۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروزانه خارج از دستور






فشارندگان دگمه ها در فضای مجازی در مواجهه با نوروز دو گونه رفتار می کنند؛ یا شادمان اند و آرزوها دارند برای سال آینده یا نالان اند از بطالت تحمیلی تعطیلات و ملال دیدار خویشان.

سنت گریزی دسته دوم رسم نوینی نیست. روزهای آخر اسفند، نوروز و سال نو از مضامین مکرر است در اشعار دکتر شفیعی کدکنی. غالباً شادمان است از این نوزایی طبیعت اما او هم در اسفند 1345 شعر کوچ بنفشه ها را سروده است و آرزو کرده که وطنش را همچون بنفشه ها، درجعبه های کوچک چوبی، با خود ببرد در روشنای باران و آفتاب پاک. بیست یک سال بعد، سین سرودی را در کنار سفره هفت سینش می خواهد که:" هفتاد سین گر تو را هست و آن نه / همان هیمه خشک پاری که بودی." هوشنگ ابتهاج، چهار سال پس از این شعر، بهار سوگوار را می سراید و می گوید:"چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید." احمد شاملو نیز در اسفند پنجاه و هفت سین هفتم را سیب سرخی می خواند و حسرت می خورد که او را از این سفره سنت سروری نیست.

قرنها پیش از این شاعران، ناصرخسرو قبادیانی* در قصیده ای تشر می زند که:"چند گویی که چو هنگام بهار آید / گل بیاراید و بادام به بار آید؟" پس از چند بیتی در وصف بهار، می گوید:"سوی من خواب و خیال است جمال او / گر به چشم تو همی نقش و نگار آید."

الیوت، شاعر نامدار دیگری، که البته گرفتار رسوم نوروزی ما نشد و متاسفانه قسر در رفت و جاهل و صفا نکرده از باقی آباد به فانی آباد کوچ کرد، می گوید:

آوریل بی رحم ترین ماهها است، می رویاند/ April is the cruelest month, breeding


از زمین مرده یاس بنفش، می آمیزد / Lilacs out of the dead land, mixing


خاطره و هوس را، می انگیزد / Memory and desire, stirring


ریشه های خشک را با باران بهاری. / Dull roots with spring rain.

تعطیلات بهارانه برای محصلان این مملکت چیز مخلی است. معمولاً ترم دوم تحصیلی اواخر بهمن آغاز می شود. دانشجویان، بر خلاف دانش آموزان، از اواسط اسفند، همچون بنفشه ها، وطنشان/تنشان را برمی دارند و راهی دیار خود می شوند؛ کلاس تعطیل می شود تا اواخر فروردین ماه که پرستوها به شهر بازگردند.

اما برای کارمندان،چه خصوصی چه دولتی، که از تعطیلات تابستانه محروم اند، نوروز گشاینده دلها و دگرگون کننده حالها است. چرا که عموماً پشت سرهم شکرپنیر و چای شدیداً شیرین مصرف می کنند و خودشان را می خارانند. همش بابا همین دوهفته اس که می شه حال کرد دیگه.

هرچند نام این مجازخانه وامی است از شعر الیوت، آوریل آنها و بهار خودمان را آمیزنده خاطره و هوس نمی دانم. نه چنان آدمی ام که نوستالژی بیازاردم و نه گربه ام که بهار هوس آلودم کند. اما در بی رحمی بهار اشکال نمی کنم. برای نگارنده که بیست و یک سال، چیزی نزدیک به هشتاد در صد، از عمر بی ثمرش در مراکز آموزشی میهن همیشه بهار گذشته، نوروز فی نفسه گرفتاری است. نه چنان دراز است که به کاری آید و نه چنان کوتاه که به استراحتی یا سفری سپری شود.

در دوران طفولیت، چیز وحشتناکی موسوم به نامی تمسخرآلود حواله معصومیت کودک می کردند: پیک شادی. مجریان هرزه درای رادیو- تلویزیون در همان حال که می کوشند زیر نور و گرمای خفقان آور پرژکتورهای استودیوها لبخند سه در چهار تحویل بدهند، عیناً اراجیف معلمان پرورشی را مکرر می کنند تا مگر خر هم مکرر شود که اینک که طبیعت از نو زندگی از سرگرفته و نو شده ، بیایید ما هم از طبیعت بیاموزیم و نو شویم. عادات بدمان را ترک کنیم و به حسنات اخلاقی خودمان را زینت ببخشیم. یادمان باشد که اگر خدای ناخواسته دلی را آزرده ایم از سنت حسنه دید و باز دید عییییید استفاده کنیم و .....مصیبت دیگر کسانی اند که عید را عییید تلفظ می کنند همان طور که فاجعه نوروزتان پیروز همواره خود را باززایی می کند.

یک گرفتاری دیگر این است که همیشه نشاطمندی فراگیر نگارنده را آزار می دهد. آدم خوش خلق و فراخ حوصله ای که من باشم، نمی فهمم چرا باید به مناسبت تقویم نشاط بنمایم.

با همه این اوصاف، نگارنده گریزگاههایی یافته است تا نوروزش را خوش کند. از جمله آنکه معمولاً نوروز را در تهران می گذرانم. تهران در نظرم کریه ترین شهر جهان است اما نوروز زمانی است که ترافیک تجاوزگر تهران، به بیان رادیو پیام، بارش را به شهرهای دیگر می برد و لابد جاده ها را بار دار می کند.

در سامانه های نشاط گیلان و مازندران، موجوداتی آلاینده فرهنگی را می توان یافت که عرق گیر رکابی به تن، شرت ورزشی به پا (به قول علی فر فوتبال) و مجهز به یک جفت دمپایی لاانگشتی یا اوتافوگو وسط شهرکی دستها را بدون هیچ توجیه عقلایی هوا کرده اند و با انکرالاصواتی که از باندهای یک دستگاه اتومبیل پژو 206 که چهارطاق درهایش را گشوده اند، پخش می شود خود را می جنبانند. تهران در نوروز از این بزرگواران تهی است.

نگارنده معمولاً از این موقعیت سو استفاده می کند و از آفتاب پهن تا آفتاب زردی به خیابان های قدیمی تهران می رود تا باقی مانده تهران قدیم را تجربه کند. تجربه ای که حتا اگر به شیرینی چای کارمندان نباشد، دست کم نادر است.

از لحاظ خوراک، می توان مقادیر نامحدودی زیتون پرورده بلعید که دل انگیزترین خوراک است نزد دانایان بی آنکه نگران بوی سیر و سردرد همکاران و همکلاسان بود. اساساً لحظه ای در زندگی هست که آدمی ناگهان طعم زیتون و یگانگی اش را در امتزاج تلخی و لذت کشف می کند. عمر ما به دو نیمه تقسیم می شود: پیش از زیتون و پس از آن. همچنان که مردمان به زیتون دوستان و زیتون ستیزان. در ضمن بهار آورنده نوبرانه ها است. می توانید به عکس بالای صفحه مراجعه کنید و از تصویر نوبرانه ها لذت ببرید و نوروزتان را رنگین کنید.


از هرکدام از دو دسته فوق یا فوق ترش که باشید سال نو را صمیمانه تبریک می گویم.

*:ناصرخسرو قصیده دیگری دارد که ربطی نه به نوروز دارد نه به این نوشته:

بگذر ای باد دل افروز خراسانی

بریکی مانده به یمگان دره زندانی

اندر این تنگی بی راحت بنشسته

خالی از نعمت و ضیعت و دهقانی...

بی گناهی شده هموار بر او دشمن

ترک و تازی و عراقی و خراسانی

بهنه جویان و جز این هییچ بهانه نه

که تو بدمذهبی و دشمن یارانی...

مرد هشیار سخندان چه سخن گوید


با گروهی همه چون غول بیابانی

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

نامهای زیبای سرزمین من ( یک)



افلاطون رساله ای دارد به نام کراتولوس، که از نخستین تلاشهای بشر است برای کشف ماهیت زبان. هرموگنس ،یکی از آدمهای آن رساله، از سقراط می پرسد که منشاء اسامی قرارداد است یا طبیعت. سپس می افزاید که کراتولوس ،آدم دیگر رساله، اعتقاد دارد که منشاء نامها طبیعت است و به همین مناسبت نام هرموگنس را،که به معنای زاده هرمس است، خطا می پندارد. سقراط می گوید:" اگر او می گوید که نام هرموگنس در حقیقت متعلق به تو نیست، گمان می کنم مزاح می کند و مرادش بیان این نکته است که تو در هر کار که برای توانگرشدن پیش می گیری شکست می خوری و این دلیل است بر اینکه از تبار هرمس [خدای توانگری] نیستی."*
هرموگنس مسکین مصداق این مثل فارسی است که برعکس نهند نام زنگی کافور. از جمله مصادیق وطنی می توان به نام دو تن از سرسخت ترین سره گرایان زبان فارسی اشاره کرد که پایمردانه سرگرم پیراستن زبان مادری اند از واژگان بیگانه: میرشمس الدین ادیب سلطانی و میرجلال الدین کزازی.
نامهای آدمیان جز آنکه برای خواندن یک شخص و بخشیدن هویت فردی به افراد بشری به کار می آیند، حاوی آگاهی های ضمنی دیگری نیز هستند.
پیش از اسلام نامها ایرانی بودند. در سده های نخستین اسلام، به نامهای عربی کسانی برمی خوریم که نام پدرانشان ایرانی است. این نامها نشان دهنده تغییر دین آن مردمان است به نحوی که به تقریب می توان گفت که کدام خاندان در کدام وقت به دین جدید گرویده است. پس از این دوران گذار تا سالها، نام ایرانیان مسلمان ، به جز اکراد، عربی و هموطنان زرتشتیشان فارسی (به استثنای رشید و خدارحم و چند نام عربی یا عربی- فارسی دیگر) می ماند. ترکان ،خصوصاً در قفقاز، اما علاوه بر اسامی ترکی، مکرر از نامهای ایرانی ای که ازشاهنامه وام می گرفتند، استفاده می کردند. ارامنه همانطور که در برابر آموختن زبان فارسی مقاومت می کردند و می کنند، نامهای ارمنی را وفادارانه حفظ کردند. کلیمیان البته نامهای مشترک با مسلمانان بسیار داشتند اما نامهای صرفاً اسلامی را نیز گهگاه به کار می بردند. در تحولی جدید، کلیمیان نامهای فارسی را نیز چنان اختیار می کنند که دینشان از اسامیشان به سادگی مشخص نمی شود. تا نهضت مشروطه البته نامگذاری یکنواخت بوده و خلاف قواعد فوق از استثنائات است. در دوره قاجار و خصوصاً پس از نهضت مشروطه و افزایش آگاهی های ایرانیان از گذشته واقعی پیش از اسلامشان، خانواده های مسلمان نیز به اسامی فارسی ،چه آنچه در شاهنامه می یافتند و چه به آنها که در تاریخ مشیرالدوله پیرنیا و دیگر آثار معاصرشان از اسامی باستانی تر برمی خوردند، روی آوردند. پس از تصویب قانون سجل احوال و صدور شناسنامه در ابتدای این قرن، ما ایرانیان دست به خلاقیتهای حیرت آوری زدیم در باب امتزاج تاریخ باستانی کشورمان و دین خودمان. یکی از این اختراعات نام شناسنامه ای است. تا سالها نامی معمولاً مذهبی را در شناسنامه درج می کردند و در زندگی عادی، کودک را به نام دیگری می خواندند. گویی شناسنامه هم کلکی است از جانب زورمندان و چه بهتر که حتا عیان ترین و عمومی ترین نشانه فردی را هم از نگاهشان دور بداریم. در آخرین بدعت، اسامی نویافته کهن با اسامی مذهبی درهم آمیختند.
مهدی اخوان ثالث نام مزدک علی را برای پسرش برگزید. ترکیبی از مذهب مادری، مرام اشتراکی و ایران باستان. این نام کمابیش نموداری است از چگونگی نگاه شاعر خراسانی به جهان. همان نگاهی که بازتابش در اشعار آن فقید، معجونی شد که مجبور شدند برای نامیدن آن از ترکیب یگانه نو- قدمایی استفاده کنند. نام کودکی را، خانواده ای نه چنان شاعرپیشه محدثه آتوسا می گذارند که نشان دهنده امتزاج ایران شکوهمند هخامنشی است با دینی که هزار و صد سال پس از تاسیس امپراتوری پدر آتوسای تاریخی یعنی کورش هخامنشی، دین عموم ایرانیان شد. دختری از خاندانی که ایرانیت خود را حتا به بهشت نمی فروخت، با پسری از خانواده ای به شدت معتقد، ازدواج کرد. فرزند نخست این زوج دختر از آب در آمد. خانواده مادری نام آتوسا را برگزید و خانواده پدری محدثه را. کار به جنجال کشید و راه حلهایی همچون اختیار نامی درشناسنامه و خواندن کودک به نامی دیگر کارساز نشد. عاقبت ترکیب دو نام را برگزیدند: محدثه آتوسا. معجونهای ملی- مذهبی ای مانند مزدک علی و محدثه آتوسا بازتابی است از هویت تازه ایرانیان که التقاطی است از توهماتی درباره شکوه باستانی و ایمانی خلل ناپذیر به دین.
ادامه دارد.
* دوره آثار افلاطون. جلد دوم ص:690 ترجمه محمدحسن لطفی . انتشارات خوارزمی. چ 3 تهران 1380