۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

مرا در نظامیه روز و شب ...



به عیز عزیز
در دوره راهنمایی آموختیم که کشاورزی بر دو نوع است: آبی و دیم. کشاورزی آبی سه مرحله دارد: کاشت، داشت و برداشت. کشاورزی دیم اما دو مرحله دارد: کاشت و برداشت. یعنی عملاً بذر را می افشانند یا تخم را می کارند و بعد شش هفت ماهی اوقات فراغتشان را لابد در مسابقات خاطره گویی سپری می کنند وبعد یادشان از کشته خویششان می آید و هنگام درو. رسته را درو می کنند و تمام. از این رو است که در زبان فارسی بعضی امور را دیمی می خوانیم. به گمانم شایسته تر آن باشد که بعضی امور را آبی بخوانیم از بس همه کارها با کاشت و برداشت برگزار می شود. بگذریم؛ به بیان اهل فن در راستای نوشته پیشین، گفتم من هم در مسابقه خاطره/خاصره گویی شرکت کنم و شرحی بنویسم از ماجرایی که بر من رفته است تا مثالی باشد بر آنچه پیش از این نوشتم.
قضیه از این قرار بود که زمستان دو سه سال پیش که هوا بدجور سرد شده بود، نگارنده در خیابان بهار قدم می زد که ناگهان احساساتی به وی دست داد. زمستانها که دیده اید بعضی حالات گویی شبیخون می زنند از بس که سرزده و نطلبیده و غیرقابل پیش بینی اند. مانند هر آدم دیگری من نیز به جستجوی آن خلوت راحت می گشتم تا خود را از کفاره آنچه نوشیده بودم، بری المثانه سازم. نزدیک عکاسخانه شهر خلوتگاهی عمومی دیدم و سرخوش دویدم. ساختمانی بود که نمایش را آجر سه سانتی پوشانده بود. رنگ زرد مهربانی داشت و نو به نظر می آمد. تو رفتم. گوشه درگاهی، آقایی زیر پتو لمیده بود که طلب حق المجری کرد. بیست و پنج تومان بود. خورد نداشتم دوهزاری دادم. از نظرم هزار ونهصد و هفتاد و پنج دقیقه طول کشید تا از جایی زیر پتو که نمی دیدم یک اسکناس هزاری، یک پانصدی، یک دویستی، دو تا صدی، به انضمام یک سکه پنجاهی و دو سکه بیست و پنجی برگرداند. پرسیدم آیا کار ایشان صرفاً تبدیل یک اسکناس به گزیده ای از انواع اسکناسها و مسکوکات است یا رقمی هم حق المجری کسر می کند و یکی از سکه های بیست و پنج تومانی را پسش دادم. رفتم تو. به شل آب و بوی عفونت معمول اینجور جاها توجه نکردم؛ خودم را در آغوش اولین کابین گشوده انداختم. آمدم در راببندم، دیدم در انحنا برداشته و به صورت فوسی از یک دایره ایستاده. سعی کردم ببندمش اما خب آهنی بود و باید خمش می کردم تا زبانه اش در فاق دیوار بیافتد؛ زورم نرسید. از خلابان کمک خواستم. گفت:" من هوا تو دارم تا کارتو بکنی نمیذارم کسی بیاد تو." سپاس فراوان از الطاف بی کران. روی همان در مقوس به خط نستعلیق جلی نوشته بودند که در به صورت خودکار، خودش پس از ده دقیقه گشوده خواهد شد و سیفون نیز به کار خواهد افتاد. روی دیواری که قاعدتاً باید جایگاه فلاش تانک ایران باشد نوشته بودند قضیه خودکار است دنبال اهرم و کلید و دکمه نگرد، نیست، که گشتیم، نبود. در را که بگشایید آب جاری خواهد شد. رفتم دستهایم را بشویم. سه شیر صف کشیده بودند. برای هدایت خلق همیشه در صحنه، بالای هرکدام شیرها، نوشته بودند که شیر مجهز به حسگر الکترونیک است و دستتان را که زیرش بگیرید، آب روان خواهد شد. زیر اولی، دومی، سومی گرفتم؛ تف به قبر پدر آدم خالی بند، روان نشد. یک بار دیگر از خلابان محترم کمک خواستم. گفت :"بیا اینجا داداش." رفتم:"گفت دستتو بیگیر." دستم را جلو بردم گویی به دریوزه. جداً فکر کردم می خواهد چوب بزند کف دستم. از زیر پتویش یک دبه چهار لیتری بیرون آورد، لبریز از مایعی سبزرنگ . چند قطره ای صابون ریخت کف دست نگارنده. بعد از زیر کرسی گرمش بیرون خزید و آمد طرف ردیف شیرها؛ رفت سراغ سومی. با کف دستش دو سه تا تقه محکم به کنار شیر زد؛ آب روان شد، یخ خ خ؛ پنداری از برفهای ستیغ البرز سرچشمه گرفته. دستهایم راشستم. زد توی سر شیر، آب قطع شد. دیدم احمقانه تر از جستجوی خشک کن و دستمال کاری نیست. تشکر کردم که بزنم بیرون، آن ور همان در مقوس چشمم به نوشته ای افتاد که اعلام می کرد اسکناس/سکه را از اینجا وارد کنید.(روی یک شکاف نوشته شده بود.) پایین تر نوشته بود: بقیه پولتان را از اینجا بردارید. بعد توضیح آن ورش را این ورش هم نوشته بودند. احساس می کردم در ویرانه های کاخی باستانی ایستاده ام و شکوه زوال یافته اش در آن سرما، داغ بر داغ می نهاد.
از جمله توانایی های باستانشناسان، یکی هم این است که با دیدن کپه ای خاک، می توانند شکل بنا را در روزگار رونقش تصور کنند. نه تنها باستانشناسان، که هر کسی می تواند روزگار رونق آن بنا را ، با توجه به کثرت شواهد باقیمانده مانند نهشته ها، جنس خاک و طبیعت محیط، چنین تصور کند: ارباب رجوع وارد می شده است، اسکناسی را در شکاف در فرومی کرده، از شکاف زیرین، حسابش را صاف می کرده. می رفته تو، در را می بسته، در کمتر از ده دقیقه کارش را می کرده است. در را که باز می کرده، فلاش تانک ایران بقایا را می شسته و می برده. دستانش را زیر شیر آب می گرفته، آب ولرم، نوازشگر و پالاینده، دستانش را در دستان خود می گرفته، از دیوار، حوله ای یک بار مصرف برمی داشته و دستانش را خشک می کرده. این عصاره نبوغ ، این کنج خلوت و آرامش چند سال قبل لابد همین گونه بوده است. نه تتار یورش آورده در این چندساله، نه قجر زمامدار بوده، فقط کاشته ایم، هر جور که در بیاید برداشت می کنیم.