۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

نوعی موهبت: ثقل سامعه و سمعک

چند سال پیش قرار شد که استادی فرنگی را به سفری یک روزه ببرم. استاد ایرانشناس برجسته‌ای بود که زبان‌های زیادی می‌دانست از جمله فارسی را خیلی خوب می‌فهمید. وقتی ترانه‌ای از شجریان پخش می‌شد ازش پرسیدم که آیا موزیک را دوست دارد یا نه. بلافاصله گفت که البته، منتها حافظ را به سعدی ترجیح می‌دهد. متن ترانه را از لا-لوی تحریرهای شجریان تشخیص داده و شناخته بود. خرابکاری‌ام این بود که یکی از دو همراهی که برای این سفر یک روزه با خودم برده بودم، موجودی بود مهمل‌گو و بی‌اندازه بی‌نزاکت. آن قدری که مجبور شدم بهش تشر بزنم که در حضور آدم حسابی‌ای مثل آن استاد باید حرمت نگه داشت. بعدتر فهمیدم که نگرانی‌ام بی‌سبب بوده. استاد ثقل سامعه داشته و وقتی دوستمان حرف می‌زده، سمعکش را خاموش می‌کرده.

چون بر خلاف آوازه‌خوان محجبه پرآوازه هاضمه فراخی ندارم، در مواجهه با اراجیف و مهمل‌پردازی بسته به موقعیت دو نوع واکنش نشان می‌دهم. یا با سلاح‌هایی مثل تمسخر و پرخاش مرتکب را ساکت می‌کنم یا به سرعت محل حادثه را ترک می‌کنم. بیشتر به دومی تمایل دارم. منتها ابتدای مهر سال گذشته در وضعیت بدی گرفتار شده بودم. مقدار تقریباً گزافی پول داده بودم تا با چند نفر از عزیزترین دوستانم در بعد از ظهر دل‌انگیز پاییزی تهران، گروه دنگ شو به ترانه‌های محبوبمان، از جمله تا بهار دلنشین، کثافت بزند. وظیفه‌ای که البته به خوبی از پسش برآمدند. منتها خواننده گروه شهوتی حیوانی به خودفروشی داشت و اراجیفی که لابد از یکی از افاضل وطنی درباره ادب فارسی و به خصوص حافظ شنیده بود به مخاطبانش حقنه می‌کرد. از جمله: «اگر کسی درد نداشته باشد، ادب فارسی دردی در او ایجاد نمی‌کند، اگر هم درد داشته باشد، آن را درمان نمی‌کند، ولی دردش را آرام می‌کند.» یاوه‌هایی که به طرز توهین‌آمیزی مهمل و به طرز رقت‌انگیزی مبتذل بود. گرفتاری آن بود که تمسخر یا پرخاش در اجرای عمومی، ولو پژوهی، خلاف نزاکت است. از طرفی به احترام همراهانم هم نمی‌توانستم از محل بسیار گرم حادثه متواری شوم. در این موارد، راه حل سوم را در پیش می‌گیرم. یعنی اماله می‌کنم و لای سیبیل می‌گذارم. در چنین وضعی به آن استاد متواضع و نازنین حسادت می‌کردم و آرزو داشتم که مانند او مجهز به کم‌شنوایی و سمعک بودم.

حالا که می‌بینم اجرای پژوهشی اخیر گروه دنگ شو قرار است در مرکز ناشنوایان اجرا شود، می‌فهمم که بالاخره ما هم در این خاک پاک آریایی یاد گرفته‌ایم که چی مناسب کجا است.