۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

کاسه‌ها



این که کسی بر اساس معادل پیشنهادی فرهنگستان برای کیک بوکسینگ، مشت‌پا، محض تمسخر چنین چیزی جعل کنداتحادیه مشت‌پای تایلندی بانوان تهران» ممکن است خنده‌دار باشد ولی تازه نیست. متنی که چندسال پیش نوشته‌ شده است و الان در اینترنت می‌چرخد و حتا در صفحه‌های تخصصی زبان‌شناسی و زبان فارسی در فیس بوک هم منتشر می‌شود، حرف دیگری می‌زند و به واژه‌ها و ترکیب‌های طبیعی زبان مثل کسب و کار و گفت و گو و واژه‌های فرهنگستانی مقبول مثل فرودگاه می‌پردازد. در این متن که گویا گزارشی باشد از کارگاهی بی‌ربط به زبان‌شناسی، مدرس دوره تعدادی واژه و ترکیب فارسی را انتخاب کرده و با مصادره به مطلوب و تفسیری شکمی ظاهراً منطقی خاص را در نظام واژه‌سازی زبان فارسی ایران یافته و آن را به کل طرز فکر ایرانیان تعمیم داده. مثلاً می‌گویدانگليسي زبانان به محل مداواي بيماران ميگويند "Hospital" ، که به معناي مکان آسايش و راحتي است. اعراب به آن "مستشفي" يعني مکان شفاگرفتن ميگويند، افغانها به آن "شفاخانه" ميگويند و ما چنان که ميدانيد، تا قبل از پهلوي اول، "مريض خانه" و بعد از آن کمي شيک تر: "بيمارستان» توضیح می‌دهد که«شما با شنيدن کلمه بيمارستان چه تصويري در ذهنتان ايجاد ميشود؟ غير از اينکه محيطي افسرده کننده و سرد و پر از بيمار؟ اين کلمه در فارسي در واقع بيماردان است! محل نگهداري بيماران. بر خلاف زبانهاي ديگر که محل خوب شدن و شفايافتن است» و نتیجه می‌گیرد که «لابد نااميدي بر مردم ديار حاکم بوده که از شفا نوميد است و Hospital برايش خانه بيماران است و بس

گوینده در اینجا چند غلط دارد. بیمارستان در فارسنامه ابن بلخی آمده، در نتیجه ربطی به دوره‌ی پهلوی اول ندارد. شفاخانه در فارسی خود فارس هم استفاده شده و صرفاً به فارسی افغانستان مربوط نیست. از حافظ است: دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست / از لب خود به شفاخانه ٔ تریاک انداز. غلط بعدی این است که معادل دیگر فارسی درمانگاه دقیقاً برابر شفاخانه است: درمان/شفا، گاه/خانه. پس کل منطقش که ایرانیان از شفا نومیدند یاوه است. در ضمن دو کلمه متداول فارسی خیلی هم دقیق است. درمانگاه معمولاً کوچکتر است و جای درمانهای سرپایی. اما اگر کار مراجع بیخ پیدا کند و قرار باشد بماند لابد به بیمارستان می‌رود که مجهزتر است و این معمولاً وقتی است که بیمار قرار است چند وقتی تحت مراقبت دائم باشد.

در مورد گفت و گو می‌گوید که ما لابد در فارسی فقط می‌گوییم و نمی‌شنویم. خب یک الگوی ترکیب‌سازی زبان فارسی به این شکل است: ماده ماضی + و (یا ـُ) + ماده مضارع. مثال: رفت و روب، جستجو، خفت و خیز. قضیه اساساً ربطی به آداب معاشرت و مراوده و مکالمه ندارد.

درباره‌ی کسب و کار می‌پرسد که چرا نمی‌گوییم کار و کسب. چون قرار است کسب ناشی از کار باشد. اولا‌ً کسب غیر از معنای به دست آوردن، به معنای تجارت و شغل و پیشه هم هست. مثلاً می‌گوییم به کسب حرافی مشغول شد. یعنی شغلش دری وری گفتن درباره‌ی زبان فارسی در کارگاه منابع انسانی است. دوماً گویا فارسی‌زبان در این ترکیبات جفتی تمایل دارد که جزء طولانی‌تر را یا آن جزئی را که واکه بلند دارد در جایگاه دوم بگذارد. مثال: نقش و نگار، روز و روزگار، در و دیوار، بر و رو، خورد و خوراک، چین و ماچین.

در انگلیسی از rest هم restroom را ساخته‌اند در معنای مستراح هم restaurant را. به سیاق مدرس منابع انسانی نتیجه می‌گیریم که انسان آنگلوساکسون احتمالاً تفاوتی بین خوردن و پس‌دادن نمی‌بیند. خود مستراح عربی از استراحت می‌آید. با همان طرز فکر می‌توانیم نتیجه بگیریم که اعراب به بعضی بوها بیشتر تمایل دارند و لابد آسودن سر کاسه را از درازکشیدن در تخت بیشتر می‌پسندند.

زبان‌ها در واژه‌سازی، چه طبیعی چه فرهنگستانی، از قواعد ترکیب (مثل گفتگو) و قواعد آوایی( مثل کسب و کار) استفاده می‌کنند. جستجوی منطقی غیر از این پشت واژه‌ها مطلقاً خلاف منطق است.