به رغم اینکه نخستین چیزی که از من به مطبعه رفته، ترجمهای است از شعری از والتر اسکات انگلیسی، سالها است که به نظرم ترجمه شعر امری است اساساً غیرممکن. چند وقت پیش، یاد جنایتی افتادم که حدود سال هشتاد دو- سه خورشیدی، در حق شعری از آرسنی تارکوفسکی، پدر آندره کارگردان معروف، مرتکب شده بودم. آن وقتها، هنوز عادت نکرده بودم که تایپ کنم و به رقص قلم روی سپیدی باکره کاغذ و از این مزخرفات معتاد بودم. درنتیجه، نمونهای از ترجمه نداشتم، هرچند ترجمه انگلیسی شعر، بدون نام مترجمش، در پستوهای هارد کامپیوترم یافت شد. شعر را، یا ترجمه انگلیسی شعر را، بسیار میپسندم. با جستجو در اینترنت متوجه شدم که شاعر خود اشعاری از نظامی، ابوالعلا معری، مختوم قلی و دیگران را به روسی ترجمه کرده است. چون قاعدتاً قرار است چیزی که عوض داشته باشد، گله نداشته باشد، حاصل آن شد که موقتاً تصمیم گرفتم بر خلاف اعتقادم رفتار کنم و شعر مذکور را یک بار دیگر ترجمه کنم.
نکته دیگری که مکشوفم شد، یا مشخص شد که بد نیست مکشوف شود، آن است که چطور آن مرحوم که در زمان حیاتش با بانو آخماتوا همنشین بوده و گفتهاند که آخرین کسی بوده که به بانوی دیگر روس، تستایوا، محبت میورزیده، به تیر دایی یوسف و عمله جورش گرفتار نیامده. دست کم منابع انگلیسی که سردستی به آنها مراجعه کردم، ساکتند.
شعر پیش از این اقلکندش دو بار به فارسی ترجمه شده است: یک بار صفی یزدانیان، ضمن ترجمه فیلمنامه آینه، یک بار هم در دوبله فارسی خود فیلم. این ترجمه از هر دو تاثیر گرفته. اصل شعر را شاعر در ابتدای آن فیلم خوانده که نسخه دی وی دی آن در دسترس است.
نخستین وصال
هر دم که با هم بودیم، جشنی بود
عید تجلی.
و در جهان، من و تو تنها.
پلهها را فرود آمدی تلوخوران
و فراخواندیام
و فراخواندیام
از میان یاسهای خیس
به قلمروی خویش
به آن سوی آینه.
،شب که فروافتاد
لطافتی نثارم شد.
دروازههای حرم گشوده شد
و درخششی در تاریکی؛
و درخششی در تاریکی؛
عریانی بود به نرمی خمیده.
میدانستم گستاخیاست اما
تا که بیدارت کنم گفتم:
«خدایت بپاید»
خفته بودی.
یاس از روی میز
فروخمید
به لمس پلکهایت با آبی مطلقشان
پلکهایی آرام با رگههایی آبی.
و دستت گرم بود.
و دیدم من
رودخانهها را پرتپش
کوهها را پیچیده در دود
و دریاها را درخشان
به جامی که در کفت بود
لمیده برتخت.
ستایش خدای را که از آنم بودی.
بیدار شدی و دگرگون کردی.
قاموس ملالت بار آدمیان
به بازگفتنت سرشار شد
تا به پژواک ژرفش پراکندی.
تا که گفتی «تو» به تازه تر معنایش
به گوش آمد: «تزار»
به گوش آمد: «تزار»
و دگرگون شد هرچه در جهان بود
سادهتر چیزهایی چون کاسه
چون گلدان حتی.
و آب منجمد
لایه بر لایه
چو پردهدار در میانمان ایستاد.
بردندمان به ناکجا.
در پیشمان
شهرها میگستردند به سراب
ساخته از سحر
و برگ نعنا زیر پایمان خویش را نثار میکرد
و همسفرمان پرندگان بودند
و در رودخانه جهیدن ماهیان بود
که به پیشباز میآمدند
و آسمان بر فرازمان گشوده میشد.
همه بدان هنگام که سرنوشت
سر در پیمان نهاده بود
چونان زنگی مست
تیغیش آخته در دست.
