۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

سلینجر هم درگذشت



از معدود نویسندگانی بود که چند دهه ای هیچ نوشته ای منتشر نکرد. اخباری که از او به گوش جامعه می رسید به گزارش شکایات وکیلش از کپی کاران و زندگی نامه نویسان و عشاق فضول نویسنده عزلت گزیده ای محدود می شد که از دیوار خانه اش سرک می کشیدند. در ایران البته چاپ چهار کتابش ،بدون خرید حق ترجمه آنها، چندان محل ایراد نیست. اما انتشار ترجمه داستانهایی از او که شخصاً به کرات چاپشان را به هر زبانی در هر زمانی ممنوع اعلام کرده بود، زیر پا گذاشتن اصولی اخلاقی و حرفه ای است. مترجمانی آن داستانها را از میان اوراق زرد شده مجلات امریکایی بیرون کشیدند، ترجمه کردند و در تیراژی وسیع (به بیان اهل بخیه) به زیور طبع آراستند. داریوش مهرجویی نیز بر اساس فرانی و زویی اش، پری را ساخت. چند دیالوگ یک روز خوش برای موزماهی را هم در آن گنجاند. کار به تهدید وکیل سلینجر به شکایت رسید. احمد گلشیری عنوان کتاب و یکی دو داستان آن مجموعه را تغییر داد. البته نامی برازنده برگزید: دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. خوشبختانه آن مرحوم فارسی نمی دانست و احتملاً به اندازه ما ایرانیان، برای سرزمینمان اهمیت قائل نبود، والا شاید با لشکری از وکلا به ایران یورش می آورد. تصور جروم دیوید سلینجر،نویسنده کلیمی-نیویورکی، که هر روز صبح بر بزرگاه چمران وانتی کرایه می کند تا گردان وکلایش را به سمت بازار تهران و دالانهای تاریک کاخ دادگستری ببرد و برخوردی که با قضات این دیار خواهد داشت، می توانست مایه یک فیلم کامل همشهری و همکیش از دین برگشته اش، وودی آلن را مهیا کند. نالیدن از تنگی فضای خصوصی و تجاوز اخلاقیات عمومی به حریم شخصی در مملکتی که اهل قلمش حتا رعایت همکارشان را نمی کنند نزد آنانی که به حریم و حرمت و حرم کسی جز خودشان اهمیتی نمی دهند، شاید مسموع نباشد.
از معدود نویسندگانی بود که چند دهه آخر عمرش را به سکوت گذراند اما همچنان خواننده داشت و دارد. از نمونه های وطنی می توان بهرام صادقی را نام برد. او هم سالیان آخر عمرش چیزی ننوشت. وقتی درگذشت هیچ کدام از دو کتابش اجازه انتشار نداشت. بعدها که مجوز گرفتند، هرچند آثارش از درخشان ترین نمونه های داستان نویسی ایران است، خوانندگانی یافت اما نه چندان پرشمار.
از معدود نویسندگانی بود که برای شهرت تکلیف تعین کرد و یک روز از خواب بیدار شد و گفت: شهرت دیگر بس است. شهرت (که لابد به رسم الخط عربی شهره هم نوشته می شود) دست از سرش برنمی داشت. شکی نیست که هیچ وقت بی کار نبود. زندگیش را می توان چنین خلاصه کرد: نیمه نخست آن، با انتشار داستانهایش به کسب شهرت گذشت، نیمه دومش به فرار از شهرتی که به دست آورده بود. این فرار را می توان شغلی تمام وقت دانست.