۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

حبستو بکشم قناری


منتشر شده در شماره چهل و یک حرفه هنرمند، ویژه‌نامه تداعی‌های هنری

به فروغ

هرچند با این اوضاع، تصور جهانی خالی از خشم، جنگ، مرگ، تبعید و گریز زیادی خوشبینانه، شاید اصلاً ابلهانه، باشد، کسانی جهان‌هایی آرمانی را تصویر کرده‌اند و آرزو کرده‌اند که روزی در آینده، بشر به آن زندگی دست یابد: زندگی درست و در شأن موجود دوپا. شماری از آنها جانشان را سر این آرمان باخته‌اند. با معیار این سوداییان، واقعیت امروزمان دنیای درست نیست؛ وارونه است. یکی از آن رویاپردازان، اریش فرید* (۱۹۲۱-۱۹۸۸)، شاعری اتریشی است که در زمانه‌ی بلا می‌زیست، روزگار وارونه. پدرش را نازی‌ها کشتند. خودش همراه مادرش به لندن گریخت و ناچار آواره شد. در شعری گفته‌است:

پسربچه‌ها
به قورباغه‌ها
شوخی شوخی
سنگ می‌زنند.

قورباغه‌ها
اما کاملاً جدی
می‌میرند.**

واقعیت/حقیقت غم‌انگیزی که شاعر کشف کرده، این است که اگر جانداری را بکشیم، متأسفانه می‌میرد. مهم نیست کشنده کی باشد و برای چه بکشد، کشتن می‌کشد. در دنیای درست، کسی نمی‌کشد. در دنیای وارونه، کسی می‌کشد، درنتیجه کسی کشته می‌شود. در وارونه‌ی دنیای وارونه‌، کسی نباید بکشد، چون کسی می‌میرد. در وارونه‌ی وارونه‌ی دنیای وارونه، کسی که باید بکشد، نمی‌کشد.

٭

شعر فرید را وارونه کنیم: اول های جمع پسربچه‌ها را می‌اندازیم. می‌شود پسر. پسربچه، تخس است احتمالاً، اما فرض می‌گیریم که معصوم است و اگر آزاری هم می‌رساند، سنگی می‌اندازد، بیشتر از سر شیطنت است و جهل. معصومیت کودکانه
پسربچه‌ کوچک‌اندام است. شکمش روی فانوسقه نمی‌افتد از زور چربی. وارونه‌اش مردی است زمخت و نخراشیده، شکم‌گنده و چرب. کار مرد چرب وارونه‌ی شیطنت است. خشونتی دانسته است که مرتکبش می‌داند که چه زجری به قربانی‌اش می‌دهد؛ سلاخی است. وارونه‌ی پسربچه‌ها سلاخ است.
پسربچه‌ها سنگ می‌زنند، دانه دانه و عامدانه. شوخی شوخی، منتها ندانسته. احتمالاً نمی‌دانند نتیجه‌ی سنگ انداختن چیست. وارونه‌ی سنگ انداختن ممکن است که آجرانداختن باشد به قصد ساختن خانه. اما سلاخ خانه نمی‌سازد، سلاخ می‌کشد؛ اشک درمی‌آورد. وارونه‌ی سنگ انداختن سلاخ می‌شود اشک ریختنهرچند دانه دانه و عامدانه اما کاملاً جدی و با علم به بی‌حاصلی عملش.

قورباغه زشت است، بدصدا است. لزج است، ساکن مرداب. کسی رغبت نمی‌کند نگه‌اش دارد، شوخی شوخی می‌کشندش.*** وارونه‌ی طبیعت زیبا است. وارونه‌ی این وارونه قناری است. زیبا است، خوش آواز است، نرم و نیلی است و چون مأکول نیست، با یک درجه تخفیف، محکوم به حبس ابد است، مگر آنکه بساط عیاشی چیز عجیبی باشد: کباب قناری بر آتش سوسن و یاس: جهان وارونه. بهش سنگ نمی‌زنند، برایش اشک می‌ریزندنمی‌کشندش، وارونه‌ی کشتن، دلباخته‌اش می‌شوند

٭
  

وارونه‌ی شعر فرید راِ، یعنی وارونه‌ی وارونه‌ی دنیای وارونه را، هموطن رویاپرداز مشهورمان ساخته که مثل او، مثل همه‌ی ما فرزند بلاروزگار بوده، احمد شاملو(۱۳۰۴-۱۳۷۸):

سلاخی
می‌گریست.

به قناری کوچکی
دل باخته بود.****

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* Erich Fried

** دو ترجمه از شعر را دیده‌ام:
خسرو ناقد، مجله کلک، شماره‌‌ی ۴۵-۴۶، آذر و دی ۱۳۷۲، ص ۱۲۸
علی عبداللهی، مجله شعر، سال اول، شماره نه، بهمن و اسفند ۱۳۷۲، ص ۶۵
این ترجمه هیچکدام نیست، بر اساس آن دو است.

*** غوک دست‌‌کم در ادب فاسی نمونه زشتی و پلیدی است. سودایی دیگری، مرحوم ملک‌الشعرای بهار، در اقتفای قصیده‌ی لبیبی، قصیده‌ای مفصل ساخته است در مذمت غوکانی که استخر خانه‌اش را مأوا ساخته بودند:
بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا 
خامش٬ گرت هزار عروسی ست٬ ور عزا
ای دیو زشت روی٬ رخ زشت را بشوی
 
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
مرغ سحر٬ منتخب اشعار ملک الشعرای بهار، انتشارات سخن، چ ۳، ۱۳۸۴

**** از مدایح بی‌صله

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

حاصل نام


ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است
مولوی
در پاسخ به فراخوان آق‌بهمن:

هرچند من هم مثل نصفْ بیشتر ملت، بعد از انقلاب به دنیا آمده‌ام، نامم برخلاف بسیاری کسان حاوی معانی صریح سیاسی نیست. از دو جنبه ماجرای نامگذاری من ممکن است جالب باشد. اول آنکه نشان می‌دهد، حتا در سال شصت و یک، خانواده‌هایی بودند که درگیر سیاست نبودند، دوم اینکه از نوع دیگری تنازع و تعامل حکایت می‌کند. 

نام پدر پدر پدر پدرم جمال‌الدین بود. پسرش، پدربزرگ پدرم، وقتی که طبق قانون ثبت احوال، قرار شد نام‌ خانوادگی برگزیند، نام کوچک پدرش را برداشت و خودش را فخرالدین جمالی خواند. اسم یکی از پسرهایش را هم که پدر بزرگ من باشد گذاشت جمال‌الدین. در میان دو عروس و پنج داماد خانواده پدری من، فقط مادر من ترک است. من که به دنیا آمدم، پدر بزرگم پیرو سنت خانوادگی یک روزی پیشنهاد داد اسمم را بگذارند جمال‌الدین. مادربزرگم در‌آمد که:«جمااال، تو که هنوز زنده‌ای.» حیف شد، من الان باید جمال‌الدین جمالی سوم می‌بودم. قرار شد عروس ترک برای پسر کاکل زری خانواده فارسی که تازه نظر بزرگش فوراً وتو شده بود، اسم انتخاب کند. خب ترجیح داد مراعات کند و اسم فارسی برگزیند. این شد که چند روزی مهرداد بودم، اما عاقبت مادرم تصمیم گرفت که نیما باشم. پدر بزرگ من پیشبینی کرد که چون من همنام آن مردک خلملنگ کچل طبری‌ام، لابد سرنوشت مشابهی در انتظارم خواهد بود. برخلاف نظر آن مرحوم، نه خلملنگم نه هنوز کچل. در مورد وصلت با مادر شعر نو هنوز فرصت دارم. چند سال بعد که خواهرم به دنیا آمد، قرار شد نامش به انتخاب پدرم باشد. پدر فارس من، که تازه کلیدر را تمام کرده بود، اسم ترکی مارال را برگزید. 

بعد تحریر: 
۱.غیر از آق بهمن، کسان دیگری نیز در همین باره نوشته‌اند:
لابد دیگرانی هم نوشته‌اند که ازشان بی‌خبر مانده‌ام هنوز.

۲.درباره نامها اگر خواستید در همین وبلاگ می‌توانید این سه نوشته را هم بخوانید: + + +