۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

رویای شب نیمه تابستان


مشاوری به نگارنده می گوید که باید ساعاتی را در روز صرف کودک درونم کنم. می گویم وقتی که من بچه بودم، در مدرسه ای درس می خواندم شبیه آنچه که در کتابها و فیلمها، مدارس ژزوئیتها، همان یسوعیهای خودمان، خوانده می شود. در محیطی که بین دیر، پادگان و اردوگاه کار اجباری در نوسان بود، رسالت اول و آخر مدرسه کشتن هر نوع میل به تحرک و پویایی بود. ناظمان و معلمانی عموماً نیمه وحشی و عصبی گویا ماموریت داشتند ما، هزار و چهارصد پسربچه، را در دوره ای پنج ساله تبدیل به مردان جا افتاده کنند. اعتراف می کنم که زمانی که درون و برونم هر دو کودک بود، کودک مذکور را کشتند و به جایش مردی میانسال نشاندند و متاسفانه کودکی ندارم که وقتی را صرفش کنم.
برای رعایت انصاف در حق مدرسه، به آن مشاور می گویم که البته هیچ وقت، چه در کودکی چه بعد از آن، مشتاق شلوغ بازی نبوده ام و موجودی که الان هستم، صرفاً دست پخت دبستان نیست و جنم نگارنده هم مستعد بوده. با این حال، معجون تربیت پادگانی مدرسه و میلی، آن موقع مبهم و اکنون آشکار، به گوشه گیری و تنفر ذاتیم از فضای شلوغ و سر و صدا علاج عارضه مزمن فوتبال دوستیم نشده. برای اعاده حیثیت خودم باید بگویم که چه آن وقتها که هوادار تیمهایی بودم، چه حالا که کلاً بی خیالم، از کرکری و یقه دری و تعصب خرکی بیزار بوده ام.
در تابستان هزار و نهصد و هشتاد و دوی میلادی، ایتالیا تازه قهرمان جام جهانی شده بود که به دنیا آمدم. هرچند در تابستان هشتاد و شش میلادی درکی از فوتبال نداشتم و هیچ مسابقه ای را ندیدم و هیچ گزارش رادیویی را نشنیدم اما با نامی عجیب آشنا شدم: مارادونا. چهارسال بعدش، مارادونا را برای اولین بار زیارت کردم و فریادهای گزارشگر بازی که عربده می کشید اندریاس برمه، اندریاس برمه، رویای نیمه شب تابستان را به کابوس تبدیل کرد. نخستین تجربه شکست عاطفی کودکی هشت ساله رقم خورد. از آن سخت تر تحمل چهار سال بعدی بود. کلاً هشت سالم بود و باید نصف عمرم را صبر می کردم تا فستیوال بعدی آغاز شود. در مقیاس مرد کهن سال هشتاد ساله، چهار سال بچه هشت ساله، معادل چهل سال است. چهل سال کذایی گذشت و جام جهانی نود و چهار شروع شد. روبرتو باجو، روماریو، هریستو استویچکوف، توده های عضلات در هم پیچیده نیجریه ای ها، گئورگی هاجی، که آن وقتها هاگی بود، قهرمانانی بودند که بعد از تشییع جنازه مارادونای متقلب، زمین چمن را در ذهن کودک دوازده ساله به صحنه نبردی اساطیری تبدیل کردند. در آن تابستان، جام جهانی را در هلند دیدم و برای اولین بار شور و هیجان عمومی و همبستگی یک ملت را نه در سوگ، که در شادی تجربه کردم. فهمیدم که آدمها می توانند گاهی هم شاد باشند و خوشی آنقدرها هم چیز بدی نیست. هلند البته خیلی زود حذف شد. در جام جهانی نود و هشت وضعیت مشابهی را در ایران تجربه کردم و برای اولین بار در جام حهانی، هوادار تیم ملی کشور خودم بودم. فاصله این دو جام هم یک چهارم عمرم بود و هرچند به سختی می گذشت اما به زحمتش می ارزید. در این چهار سال، برای دومین بار، مثل همه پسربچه های شانزده ساله، شکست عاطفی خوردم اما زیدان نابغه همه غمها را نابود کرد. در آستانه جام جهانی دو هزار و دو، به گذشته که نگاه می کردم، کودکیم گذشته بود، همه چیز در ابهام فراموشی پیچیده شده بود و درمایه سپیا دیده می شد. جوان بودم، دانشجو و شغلی داشتم، جهانم عوض شده بود. چیزهای تازه ای در جهان، در خودم و در دیگران پیدا می کردم و آنچه که وحشت من بود، به مایه آرامش و هیجان تبدیل می شد. این چهار سال را صرف کشف این تغییرات کرده بودم که بی آنکه منتظرش باشم جام جهانی سر رسید. مثل بعضی پرتره های دختران که در آن با فتوشاپ لبها را قرمز و براق نشان می دهند در حالی که تمام چهره در مایه سپیا است و در بساط دست فروشان آرامگاه بوعلی در همدان و زیارتکده های مشابه می فروشند، جام جهانی از پریده رنگ پس زمینه کودکی بیرون می زد. چه فایده، غم انگیز ترین و کسالت بار ترین دوره ای بود که دیدم. اما همچنان که جام جهانی رنگش را در بی رنگی کودکی حفظ کرده است، اهمیتش نزد من به اهمیت همان باسمه های دم قبری تقلیل یافته. سر وقت می رسد بی آنکه منتظرش باشم. هر بار حریصانه تماشایش می کنم چرا که گاهی خاطراتی با خود می آورد از روزگاری که قرار بود شیرین باشد و گاهی خبر می دهد که پنداری اوضاع تغییر کرده است؛ این بار که آمد، از خودم پرسیدم که چه زود.
با افزایش سنم، جام جهانی علاوه بر کشیدن آژیر خطر و به یاد آوردن خاطرات، حاوی جذابیتهای دیگری نیز برای من شد. حقوقدانی اهل سویل، همان اشبیلیه خودمان، وقتی فهمید که هوادار فوتبالم، متعجب شد و گفت که فوتبال افیون جدید توده ها است. متذکر شدم در سرزمینی که برای تسکین دندان درد کودک هنوز، روی محل درد، افیون می گذارند، فوتبال افیونی کم خطر است. از مغالطه ام خندید. اضافه کردم که غیر از این مغالطه مطایبه نما، نکته دیگر آن است که برای ما دو نفر که از جوامعی به شدت سنتی و مذهبی برآمده ایم، افیون جدید دست کم از خرافات خالی تر است. گفتم که اساساً نمی توانم حکمی کلی و کلیشه ای را بدون استدلال بپذیرم و تا نتواند صحت ادعای خودش را، چه در مورد مذهب، چه در مورد فوتبال ثابت کند، از موافقت با او معذور خواهم بود و نه فوتبال، نه مذهب را افیون توده ها نمی دانم. شبی آرام و خوش بود و به نرمی می گذشت. از صعود دراماتیک ایران به جام جهانی نود و هشت گفتم. برایش توضیح دادم که ناگهان خیابان که فضایی خفه و بسته بود به صحنه شادی تبدیل شد و مردم ایران پس از سالها، در شادی، ملت بودنشان را جشن گرفتند. گفتم این شادی از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری یک سال و نیم پیشش، فراگیرتر و امیدبخش تر بود و هرچند از دلشوره های بعدی آن تهی بود، البته گذرنده تر بود و بی دوام تر. فوتبال خیابان را دوباره خیابان کرد و دهه شصت نه در اول فروردین هفتاد که در هشتم آذر هفتاد و هفت تمام شد، بالاخره.
الان، فوتبال از دو جنبه برایم جذاب است. اول آنکه تجلی تتمه روحیات پهلوانی است. دوم آنکه گاهی حاوی آگاهیهای فرهنگی و اجتماعی است. در آینده، از این دو جنبه بیشتر خواهم نوشت.