۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

دو نوازی در مرگ ایرج افشار


ضم ذمه به ذمه

چنان بادی می وزد که برف سرگردان مانده پایین بیاید یا بالا برود. در آستانۀ بهاریم اما این باد و برف خبر از تغییر هیچ فصلی نمی دهد. دو سه شب پیش که با دوستی گپ می زدم، خبر داد که ایرج افشار بستری است. چند مضمون کوک کردیم، نه امیدوار، که مطمئن بودیم برخواهد خاست. خیط شدیم.
من حالا در این شهری که ط/تهران نیست اما هم ت دارد در اسمش هم ر و هم ن، مثل قرمه سبزی در دیگ دارم جا می افتم، یا مثل مقاله ای، کتابی، چیزی از کارهای ایرج افشار که حتماً و قطعاً از فهرست نهایی آثارش جا خواهد افتاد از بس که نوشته و چاپ کرده.
صبح خبردار شدم که من و دوستم خیط شده ایم. در خانه ام هستم، اما از کتابخانه ام دورم. چراغ همان دوستم روشن است. محض رفع دلگرفتگی از خبر صبحانۀ ایرج افشار، باهم حرف میزنیم، زمان در خانۀ من صبح است، در خانۀ او شب. " آقا، ایرج افشار." می گوید:" سقِّت سیاه." و اضافه می کند که بی موقع رسیده ام، چون دارد متنی دربارۀ همان مرحوم می نویسد. دلم می خواست چیزی بنویسم، اما کتابخانه ندارم. کتابخانۀ شخصی بیشتر از آنکه جای خواندن باشد، جای نوشتن است. می گویم متن را بدهد بگذارم اینجا؛ می پذیرد. دو ساعت بعد نوشته ای می رسد به دستم با تاکید موکد بر این حکم تلخ که منتشر نشود. متن را می خوانم؛ این دوست من از معدود کسانی است که گاهی به نثرشان غبطه خورده ام. اصرار می کنم؛ انکار می کند. آخر سر توافق می شود که بر اساس متن او خودم چیزی بنویسم. من در این شهری که ت دارد و ط ندارد و دوستم در آن شهری که ط دارد و بی خود با ت نوشته اندش، خیط شده، متنی می نوسیم دربارۀ ایرج افشار. متنی که بیشترش را او نوشته و کمترش را من:

برائت ذمه

ایرج افشار عمری طولانی داشت. پربار بود و پرکار. یعنی وقتی تعداد منشورات و تالیفاتش را بر تعداد سنوات زندگی اش تقسیم می کنیم عدد حاصل رشک برانگیز است. دیگرانی هستند که بیش از دانسته های شان، نوشته دارند. ایرج افشار از این دست نبود. پرکاری با پرباری، دست کم در کیفیت تالیفات، تفاوت دارد. عاقبت به خیر هم بود. یعنی تا روز آخر عمرش تحول خواه و مردم مدار جامعه ایران بود. خیلی ها، به روزگار سالخوردگی و به اقتضای «آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد» مجیزگوی قدرت میشوند؛ او نشد.
از خاندانی متمول و خیّر بود، پسر دکتر محمود افشار یزدی. پدرش دکتر در حقوق از سوئیس، از قضات زمان رضا شاه، نخستین رئیس هیئت ممیزۀ دارایی، ایرانشناس و از نظریه پردازان استبداد منور در دورۀ پهلوی اول بود. همین سابقۀ خانوادگی در ایرج افشار هم بود و بخشی از آثارش چاپ نامه های تقی زاده و فروغی و قزوینی و پدرش و مصدق و بسیاری دیگر از رجال وطندوست پس از مشروطه بود.
در شمیران، از فرشته به سوی باغ فردوس که می روید، دست راست خیابان، همه موقوفات پدرش است. محمود افشار اموالش را وقف کرد. وقفنامه ای که نوشت از اسناد بینظیر تاریخ مملکت است. ایرج افشار تا آخر عمر از اعضای منصوص هیئت تولیت این موقوفات بود. بنیاد موقوفات اخیراً به فضای مجازی هم وارد شده است و سایت دارد. نگاهی به فهرست انتشارات این موقوفات هم نشاندهندۀ یک دوراندیشی ژرف در تعیین موارد هزینه کردن عواید موقوفات است هم بیانگر یک تلاش کم نظیر در پاسداری از فرهنگ و تاریخ ایران.
افشار بیشتر تحقیقات پایۀ ایرانشناسی انجام می داد. یعنی مخاطب نوشته هایش، نه مردم عادی یا حتی دانشجویان، بلکه فقط اساتید و محققان بودند. جالب است که از مدارج آکادمیک فقط یک لیسانس حقوق داشت. فرصت و توفیق نداشت که مثل بعضی دیگر از مرحومان دکترای حقوق بگیرد.
اوایل کارش رئیس کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران بود و بعدها رئیس کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران شد. شفیعی کدکنی آن دوران را دوران طلایی کتابخانه دانشگاه تهران میداند. آدمی وقتی عمری دراز میکند، معمولاً مصائب و شدائدی از سر می گذراند. دو مصیبت در زندگی ایرج افشار پیش آمد که باعث تأثر شد: جوانمرگ شدن بابک، پسرش، و سوختن کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق در آتش. گفته اند که دومی را از اولی راحتتر تاب آورد.
دوستم نوشته است که معلمش از همکاران ایرج افشار بود. آقای معلم می گفت که افشار در بخشیدن کتاب خست دارد و بعد می گفت تعجب می کند که با این روحیه چگونه تمام کتابخانه اش را به مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی بخشیده است. دوستم جلسۀ بعد که به دیدنش رفته کتاب مسی به رنگ شفق را، خاطرات کاظم موسوی بجنوردی که رئیس آن دایره المعارف و از سابقون انقلاب است، برایش برده. آقای معلم خوانده و ستایش کرده موسوی بجنوردی را، مخصوصاً از این رو که کسی که سیزده سال در زندان شاه بوده، پس از انقلاب، دست از همه مناصب و تنعمات شسته و به کار فرهنگی پرداخته است؛ اینکه سهل است، برای بهبود کیفیت کارش همه فکلیها و کراواتیها و سه تیغ کرده های زمان طاغوت را هم دور خودش جمع کرده است. بعدها که آن معلم فاضل به دایره المعارف رفت و برایشان چند مدخلی تالیف کرد، بسیار لذت برده بود از فضای متساهل و آرام حاکم بر دفتر دائره المعارف در دارآباد تهران. باری دور شدیم..
افشار مدت مدیدی هم رئیس مرکز انتشارات دانشگاه تهران بود. نشر دانشگاهی مقولۀ خاصی است و در جهان هم دانشگاههایی مثل آکسفورد یا کمبریج یا پرینستون هم دانشگاههای بزرگ هستند هم انتشارات معظم دارند. در دوران ریاست افشار بر موسسۀ انتشارات دانشگاه تهران، این دانشگاه در عرصه نشر داشت خرد خرد به دانشگاههای همترازش در فرنگ نزدیک می شد.
به همۀ وجوه گوناگون فرهنگ و تمدن سرزمین مادری اش توجه داشت. غیر از همۀ اینها، مقادیر زیادی از وقت و قوای ذهنی و مادی اش را صرف چاپ نسخ خطی می کرد. در مقدمۀ این نوشته که از قرمه سبزی و صبحانه نام بردم، غرضم نه دست انداختن آن مرحوم که اشاره به نکته ای شخصی بود. از میان کل آثاری که منتشر کرد، شخصاً یک کتابش را ترجیح می دهم؛ کتابی که مدتی همدم روز و شبم بود: آشپزی دورۀ صفوی.
متخصص نسخه شناسی و خط شناسی و یک سری علوم مرتبط با کتاب هم بود. در کتابخانۀ ملی و مجلس و مرکز دائره المعارف، در کنار عبدالحسین حائری و اصغر مهدوی، از کسانی بود که طرف مشورت برای خرید نسخ خطی بود. از فیزیک نسخ و نوع خط تا حد زیادی می توانست قدمتش را تعیین کند. این توانایی در عرصه تاریخ معاصر هم مفید افتاده بود. سندی جعل کرده بودند منسوب به امیرکبیر که خطاب به ناصرالدین شاه نوشته بود کار مملکت با توصیۀ عمه و خاله جلو نمی رود. سند مجعول در مجلۀ راه نو منتشر شد. بعدها هم خیلی دست به دست در ایمیل ها می چرخید. افشار در یکی از شماره های بخارا حساب سند و منتشر کنندگانش را صاف کرد. مورد دیگر مربوط به مصدق است. مخالفان دکتر مصدق مدعی سندی هستند که در آن آیت الله کاشانی چند روز قبل از کودتا، وقوع آن را به دکتر مصدق دلسوزانه هشدار داده است لابد به مدد امدادهای غیبی و علم لدنی اما نخست وزیر مغرورانه گوش نداده است. ایرج افشار در یادنامه مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، مقاله ای دربارۀ این نامه ادعایی نوشت که به رغم علاقۀ آشکارش به مرحوم دکتر مصدق، از شاهکارهای دقت نظر و بی طرفی در مقالات تاریخی در ایران است.
در جریان ملی شدن صنعت نفت، هرچند جوان بود، اما مقالاتی در دفاع از مساعی دکتر مصدق نوشت. تا آخر عمرش به مصدق دلبسته ماند. بعد از انقلاب کنشگر سیاسی نبود اما با این حال، در جزوه ای هراس انگیز ، نامش در فهرست نویسندگان مرتبط با ناشری برانداز آمد. بختش بلند بود که چند ماه بعدش به مرگ طبیعی از دنیا رفت وگرنه ممکن بود به جهان دیگر قلاب سنگ شود.
قدیم می گفتند آدمها یا حامل فرهنگی شفاهی اند یا کتبی. حالا باید فرهنگ سایبری را هم به این دو افزود. ایرج افشار نه تنها شیفتۀ کتاب بود، بلکه به چاپ و انتشار آثار و به هرچیزی که به کتاب و کتابت در ایران مربوط باشد علاقه داشت. یکی از مهمترین کارهای ایرج افشار را فهرست مقالات فارسی می دانند که ادامۀ کار مرحوم خان بابا مشار است. در عصر اینترنت این نوع کارها بیشتر برعهدۀ سایتها و پایگاههای اطلاعاتی است. در همین ایران نورمگز به مدیریت و هزینۀ حوزۀ علمیۀ قم کاری کرده است کارستان. احتمالاً تصورش برای افشار دشوار بوده که روزی برسد که حوزۀ قم با پول خودش تمام آرشیو سی سالۀ مجله سخن زنده یاد خانلری را با کیفیت خوبی پی دی اف کند و از اعماق کتابخانه ها به در آورد و در دسترس همگان بگذارد. در نورمگز دورۀ مجلۀ راهنمای کتاب و مجلۀ آینده ( متعلق به همین خاندان افشار ) و مجلۀ یغما (حبیب یغمایی) و مجلۀ یادگار (عباس اقبال) و بسیاری مجلات دیگر حتی متعلق به دوران پیش از تاجگذاری رضاشاه پهلوی به رایگان در اختیار است. از این جهت ایرج افشار کار عبثی کرد که اواخر عمر وقت گذاشت برای تجدید چاپ راهنمای کتاب و آینده.
سفر هم زیاد می رفت. چندین بار دور تا دور ایران را گشته بود. پای ثابت سفرهایش یارغارش منوچهر ستوده بود. به مدد اینکه مدیر فرهنگی بود و در سرتاسر ایران رفیق داشت و غم هتل و مهمانخانه نداشت. در شیراز مهمان بهمن بیگی می شد و در کرمان میزبانش همایون صنعتی بود. تبریز را با عباس زریاب و امین ریاحی می رفت و میهمان منوچهر مرتضوی می شد. سفرنامه هایش را یکجا در کتابی با نام گلگشت در وطن چاپ کرده است که سفرنامه هایی خشک و بیروح است اما فایدۀشان این است که هر جهنم دره ای را رفته است و توی هر سوراخ و کتیبه ای انگشت کرده است و متنشان را آورده و از این جهت می تواند راهنمای خوبی برای سفرهای فرهنگ گردی باشد. از فواید سفرهایش یکی هم این بود که در میبد یزد سنگ قبر ابوالفضل رشیدالدین میبدی را از روی سنگ قبر دیگری کشف کرد. و این همزمان بود با شروع چاپ تصحیح انتقادی کشف الاسرار توسط اصغر حکمت. از جلد سه به بعد نام مولف که قبلاً ناشناخته بود روی جلد کتاب آمد و نوشتند ابوالفضل رشیدالدین میبدی و در مقدمه هم افتخار کشف را به نام او زدند.

اشتغال ذمه

در مام میهن، کارنامۀ آدمها بیش از آنکه ثمرۀ توانایی باشد، حاصل محرومیت است. درنتیجه، عمر مفید قلمندگان و اندیشه گران بسیار کوتاه است. ایرج افشار از نوادری است که بیش از شش دهه نوشت و چاپ کرد.
همچنین در خاک محنت زدۀ سرزمین مادری ما، آدم متنعمِ بی نیاز کم است. ایرج افشار در تنعم و بی نیازی زیست. در همین سرزمین، معمولاً اگر چنان آدمی به هم رسد، دستش به خیر هم برود کمتر از برای فرهنگ است. ایرج افشار تمام عمرش را وقف فرهنگ سرزمینش کرد. نزد مردمانی که شماریشان دولتمندی را نه وصفی موجود که ننگی میدانند مذموم، تقریباً محال است که آدم دارا، آنگونه زندگی کند که می خواهد. اضافه کنید که در سرزمینی که موج خیز حوادث است و آدمیان مثل دانه های برف، در دست باد سرگردانند و ثانیه ای بالا می­ روند تا بعدش بیافتند، بختش آنقدر بلند بود که ثروتش را، چه ثروت مادی، چه ثروت ذهنی اش را آنگونه که می خواست خرج کرد. بخت بلندتر از آن سرزمینی است که چنین انسان شریفی را به خود دید. ناروا نخواهد بود اگر کسانی، یا همه، ذمه شان را مشغولش بدانند.