۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

شب تیره بلبل نخسبد همی



فراموش کرده بودم دیشب که چراغم را در اینترنت خاموش کنم. دوستِ جانِ جانی که چراغم را روشن دیده بود و بیدارم پنداشته بود، پیغامی فرستاد که اعلام وصولش صیحه­ ای بود که از گوشی­ ام درآمد و از خواب نوشینم بامداد رحیل، کلۀ سحری پراند.

بعد که اختلاطمان تمام شد، خواستم بخوابم که صدایی شنیدم. مرغی می­ خواند. تصور کردم که ممکن است بلبل باشد. طفلک آوازش بیشتر به صدای لولای روغن نخورده می­ مانست تا سخن­ گفتن پهلوی. این پرسش هم به فهرست "در دست اقدام"ها افزوده شد که آیا امریکای شمالی هم زیستگاه بلبل است یا نه. تقریباً همه عمرم در خانه­ هایی زندگی کرده­ ام که بلبلی در حیاطشان صبح­ها می­ خوانده. حالا صدای پرنده خاطرم را منصرف کرد به صبحهای سربی تهران که تیرگی شبانۀ شهر آبِ نقره می­ گرفت؛ به ساعتی که همه چیز هم تاریک است هم روشن، نه تاریک روشن، و صدای زمینه در سکوت نامعمول شهر بزرگ، نغمۀ بلبل. هوس صدای بلبل کردم.

حالا گذشته از این قطعۀ ادبی آبکی بی­ مزه، از میان بی شمار بیت بلبلمند، یادم به دو متنی افتاد که تازگیها تورقشان می­ کردم. همچنین روزی  را در دانشکدۀ ادبیات به خاطر آوردم که سر کلاس حافظ دکتر مظفر بختیار مستمع آزاد بودم و غزلی را، به مطلع بلبلی برگ گلی خوش­رنگ به منقار داشت، تدریس می­ کرد. کلاسی بی­ نهایت دلنشین بود. آنجا فهمیدم که تصویری که در مینیاتورها می­ کشند که بلبلی برگ گلی را به منقار گرفته، کنایه از وصل عاشق به معشوق است.

آن دو متن یکی شاهنامه است، مقدمه داستان رستم و اسفندیار. کاراکتر اصلی این مقدمه بلبل است:

کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از جویبار
هوا پرخروش و زمین پر زجوش
خنک آنکه دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید
سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردم تنگ دست
همه بوستان زیر برگ گل است
همه کوه پر لاله و سنبل است
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالۀ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا
به پیش خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر
بدرد دل و گوش غران هژبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
 که برخواند از گفتۀ باستان

جز آنکه به سلیقه من این ابیات بهترین ابیات توصیفی ادب فارسی و از شمار دو سه مقدمۀ عالی در این ادب است و جز آنکه یافتن توازی­های معنایی بین رستم و ابر و اسفندیار و بلبل و از این طریق کشف وجوه دیگر ابیات مقدمه می­تواند بازی ذهنی لذت بخشی باشد؛ این مقدمه حاوی یک نکتۀ مهم فرهنگی است. در فرهنگ سرزمین ما غنا و ثروت، دستگاه و دولت وضعیت پلیدی است که بهتر است از چشم خلایق پنهانش کرد و با پرداخت رد مظالم و حق امام به ارباب عمائم به سه آب شستش. هر کسی که خطر کند و به جای ای بد نیست، شکرخدا یک آب باریکه ای هست بگوید که وضعش توپ است خودش را در سیبل قرار می­دهد و هر لحظه باید منتظر یورش طوایفی باشد تا به قصد غارت بر سرش ریزند. از آن طرف، حسد و بخل از خصوصیات شمار زیادی از باشندگان این سرزمین است فرض اول آن است که دولتمند دزد است. از همین رو و بر نمط کاخی ندیدم که کوخ­ها کنارش نباشد ادب کلاسیک فارسی پر است از لیچارپرانی و دشنام­ گویی به ثروتمندان.

می­ دانیم که فردوسی دهقان بود، یعنی زمین­دار. دستش به دهنش می­ رسید در جوانی و مکنت و عزتی داشت. در سالهایی که صرف شاهنامه­ کرد دارایی­ اش را اندک اندک فروخت تا خرج خانه و خانگیان را بدهد. روزگار فقرش رسید تا جایی که به حکایت ابیات نخست همین مقدمه نه در خم­خانه­ اش خمی ماند و نه درمی در جیب. مرد شوکتمند آرزوی لقمه­ ای گوشت می­ کند: سر گوسفندی تواند برید. نکتۀ فوق­العاده در مصرع بعدی است: مرا نیست، فرخ مر آن را که هست. می­گوید مال ما که پرید، نوش جان آن که دارد. مخصوصاً از آخر دوره خراسانی چنین بزرگ منشی­ ای نادر است.

نمونۀ معروفی که در دوران عراقی ادب فارسی نوشته شده است و از نمونه فردوسی مشهورتر است جدال سعدی با مدعی است در گلستان. سعدی در آنجا مدافع ثروتمندان است و مدعی که درویشی است، مخالف ایشان. بحثشان بالا می­ گیرد و کتک­ کاری می­ کنند. کار را به قاضی می­ برند و حرف آخر سخن قاضی است که میانه را می­ گیرد جوری که، چون کباب اینجا گیرم نمی­ آید، نه نعل بسوزد، نه میخ. 

منتها آن متنی که یادم آمد از صدای جیرجیر صبحگاهی، از سعدی بود اما این نبود و ربطی هم به این نوع قوت مادی ندارد. حکایت دیگری است در گلستان که پیرمردی دخترکی را به زنی می­ گیرد. مرد از جوانان بد می­ گوید و از تجربه پیران تعریف می­ کند و سعی دارد ترس دختر را بریزاند. جوانان را به بلبل تشبیه می­ کند که:

جوانان خردمند و خوب­ رخسار
ولیکن در وفا با کس نپایند
وفاداری مدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلی دیگر سرایند

افاقه نمی­ کند و دختر به طلاق می­ رود و بعد از عده زن جوانی ستیزه­ جو و تندخو می­ شود. دختر از ازدواج دومش راضی است چراکه زن جوان را اگر تیری به پهلو نشیند به که پیری و

زن کز بر مرد بی­ رضا خیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که زجای خویش نتواند خاست
الا به عصا، کِی­ اش عصا برخیزد؟

علاوه بر این که تا حال هیچ چیز مستقلی از خاطرات و هوسهایم ننوشته بودم تا نام مجازخانه را دست کم برای یک بار توجیه کرده باشم، دوستی که از خوابم پراند و بعد هم خوابم را پراند، باید این بلبل زبانی را از من بپذیرد. در نتیجه، نتیجۀ این همه بلبل­ زبانی؟ شرمنده، هیچ، هدیه به هـ.