۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

وضعیت فلسفی: زیر پله



نویسنده ای فرنگی، که تخصصش نوشتن کتابهایی ساده، یا همان کاتالوگ، درباره فیلسوفان است، به وین می رود تا خانه ساخته ویتگنشتاین را ببیند. چنین روایت می کند:" بنایی است معمولی به سبک مدرن اوایل قرن بیستم، دارای سه طبقه، چند ردیف پنجره بزرگ ساده. وقتی چند سال پیش برای اولین بار محل خانه ویتگنشتاین را پیدا کردم، متوجه شدم که برای عموم باز نیست. با کمال تاسف در خیابان ایستادم و سعی کردم از لابه لای پنجره ها به درون آن سرک بکشم تا ببینم توی ساختمان چه شکلی است. از لای یکی از پنجره ها توجهم به راه پله ای جلب شد که به طور اریب آنجا را قطع می کرد. پس از چند لحظه به سرعت خودم را کنار کشیدم، چون خانمی داشت از پلکان بالا می رفت و متوجه شدم که دارم به دامن او نگاه می کنم."*
برخلاف سلیقه کاتالوگ نویس محجوب، نمایی در بعضی از فجایع سینمایی قبل از انقلاب بود که در آن، دوربین را زیر پلکانی می کاشتند. دوربین صعود بانویی دامن پوش را از پلکان به تصویر می کشید. نیت کارگردان البته خیر بود و می خواست بیننده بی پرده با مفهوم فلسفی عمق استعلایی آشنا شود.
اما در فجایع سینمایی پس از انقلاب، طراحان لباس بانوی سلبریتی را با انواع پوششهای حیرت افزا تبدیل به حجمی شلجمی می کنند به نحوی که بی مدد قوه تخیل تشخیص دست از سر چندان راحت نیست.
چند سالی است که بانوان فرنگی در نماهایی از فیلمهای ایرانی که در خارجه، به قول ابراهیم گلستان عکسشان را گرفته اند الزامی به رعایت حجاب ندارند اما پوشش شلجمی ساز استثنا بردار نیست.
در آخرین تحول، تلفیق شگفت انگیزی از مساعی طراح لباس، طراح صحنه و اتفاق نگارنده را در موقعیت مضحکی قرار داد. قضیه از این قرار است که در هفته گذشته به تماشای تیارت پرفسور بوبوس رفتم. بلیت را از طریق اینترنت پیش خرید کرده بودم. روز موعود، دم گیشه کاغذ موقت را دادم و بلیتی را تحویل گرفتم که رویش نوشته بود قرار است میانه های ردیف اول بنشینم، همان جایی که معمولاً وزرا می نشینند.
منگ و شنگول از دست و دل بازی بخت کارساز، به سالن وارد شدم و بلافاصله فهمیدم که بخت نه تنها کارساز نیست بلکه اصلاً بدبختی است. سکویی دراز را از سن به راهروی میان صندلی ها کشانده بودند و بازیگران مشغول کت واک بودند روی آن. منتها گرفتاری آن بود که صندلی ها را نخواسته یا نتوانسته بودند مناسب طراحی صحنه بگردانند. صندلی نگارنده دقیقاً زیر سکوی گربه روی و چسبیده به سن بود. نصف نمایش پشت سرم اتفاق می افتاد و سایه ماجرا را، مثل سایه بازی های آسیای شرقی، روی پرده پشت سن می دیدم و اگر سرم را بالا می کردم تا بازی گری را که مشرف به من جیغ می کشید ببینم نمای محبوب فیلمفارسیها را می دیدم با این تفاوت که عوض بانوی مینی ژوپ به پا، حجمی شلچمی در مقام سلبریتی ورچه ورچه می کرد.
خلاصه آنکه اگر هوس کردید به تماشای پرفسور بوبوس بروید دقت کنید که ردیف صندلیتان دو رقمی باشد.
*پل استراترن، آشنایی با ویتگنشتاین، علی جوادزاده، نشر مرکز، چ 1، تهران 1378، ص 39