۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

واژه‌سازی صنعتی و فان به فارسی



ابوالحسنِ نجفی کتابی نوشته‌است به نامِ «غلط ننویسیم» درباره‌ی دشواری‌ها و غلطهای معمولِ زبانِ فارسی. در پاسخ به او، محمدرضا باطنی مقاله‌ای نوشت به نامِ «اجازه بدهید غلط بنویسیم». هر دوی این نویسندگانْ فارغ‌التحصیلِ زبان‌شناسی از دانشگاه‌های معتبری‌اند. نجفی در فرانسه درس خوانده و باطنی در انگلستان. منتها هر کدام را می‌توان نماینده‌ی نوعی نگاهِ متفاوت به زبان دانست. نجفی نماینده‌ی آن کسانی است که معتقدند زبانْ قواعدِ مشخص و واژ‌ه‌ها معانیِ مشخص دارند. تخطی از این قواعد و معانی مخلِ فهم و در نتیجه غلط است. باطنی در مقابل نماینده‌ی آن کسانی است که می‌گویند زبان وجهِ دموکراتیکِ آدمیان است و هر قاعده و هر معنایی که اهلِ زبان بر سر آن توافق داشته باشند درست است، گیرم که فرضاً هزار سال مطابقِ قواعدِ دیگری صحبت می‌کرده‌اند.

قصدم تعریفِ دقیقِ زبان نیست، منتها همین قدر داشته باشیم که زبانْ مجموعه‌ای از نشانه‌ها و رمزهای مختلف است که آدمها برای ارتباط با یکدیگر استفاده می‌کنند. هرچند این نشانه‌ها و رمزها معمولاً در ابتدا دلبخواهی انتخاب شده‌اند، قواعدِ ترکیبِ آنها با یکدیگر برایِ انتقالِ مفاهیمِ پیچیده مشخص و اغلب بدونِ استثنا است. دسته‌ی نخست (نجفی) می‌گویند که درست است که زبان وجهِ دموکراتیکِ آدمی است، منتها رعایتِ معانیِ این رمزها و نشانه‌ها و قواعدِ ترکیبِ آنها برای ارتباطِ درستْ ضروری است. مثلاً منظور از بنفشْ رنگِ خاصی است و چناچه شما مایل باشید از بنفشْ سبز برداشت کنید، البته مختارید ولی نمی‌توانید از مخاطبتان توقع داشته باشید که منظورتان را بفهمد. استعاره، مجاز، کنایه و تلمیح هم همه بر اساسِ معنایِ مشخص و معروفِ واژه ساخته شده‌اند. مثلاً اگر بنفش را کنایه‌ای از سبز بدانیم، ابتدائاً باید بپذیریم که بنفش بنفش است و سبز سبز، منتها لابد گوینده لازم دیده که بگوید بنفش و مرادش سبز باشد. اگر معنایِ بنفش را سبز بدانیم، هیچ کنایه‌ای نساخته‌ایم.

دسته‌ی دوم می‌گویند که درست است که معانیِ رمز‌ها و نشانه‌ها مشخص است و قواعدِ ترکیب هم معلوم، منتها کسی نگفته که ثابت‌اند و لایتغیر. طبیعتاْ در حیاتِ زبان معانیِ واژه‌ها تغییر می‌کند، همانطور که قواعدِ دستوری و نظامِ آواییِ زبان نیز ثابت نمی‌ماند. در نتیجه، مثلاً xwarwarān (خاور) در فارسیِ میانه به معنایِ مغرب است و abāxtar (باختر) به معنایِ شمال، در حالیکه الان خاور یعنی مشرق و باختر یعنی مغرب. ملاکْ قبولِ عامه است و این صرفاً دگرگونیِ معنایِ یک واژه‌ است نه غلط‌گویی. دگرگونی جزء ذاتیِ زبان است و نمی‌توان به بهانه‌ی خطاکاری جلوی آن را گرفت. باید در عین حال توجه داشت که این دگرگونی‌ها مطلقاً به معنای بی‌سامانی نیست. کسی در ردِ کتابِ نجفی نوشته بود که این درست و نادرست‌پردازی مانع عصیان علیهِ زبانِ مادری می‌شود. نمونه‌ای از برداشتی کج از زبان. عصیان بر علیه زبان، منظور لابد قواعد زبان، نهایتاً به نامفهوم شدن کلام و اخلال در مفاهمه خواهد انجامید. تجربه‌ی جیمز جویس در شب‌زنده‌داریِ فینگانها نمونه‌ی اعلای چنین عصیانی است. رمان جویس را انگلیسی‌زبانها به دشواری می‌خوانند و اغلب هم سر درنمی‌آورند. جویس در این کتاب مجموعه‌ای از لغاتِ زبانهای گوناگون را (از فارسی باد) با لغاتِ انگلیسی در هم آمیخته. خودِ کلماتِ انگلیسی را در کلماتِ دیگری از همان زبان چنانده یا سیلابهایشان را پس و پیش کرده است. خواندن کتاب با کمک مجموعه‌ای از شروح برای آدمی که وقتِ کافی دارد البته سرگرمیِ مفرحی است، منتها صحبت کردن با زبانِ آن کتاب در خیابان غیر ممکن است. چون مخاطب نمی‌فهمد و فکر می‌کند که این گوینده که تا چند دقیقه پیش حالش خوب بود لابد ناخوش شده. معدلِ ماجرا این است که این دگرگونی‌ها اولاً طبیعتاً اتفاق می‌افتد، دوماً نتیجه‌ی آنها خود قاعده‌ای جدید در زبان خواهد بود.

این دو نگاهْ به دو گرایشِ مختلف نسبت به چیزی به نامِ فرهنگستان منتهی خواهد شد. دسته‌ی غلط ننویسیم وجودِ فرهنگستان را ضروری می‌داند، دسته‌ی دوم زائد. بازتابِ نگاهِ اول را در اساسنامه‌ی فرهنگستان می‌بینیم. از جمله آنجایی که وظیفه‌ی خود را واژه‌گزینی می‌داند. اتفاقاً این وظیفه سالها است اسباب انتقاد و تفریح است. منتقدان معمولاً معادلهای مصوبِ فرهنگستان اول، مثل باشگاه و پایان‌نامه و فردوگاه، را توی سرِ فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی، همین فرهنگستانِ دائر، می‌زنند. منتقدان البته فراموش کرده‌اند که زمانی که همین واژه‌ها تصویب شد، صادق هدایت همانها را هم دست می‌انداخت. هدایت در کتابِ «علویه خانم و ولنگاری» (آیا عامداً این مقاله را در جنگِ حیرت‌انگیزش از زبان مردم گنجانده؟) مقاله‌ای دارد به نامِ «فرهنگِ فرهنگستان». درباره‌ی باشگاه نوشته است:«در هیچ جا این لغت پیدا نشد، الا در جنگ بسیار قدیمی که این شعر را به مرجمکی نهروانی نسبت داده بود: شد کلوب و کافه و جائی و قبرستان کنون، / باشگاه و داشگاه و شاشگاه و لاشگاه». درباره‌ی پایان‌نامه:«بر وزن شاهان‌نامه. کتاب معتبری است درباره‌ی پایان و او یکی از پهلوانان ناکام خانواده‌ی شکمپائیان است که با قوم پا بر سران دست و پنجه نرم کرده است.» در همان جا اشاره می‌کند که به جای آسانسور گذاشته‌اند بالارو. گویا واضح باشد که از مجموعِ مساعیِ فرهنگستان، به رغم طعنه‌های چزاننده‌ی صادق هدایت، بسیاری واژه‌ها پذیرفته شده و مقادیری هم نه. به نظر می‌رسد که سرنوشتِ مشابهی هم برای واژه‌های مصوبِ فرهنگستان حاضر پیش‌بیاید. منتها باید به چند نکته توجه کرد. اول اینکه واژه‌هایی که مربوط به نظامِ اداره‌ و بروکراسی باشد به سرعت پذیرفته می‌شود. مثالش یارانه، ترابری، پایان‌نامه، دادگستری، دانشکده، آیین‌نامه، پودمانی، پیراپزشکی. دوم اینکه واژه‌های عمومی و روزمره تقریباً پذیرفته نخواهد شد. مثالش بالارو، دستاک، خمیراک، مشت‌پا، نمابر، رایانامه. سوم اینکه معادلهای اصطلاحاتِ فنی را نباید با معیارِ ذوق و قبولِ عامه سنجید. اصطلاحات فنی قرار نیست واردِ زندگی روزمره‌ی آدمها شوند و بنا است میانِ اهلِ همان فن بمانند. اینکه آیا «اثرِ انگشتِ حلقه‌ای» معادلِ مناسبی برای loop finger print است یا نیست را فقط می‌توان از کار‌آگاهانِ اداره‌ی آگاهی پرسید. در نتیجه جستجو در واژه‌های مصوبِ فرهنگستان و پیدا کردن هرچیزی که به گوشمان ناآشنا آمد و دست گرفتنش اصلاً نشانه‌ی بی‌ربط بودن آن معادل نیست. نشانه‌ی پرت بودنِ خودمان است. منظورم این نیست که همه‌ی این معادلها مناسب‌اند، منظورم این است که ما نمی‌دانیم و اهلِ خودِ آن حرفه باید بگویند. این مسئله محدود به زبانِ فارسی هم نیست. اگر به آقایی که از آفتابِ زیادی داغِ این ظهرِ تابستانی* کیف کرده و به من می‌گوید «.Sun is shining handsomely» بگویم: «.What a delightful anthropomorphic style you are using» حتماً هاج و واج نگاهم خواهد کرد.

مخالفانِ وجودِ فرهنگستان معتقداند که اساساً خودِ اهلِ زبان تصمیم می‌گیرند از چه واژه‌ای استفاده کنند و کسی قرار نیست و نمی‌تواند واژه‌ها را به خوردِ آنها بدهد. منتها در عمل دیدیم که شرحِ وظایفِ سازمانی یک نهادِ گنده‌ی مملکت همین است و کم و بیش موفق هم بوده حتا وقتی که مهمترینِ نویسنده‌ی مملکت دستش می‌انداخته. به هرحال، فرهنگستان هرکاری بکند، غیر از واژه‌های اداری، راهی برای تحمیل نظر خود ندارد و در موردِ واژه‌های عمومی و تخصصی/فنی نهایتاً عمومِ مردم و اهلِ همان فن‌اند که واژه‌ را می‌پذیرند یا نه. 


واژه‌گزینی محدود به فرهنگستان نیست. نهادها و کسان دیگری نیز بوده‌‌اند که واژه‌هایی را پیشنهاد داده‌اند. یکی از موفقترینِ این پیشنهادها «گفتمان» بود در مقابل discourse که برابرنهادِ داریوش آشوری است. وقتِ تماشای رقابتِ کاندیداهای ریاست جمهوریِ اخیر، مدام به فکرِ داریوش آشوری بودم که لابد چه حالی دارد وقتی می‌بیند که کارِ معادلش به کجاها کشیده و ملت چه بلایی دارند سر گفتمانش می‌آورند. از طلبه‌ای پرسیدند که امتیازِ کاندیدِ مطلوبش به دیگر رقبا چیست. بلافاصله پاسخ داد:«گفتمان دارد.» منتها اگر گفتمان را قربانیِ بزرگ این انتخابات بگیریم، شاهکارِ کاندید دیگری حتماً در حافظه‌ی زبانِ فارسی خواهد ماند حتا اگر واردِ فارسیِ نوشتاری نشود: همه‌کَس‌ْکُش. اینکه واردِ فارسیِ نوشتاری نخواهد شد، همان دلیل محبوبیتش است.

غیر از واژه‌سازی‌های شخصی، مثلِ گفتمان، واژه‌سازی صنفی هم داریم. نمونه‌ی اعلای‌اش قشرِ مکانیک: سیبک و دنده و فرمون و سپر و رکاب. این ابتکارات را هم معمولاً توی سرِ فرهنگستان می‌زنند. کیفیتِ کارِ اصناف و اشخاص گاهی بهتر از ماحصلِِ فرهنگستان است. محصولات صنایعِ دستی معمولاً از بنجل‌سازیِ صنعتی ظریفتر است، منتها هیچکدام نافیِ وجودِ دیگری نیست. به گمانم فرهنگستان را می‌توان کارخانه‌ی تولید واژه دانست. محصول کار هروقت که به کارآید، به غنایِ زبانِ فارسی می‌افزاید، مابقی‌اش دستِ کم اسبابِ سرخوشی و فان است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصاحبه‌ی مفصل احمد پوری یکی از دقیقترین حرفهایی است که در این باره زده‌اند.