۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

آغاز و پایان، قاقم و بزمجه







   



کم و بیش رسم است که وقتی نقاشی شاعر هم باشد، در ستایشش بگویند که با کلمات نقاشی می‌کند و با رنگ شعر می‌گوید. شوخی-جدیِ این جمله دست کم برای من واضح نیست، همانطور که دقیقاً نمی‌فهمم که جمله مدح است یا ذم. جمله‌ی مذکور تلویحاً یعنی نه نقاشی‌اش نقاشی است، نه شعرش شعر. از این لحاظ، تصور می‌کنم سهراب سپهری بزرگترین قربانی وطنی باشد. میلنه بوسوتیل سالگادوی کوبایی (Milene Busutil Salgadoهم شاعر است، هم نقاش. نقاشی‌هایش نامهایی شاعرانه دارند. بعضی نامها تلمیحی به آثار گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی معروف کلمبیایی و دوست فیدل کاسترو، است: کسی نیست که به سرهنگ نامه بنویسد، روزی در ماکاندو. رنگهای آجری-نارنجی-خردلی و سبز-آبی- فیروزه‌ای‌اش یادآور فضاهایی مارکزی در کارهای رئالیسم جادویی اوست. به علاوه، ماهیت استعاری نقاشی‌ها لابد ملهم از ادبیات است: مردی با پوتینی جای کلاه روی سر، پسر بچه‌ای که درختی از درونش بالیده، دیگری که روی سرش قفسی با دو جغد می‌بینیم. اما در اینجا غرضم اشاره به یکی دیگر از منابع کار نقاش است: پرتره‌های دوره‌ی رنسانس.

لئوناردو داوینچی وقتی که در خدمت دوک میلان، لودویچو ایل مورو (Lodovico il Moro) بود، پرتره‌ای از همسر اربابش، چچیلیا گالرانی (Cecilia Gallerani) کشید که قاقمی را در آغوش دارد. تابلو به «بانو با قاقم» مشهور است. سرش را به چپ اندکی چرخانده و صورتش را سه رخ گرفته. قاقمش را با دست راستش به آرامی نوازش می‌کند. قاقم را نماد خلوص و پاکی و نیز اشاره‌ای به بارداری گرفته‌اند. چچیلیا در این عکس پانزده ساله است و آبستن.

سالگادو کاری دارد از مجموعه‌ی آزادی در سکوت (Libertad del Silencio)، رنگ روغن روی بوم، ۶۷ در ۹۱ سانتی‌متر. سوژه زنی است که نیم‌تنه‌اش را به سوی ما گرفته، گردنش را اندکی به چپ خم کرده اما نگاهش را به مخاطب دوخته. عریان است اما شانه‌ها و سینه‌هایش را گیاهانی شبیه سرخس پوشانده. دور تا دورش را دیوار سنگی نیمه‌ویرانی گرفته. در نقاشی سه بزمجه می‌بینیم، یکی روی سرش، یکی از لای دیوار خزیده تا رخ به رخ سومی قرار بگیرد که در آغوش دختر است.

دو نقاشی البته با هم تفاوت دارند. از لحاظ فنی، داوینچی بانو با قاقم را روی تخته‌ای از چوب گردو کشیده. از سوی دیگر، در نقاشی داوینچی یک جانور پستاندار داریم که آنقدر نرم است طفلک که از پوستش پالتو درست می‌کنند. هنرمند کوبایی سه خزنده‌ای را کشیده که در مسیحیت از سمبلهای بدی‌اند، لزج و لیز. دختر داوینچی پانزده ساله و آبستن است، جمع معصومیت نوباوگی و خلوص مادری. زن سالگادو به نظر سی ساله می‌رسد، عریانی نیمه‌پوشیده‌اش و نگاه‌اش چنان است که گویی مردی را فرا‌می‌خواند. متأسفانه پس‌زمینه کار داوینچی را بعدها در لهستان با رنگ سیاه پوشانده‌اند، در نیتجه دقیقاً نمی‌دانیم که او چه کشیده بوده. اما، تصویری که دست‌کم الان می‌بینیم، دختر را در پس‌زمینه‌ای سیاه نشان می‌دهد. زن سالگادو را دیواری خردلی-نارنجی احاطه کرده، شبیه پنجره یا چارچوب در خانه‌ای ویران. صورت چچیلیای داوینچی سفید است، زن سالگادو اخرایی. دختر انگشتش را خم کرده تا گردن قاقمش را نوازش کند، زن گویی انگشتانش را در پوست بزمجه فروکرده. همه‌ی این اختلافات نشان‌می‌دهد که سالگادو تا چه اندازه تحت تأثیر داوینچی بوده است و آنقدر که علی‌رغم اینکه روایت شخصی خودش را از بانو با قاقم ارائه می‌کند، هنوز طرح کلی اثر و شباهت دستهای زن و دختر آنچنان است که در نخستین نگاه سرچشمه کار سالگادو را می‌یابیم.

برگردیم به ادبیات. مارکز در ابتدای رمان مشهورش، صدسال تنهایی، می‌نویسد که جهان چنان تازه بود که برای نامیدن چیزها باید به آن‌ها اشاره می‌کردی. تازه چونان‌ دختری پانزده ساله که جهان را اندک اندک کشف می‌کند، تازه چونان نخستین تجربه‌ی مادری. آخر آن داستان، صدسال بعد، دهکده‌ی سالخورده رو به ویرانی است و شاید زیباترین چیزی که نصیب گذرندگان شود، نگاه هنوز زنده‌ی زنی جوان است که در آستانه‌ی نیمه ویران خانه‌ای خزه بسته، با سه بزمجه بر اندامش آنان را به خویش می‌خواند.




۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

یادداشتی درباره‌ی عکس‌های بهاره خدابنده



عکس یک: پسربچهای اهل افریقا با پیراهن کهنهو کثیفی به تن، ناباور و پرسان زنی را که عینک آفتابیشیکش را روی سرش محکم کرده نگاه میکند. کسی از قول پسر روی عکس چنین نوشته است:
So you are telling me that people stand on line for days for an apple, but it's not food.
معروف است که پول ضرورتاً خوشبختی نمیآورد، اما بیپولی قطعاً موجب بدبختی است. واکنش کسانی که گرسنه نیستند به اخباری از مناطقی مانند شاخ آفریقا که گرفتار قحطی و جنگ و گرسنگیاند معمولاً مقداری عذاب وجدان صادقانه است و ابراز تاسف و البته آخیشی نهانی که اقبالشان چنان بلند بوده که خط آن طرفشان کشیده شده.  

عکس دو: توریپارهای محو در جلوی تصویر، دیوارها نمگرفته، لک، رنگ و رو رفته و نیمهویران اما بلند و بتونی. کف بتون، خاکستری. درخت گوشهی راست بالا و نور عکس حکایت از آن دارند که  فضای باز است نه اتاق. سوژه کودکی است که بالاتنهاش را رکابی سیاهی پوشانده و پایینتنهاش را شلوار بلند خردلی، موهایش کوتاه است و پوستش تیره، آفتاب سوخته. وقتی دستش را از آرنج خم کرده بوده تا چیزی را به سمت دیوار پرت کند، عکاس عکسش را انداخته. اگر همینقدر بود، تصور اینکه اینجا کرانه باختری باشد عجیب نبود. چیز عجیب آن است که آن طرفتر، روی صندلی دختری با رکابی یکسان و دامن خردلی و جوراب شلواری سفید خیلی آرام نشسته و پسری جلویش دارد میرقصد. سه دختر دیگر نزدیک دیوار ایستادهاند. اینجا حیاط مدرسه‌‌ای در کوبا است و بچهها مشغول تمرین بالهاند



بهاره خدابنده در مجموعه عکس خود دربارهی شادی، توسعاً خوشبختی، میپرسد. کوبایی که او تصویر کرده است با تصوری که معمولاً از کوبا و به طور کلی کشورهای درحال توسعه داریم، مقادیری متفاوت است. عکاس معتقد است که درست است که این مردم فقیرند اما شادند. عکسهایش هم که بیشتر از کودکان است آنها را با نیش باز،  آفتاب سوخته در لباسهای رنگی و البته بر خلاف تصور با آبی زیر پوست نشان میدهد. اما غیر از سوژههای انسانی که عکاس آنها را از زاویه‌‌ی عکاسی مستند اجتماعی نگاه میکند، پس زمینه عکسها حکایت از چیزهای دیگری میکند. ماشینهای زیبا اما کهنه، دیوارهای ریخته، بقایای ساختمانهای باشکوه اما نیمهمتروک و هرگز مرمت نشده، نیمکتهای قراضه، نقاشیهای دیواری باسمهای، فقر. فقر محض.  کوبای او کوبای فقر و آفتاب و رنگ و شادی است. برداشت من از نگاه عکاس این است که پول همانطور که ضرورتاً خوشبختی نمیآورد، بیپولی هم الزاماً مایهی بدبختی نیست


نکته دیگری که عکسها میگویند آن است که بچهها برخلاف اینجا، عموماً در آغوش پدر و مادرند، حتی در سنین نوباوگی نه در کالسکه. همچنین در بیشتر فعالیتهای اجتماعی مشارکت دارند و به چشم آدم-بعد-از-این و صغیر به آنها نگاه نمیشود

در سفری مجازی و با جستجوی مختصری در اینترنت میفهمیم  که کوبا کشور فقیری است، وضعیت حقوق بشر و آزادیهای فردی در آن بد است. کوباییان نمیتوانند آزادانه از کوبا خارج  یا به آن وارد شوند و باید از پیش اجازهی مخصوص بگیرند. دسترسی به اینترنت محدود و به شدت تحت نظر دولت است. در مقابل نزدیک به صد در صد جمعیت باسوادند. آمار مرگ و میر اطفال بسیار پایین است و وضع بهداشت خوب است. طبیعت کوبا زیبا است و مردمانش شادند. پرسش این است که اگر از بچههای عکسهای بهاره بپرسیم که چنانچه میتوانستند در کوبای فقیر و خندان و پرآغوشتر میماندند یا به سرزمین دیگری که ثروتمند است اما غمبار و پرکالسکه پناه میبردند. پرسش مهمتر اما این است که جوابشان، هرچه باشد، درست است یا نه.