۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

نحو کشتیبان





به تهامی جان




     خب، کاری به صحت ادعا نداریم؛ جمله غلط است. "به عنوان" در این جمله، کاملاً بی ربط به کار رفته است. زبان فارسی چنین عنوانی ندارد و در اینجا نیز، مطلقاً درباره عناوین آن زبان صحبتی نیست. یا معتقد ایم این زبان یکی از ارکان هویت ملی ایران است یا نیست. منظور از ایران نیز قاعدتاً باید ایرانیان باشد، لابد اشاره به ظرف و ارادۀ مظروف است. "به عنوان" که از آلات شکنجه است، زائد است و به بیان اداره جاتی (ادارجاتی؟)* باید از قلم اسقاط شود. بد نبود به فارسی درست، جمله ای در باره اهمیت زبان فارسی بنویسیم: زبان فارسی یکی از ارکان هویت ملی ایرانیان و الخ.

     در تاکسی، مسافری گفت که در اخبار اعلام کرده اند که با هر دکانی که سردرش نوشته باشند "فست فود" برخورد خواهد شد. مسافر مذکور معتقد بود همه اینها بازی است و کسی نگران زبان مادری نیست. به این بهانه می خواهند امورات خودشان را پیش برند. بعد افزود اگر کسی غم زبان فارسی می داشت، باید اول لغات عربی را می ریخت بیرون. رانندۀ بانشاط می خندید و می گفت که نه خیر اینا با عربی کار دارند. پرسش می توانست این باشد که با اسقاط، بلکه اعدام کلمۀ "فست فود"، کدام امورات کی و چگونه پیش خواهد رفت، اما نکته این بود که جملات آن گویندگان حاکی از تسلط ناطق به زبانشناسی و زبان فارسی نبود. ماجرای شیرین و پایان ناپذیر زبان مادری گویا از تفریحات نحوی و کشتیبان هر دو است. نحوی مولوی اگر در این دوره از کشتیبانی بپرسد که آن جناب آیا نحو می داند، احتمالاً پاسخی دندان شکن خواهد گرفت و بور و خیط، به تویوپش خواهد چسبید.
      از سویی دیگر، در مجادلات قلمی اهل این مملکت، بخشی هم به سواد فارسی دو طرف اختصاص دارد. گاهی بحث فارسی دانی و ندانی منتقد و نویسنده آنچنان بالا می گیرد، که اصل موضوع و حرف دو طرف فراموش می شود. دست کم از دو مجادلۀ قلمی در فضای مجازی ایران خبر دارم که در هر دو مورد، تمام جدل در این خلاصه می شد که آقایی به خانمی می پرید که فارسی بلد نیست و متقابلاً خانم هم می گفت: "خودت بلد نیستی". در هر دو مورد یک طرف دعوا آقا و طرف دیگر خانم بود و همه آنها هم آدمهایی بودند در ردیف زبانشناس و ویراستار. پرویز ناتل خانلری مقامی بلند در ادب فارسی برای دوستش، صادق هدایت، قائل بود اما هدایت را از ذوق فصاحت بی بهره می دانست و معتقد بود که شیوۀ فارسی نویسی او خالی از نقص نیست. دکتر خانلری گرفتاری هدایت را تحصیلش در مدرسۀ فرنگی می دانست.**

     فارغ التحصیل دورۀ متوسطه قرار است زبان مادری را در حد درست نویسی و روان خوانی بداند. اما هستند آدمهایی اداره جاتی که بلند خوانی روزنامه را شکنجه می دانند؛ اگر هم خودشان ندانند آن همه کسرۀ اضافۀ نابه جا و توقف بی مورد شنیدن این بلند خوانی را برای مستمعان به شکنجه تبدیل می کند. حالا گیریم که دیپلمۀ بی کار فارسی ندانست، کمترین توقع از اهل قلم آن است که ابزار کارشان را خوب بشناسند و گرفتار این درگیری های غم انگیز نشوند.

     نکته دیگر آن است که حالا که در دبیرستان فارسی یادمان نمی دهند، فارسی را چگونه بیاموزیم و فارسی درست را از نادرست تمیز دهیم. از این یقه گیری های قلمی، هرچند بسیاریشان حاوی نکاتی درست و ایراداتی وارد است و متاسفانه باید بپذیریم که نویسندگان، مترجمان، منتقدان و ویراستارانی هستند که جدی جدی فارسی نمی دانند، اما دستگیرمان نخواهد شد که چگونه فارسی بیاموزیم. این قبیل نوشته ها فقط نشان می دهند چه کسی فارسی می داند و چه کسی نمی داند.
     
     یک راه فارسی آموختن، باید خواندن کتابهای کلاسیک ادب فارسی باشد، یعنی کتابهایی که عموم فارسی زبانها آنها را نمونه های درست و زیبای زبان فارسی می دانند. به کسی که به این صورت فارسی آموخته خواهند گفت که زبان موجودی زنده است و دگرگون می شود؛ اینکه کسی بتواند تاریخ بیهقی را روان بخواند، لزوماً به این معنی نیست که می تواند درست و زیبا بنویسد. منتقد احتمالی خواهد گفت زبان را باید در مراوده با فارسی زبانان آموخت.
     به فارسی کسی که زبان را در مراوده با گویندگان فارسی زبان آموخته، دست کم دو ایراد خواهند گرفت: اول آنکه وقتی نویسندگانی مثل هدایت فارسی نمی دانستند، شما چطور می خواهید از کشتیبان نحو بیاموزید؟ دوم آنکه اگر هم کشتیبانان زمانی فارسی می دانستند، الان که تپش های عاشقانۀ صدا و سیما در زبان کشتیبانان و کوچه نشینان حس می شود، از آن زبان هم چیزی باقی نمانده است. کسانی اضافه خواهند کرد که زبان فارسی سرشار از ظرایف است و پر از پیچیدگی و عوام البته از فهم همۀ آن دقائق ناتوان اند.

      پس گویا می ماند یک راه دیگر که مطالعۀ کتابهای دستور زبان باشد. اینچا هم دست کم دو گرفتاری پیش می آید. یکی آن که خواهند گفت اول آدمها حرف می زدند و می نوشتند، بعد کسانی به فکر استخراج قواعد گفتن و نوشتن افتادند و این جاده ای است یک طرفه. با کمک دستور زبان می شود کلام را فهمید اما نمی شود آموخت. دیگر آنکه خود دستورنویسان هم کلاً با هم مخالف اند و گرفتاری حالا می شود کدام دستور زبان؟
این تازه صرفاً بحث دستور زبان بود؛ رسم الخط هم که قصه ای است برای خودش. قضیۀ تسلط بر زبان مادری را گاهی، کسانی ار این علما آن چنان می پیچانند و از دادن هر پاسخ صریحی می گریزند، که نوآموز زبان احساس می کند طالب فیضی است که تازه به خانقاه، به خدمت شیخ آمده. از کسانی شخصاً شنیده ام که گفته اند آموختن زبان فارسی کار هرکسی نیست و لابد باید نظر کرده باشی تا بتوانی بیاموزی. برخوردی جداً عرفونی با مقوله زبان و شدیداً باب سلیقه ایرانیان؛ زبان ما فقط یه هوا اون ور تر از سر اکبره. اوضاع گاهی آنچنان شلوغ پلوغ می شود که رندان بدگمان ممکن است بپندارند که قضیه کلاً زرگری است و این دعوای درست و غلط و جدا و سرهم لابد دکانی است که فضلای عینکی هوا کرده اند تا شرمسار کیسه نباشند.

      تصویر کلی چنین چیزی است: کشتیبان متخصص واژگان دخیل در زبان فارسی و زبانشناسی عقیدتی-سیاسی است و نحوی بی سوادی است از زبان مادریش بی اطلاع. آیا وقتی اوضاع یکی از ارکان هویت ملی ایران اینگونه است می توان نتیجه گرفت که خود هویت ملی هم وضع مشابهی دارد؟ اگر نحوی فرهیخته بی هویت باشد و کشتیبان دیپلمۀ بی کار سکاندار کشتی هویت، توفان هم بیاید، اوضاع چگونه خواهد بود؟ غریق بحر معنا و بی معنایی خواهیم شد؟