و باب و مامش را چنین به خدعه مجاب کرد که «اتفاقا به دره بودم و چشمانم را بالا کردم و برادرم را به کوه دیدم و ناگهان برگرفته شد و دیدمش که به آستانه‌ی فردوس رسید و چون به او خیره شدم از کروبیان یکی را دیدم که با دَمِ شمشیر راه را پیشِ او می‌گشود و به فردوس اندر رفت.




۱۲. باب و مامش چون این بشنیدند، خاموش شدند لاکن دیگر بار از آن باب نپرسیدند. خداوند که کشاننده‌ی نهان به آشکار است، که آنچه را در زیر است بر بام منادی زند، پس از دو روز که آرام بود قابیل و خاموش و با خود می‌پنداشت که از قتلش کس را خبر نیست، چنین خداوند بر او متجلی شد، نه به خشم و غوغا، مبادا که او را بیاگاهند به شتاب، بل به آرامش و آزرم او را فرمود: «برادرت، هابیل، کجاست؟»

۱۳. و قابیل که دید خداوند این از او می‌پرسد، انگاشت که او نیز نداند که چه کرده است. پاسخ داد خداوند را و گفت: «آیا به راستی من ناتورِ برادرم هستم؟» خداوند او را گفت: «چون ندانی؟ با من بگو به هابیل چه کردی.» و چون این کلماتِ ترساننده را شنید، خاموش شد و نمی‌دانست که چگونه امر را برگرداند زیرا که سِرِ قتلش آشکار شده بود. خداوند او را گفت: «صدای خون برادرت از زمین نزدِ من التجا کرد. کیست که به خون صدا بخشید که خون را صدایی نیست و خون را تمیزی نیست که از عقل محروم است؟»

۱۴. خداوند که صدای خونِ خاموش را شنید، از قاتلی که‌اش در دره ریخته بود کین خواست  و خداوند او را گفت: «چون چنین کردی، ملعون خواهی بود بر روی زمین که فن شومی به زمین آموختی. ملعونِ رویِ جمیعِ زمین خواهی بود که سببِ رنجِ آدم و حوا، باب و مامِ جمیعِ زمین، شدی. ملعونِ جمیعِ زمین خواهی بود که دروازه‌ی هاویه را پیشِ جمیعِ زمین گشودی. ملعونِ جمیعِ زمین خواهی بود که خواستی بر رویِ جمیعِ زمین یکه باشی. بر آن لرزان و مهتزع خواهی بود که بر جبروتِ خود توکل کرده برادرت را کشتی و چون بر فلاحتِ خود بر آن افزایی تو را قوت نبخشد که می‌خواستی آن را یکه به ارث بری.

۱۵. پس در ملعنت پیچید و سوی باب و مامش بازگشت. با نفسِ خویش اندیشید و گفت «چگونه اندر روم و باب و مامم مرا به این حقارت ببینند؟ چه گویم که بر من چه رفته؟ یا چه بهانه آرم بر من چه افتاده؟ باز باید خدعه کنم که خدعه‌ی نخستِ من آشکار شده. لکن حقیقت را بر ایشان گویم و آشکار کنم هرچه کردم. مرا خوشتر آن باشد که روزی یک سوگ باشد تا دو و روزی دگر را زجزی از برای هابیل نیافزایم.

۱۶. چون قابیل به خانه‌شان رسید، باب و مامش چشمانشان را بالا کرده و او را دیدند و پنداشتند که از خمرِ بسیار خمار است. پس چون مادرش لرز و انهزاعش را بدانست و نشانه‌های ترساننده‌ای که بر او بود بدید، دستانش را بر سرش گذاشت و مویه‌های مدام از دهانش بیرون شد و دهانش را گشود و به صدای نالان بر دو پسرش مرثیه خواند و گفت:

۱۷. هابیل، محبوبم، دیروز رفت و دیگر نیست و قابیل که امید داشتم به او آرام یابم، مرگش از زندگی‌اش برای من بسی خوشتر. حبیبِ من و حبیبِ پدرش دیگر نیست و قابیل که او را حاصل کردم، بس خوشترم که هرگز حاصلش نمی‌کردم. چرا بر من چنین رفت که پسرِ کوچکم دیگر نباشد و این که مانده به جوانی‌اش آشفته است و پیشِ جوانی‌اش در اندامش لرزان و منهزع است.    

۱۸. آدم نیز به ناله گریست و گفت: وای بر من که درجه درجه از شکوه به شرم برهنگی فروافتادم  و دریغا امروز که بلای تلخ رسیده است. چون گریستند و گریاندند یکدیگر را، نشستند تا در باب هابیل از قابیل بدانند.

۱۹. پس قابیل از گریستن بر آنچه پیرامونش بود امتناع کرد و بر هابیل برادرش گریست زیرا دلِ سنگی که حاصل کرده بود شکافت. به راستی محبتش به برادرش برگشت. از آنگونه که از او بیزار بود پیش از آنکه بکشدش، اینک، پس از انکه کشتش، بر او محبت داشت. پس بر برادرش گریست و گفت:

۲۰. برادرم، هابیل، کور باد چشمانم که اشکهای تو را دیدند و بر تو رحمت نیاوردند و کر باد گوشهایم که بسته شدند بر صدای تو که بر تو استغاثه می‌کرد. چه کسی در این حقارتی که بر من آمده تو را به من خواهد بخشید؟ چه کسی خاک را از چشمانت خواهد سترد تا ببینی چه نکبتی به پسر مادرت رسیده.

۲۱. پس چون حوا شنید که هابیل قتیل افتاده، دهانش را از مرثیتها و ناله‌ها انباشت و از صدای مرثیتها دیوارهای خانه‌اش لرزید. فروگذاشت که بپرسد که کی و چگونه و چرا او را کشته، بلکه شتاب داشت تا از نعشش و از قبرش بداند. «کجا هابیل را سلاخی کردی و خونِ برادرت را در کدام مقام ریختی؟ گلوی محبوبم را کجا بریدی؟ برو و به من نشان بده پیش از آنکه وحوشِ صحرا او را بخورند. برویم و برگیریم پش از آنکه پرندگان او را بدرند. پیکرش را به ما بده و ما او را تدفین کنیم. نعشِ مقدس را به ما بازگردان. به من ده جسمش را تا از خونش تغسیل کنم و تدفینش کنم که تو به خونش برهنه تدفین کردی.

۲۲.  آدم نیز پاسخ داد قابیل را و گفت: «پیکر برادرت را به ما نشان بده که نکبتِ خویش را در او ببینیم. به ما بده جسمش را که در آن عاقبتِ خویش را ببینیم و بدانیم که به وقتِ مرگمان چگونه‌ایم. به ما بده که جراحاتش را ببینیم و بدانیم که مرگ چگونه بر او آمده. زخمهایش را ببینیم و بدانیم چگونه جانش برآمده.

۲۳. پس قابیل باب و مامش را تدبیر نموده و رفت که ایشان را از مقامِ قتل برادرش نشان دهد. پس چون حوا خونِ حبیبش را دید، دستانش را بر روی‌اش زد و بازوانش را به دندان درید و چون خاکش گشوده شد و محبوبش را دید که آنجا افتاده و آلوده به خون خویش، موی خویش برکند و روی‌اش را زخمها زد و خون از گونه‌هایش روان شد و به صدای نالان بر آن نعش گریست و گفت:

۲۴. دو بلا به یک روز بر منِ مسکین آمد. به یک ساعت دو بار بشکستم. چشم به زیرِ زمین می‌اندازم، نعشِ قتیل را می‌یابم وگر چشم بالا کنم، این لرزان و منهزع را می‌بینم. صدمتی تلخ برای من است. ندانم بر کدام یک زاری کنم و معلومم نیست که بر کدام یک بگریم. بر قتیل بگریم؟ زندگی زنده بر من تباه‌تر است از قتیل. مرده را بگذارم و بر زنده بگریم؟ نعش هابیل نمی‌گذاردم.

۲۵. پس رازِ قتلِ خداوندگارش در هابیل مصور است و نیز رازِ رستاخیز او در رستاخیزش مصور است ارچه چون العازر احیا نشد، لکن از مقامِ قبرش برخاسته و ترک کرده. پس فی‌الواقع نعشش را برگرفتند و در کفن پیچیدند و با خود بر جانبِ بلندی نهادند. در آن قیامتِ پسر مصور است که ایشان نعشش را به بیابان رها نکردند که مقامی بود بعید و زمینی متروک در دره. از این روی که  قابیل زمین را حفر نکرده بود و او را مدفون، بلکه [خاک را] به شتاب بر او او افشانده و نهاده بود و رفته بود مبادا که در دره وحوش صحرا برش گیرند و بادیدش آورند و خورندش.

۲۶. باب و مامش هابیل را بردند و در محلِ خود  تدفین کردند اولا از این بابت که استخوانهایشان بر او افتد و دیگر آنکه نزدیک باشد که حوا بر او بر قبرش بنالد و بگرید و بر قابیل در خانه.

۲۷. خوش گفته‌اند که او را از دره برگرفتند و به قله دفن کردند و شاید که خداوند در روز سوم بر قابیل متجلی شد و او را نکوهید چون که نعشِ مظلوم آرمیده بود، در برخاستنش مَثَلِ آن کسی مصور است که مریم درباب او گفت: «خداوندگارم را برگرفتند و ندانم کجا نهادند.» و اگر تامل کنی، حشرِ خداوندگارمان را نیز در هابیل بیابی. هابیل را از دره به قله برکشیدند و پیکرِ مسیح از بیت عنیا به آسمان برکشیده شد.

۲۸. به پسرِ قتیل که رازِ قتلِ اصفیا و اصدقا و انبیا در او مصور است، به او که فدیتِ هابیل را پذیرفت و از قاتلش کین خواست و مردم متمرد را که قساوتِ قیدِ قابیل را قبول کرده‌اند می‌نکوهد و می‌راند، بر شکوه و جلالش بیافزاییم و باشد که صلح در کلیسایش آورد و سِلم در امتش و به هر یک از ما مغفرت از گناه بخشد در روزِ آمدنش، تا ابدالاباد. تمام شد داستانِ هابیل که برادرش، قابیل، کشتش.