۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

اسپایدرمنی آویخته از ابوالقاسم





بسیاری در گفتار خود معمولاً به تاریخ دوهزار و پانصد ساله ایران افتخار می کنند و حسرت می خورند که سرزمینی اینچنین کهنسال چرا باید اینگونه یا آنگونه (فرقی نمی کند چگونه) باشد؛ سر آخر نتیجه می گیرند: حیف تاریخ ما، مملکته داریم؟ مشخص نیست که به کدام ملاک قدمت ایران را بیست وپنج قرن برآورد می کنند؛ چرا که اگر ملاک خون و نژاد است، از ورود آریاییان به این فلات و تشکیل نخستین دولت ایشان که دولت ماد باشد، بیش از این ارقام گذشته. اگر معیار خاک باشد که بسا پیشترش عیلامیان و کاسیان و لولوبیان و اقوام گمنام دیگری در همین فلات زیسته اند و دولت تشکیل داده اند. گویا فضاحت عظمایی که جشنهای دوهزار و پانصد ساله نام گرفت، غیر چزاندن مردمان و آشکار کردن شکافهای حکومت محمدرضاشاه و ملت، به کار آشفتن ملاکهای تاریخی نیز آمده. کسی یکسره زیر همه چیز می زند و کتابی به نام تاریخ صد هزارساله ایرانیان به زیور طبع می آراید.
ما ایرانیان به هنگام مقایسه کشورمان با هر جای جهان عادت داریم به این گذشته ببالیم و حسرتش را نیز بخوریم. معمولاً می گوییم که وقتی ما فلان بودیم آنها کجا بودند. از سویی دیگر، اروپا را ،جز یونان و ایتالیا، سرزمینی جوان می شناسیم. کمابیش اعتقاد داریم که اروپاییان تازه به دوران رسیده اند. حساب مستعمرات سابق بریتانیا ،یعنی ایلات متحده امریکا، کانادا، زلاند نو و استرالیا هم که مشخص است.
کانادا کشور جوانی است. هرچند سال تاسیس فدراسیون کانادا را 1867 میلادی می دانند، حتا پس از تصویب قانون اساسی مستفل از انگلستان در 1982، هنوز به صورت فرمانداری کل اداره می شود و سرود شاهنشاهی ،نه ملیش، دعا به جان ملکه انگلستان است. یکی از ایلات کانادا آلبرتا نام دارد و مرکز آن ایالت ادمونتون است. بزرگترین دانشگاه ادمونتون آلبرتا نام دارد؛ سال تاسیس: 1908 میلادی. در آمستردام خانه مسکونی کوچکی هست که بر سردرش سال احداثش را حک کرده اند: 1607 میلادی. دانشگاه لایدن در شهر دیگری از هلند در سال 1575 شروع به کار کرده است.
در ایران، حوزه علمیه قم در سال 1301 خورشیدی به همت مرحوم آیت الله آشیخ عبدالکریم حائری یزدی تاسیس شد. یعنی کمی بیش از یک دهه از دانشگاه آلبرتا و چیزی حدود سه قرن و نیم از دانشگاه لایدن جوانتر است.
سوال این است که چرا در سرزمین کهنسالمان همه چیز چنین جوان است و در کشورهای جوان غرب، همه چیز چنان کهنسال؟
در کتب تاریخ دبستان خوانده ایم که از اقدامات دوره صفوی ساخت کارخانه ذوب آهن است؛ می دانیم که در دوره مغول نوعی اسکناس به نام چاو رواج داشته است؛ آمده است که در شهرهایی از امپراتوری اسلامی مراکزی به نام نظامیه وجود داشته که مشابه دانشگاههای اروپای معاصرشان بوده. کارخانه ذوب آهن عباسی کجا رفت؟ چاو چه شد؟ بر سر نظامیه ها چه آمد؟
از سویی دیگر، ما ایرانیان سرسختانه زبانمان، باورهایمان و رسوممان را حفظ کرده ایم. پرسش دیگر آن است که چرا برخی از چیزها را اینگونه مقاوم پاس می داریم و چیزهای دیگری را ،گویی که از آغاز هم نالازم بوده اند، وا می نهیم؟
دوستی می گفت که اگر دانشگاه تهران در اختیارش بود، با کمترین هزینه می توانست آن را بسیار زیباتر کند. می گفت که دیوارها را رنگ خواهد کرد، لامپهای ملال انگیز مهتابی را با لامپهایی با نور زنده و نشاط انگیز عوض خواهد کرد.چند مجسمه زیبا از فروغی و دهخدا و سیدحسن امامی و دیگر بزرگان برپا خواهد داشت و کرسی ها و کلاسهایی را به رسم دانشگاههای فرنگ به نام سرآمدان فرهنگ و هنر و دانش نامی خواهد کرد. تصدیق می فرمایید که این اقدامات خیالی بیشتر از آنکه از مصادیق نوسازی و عمارت باشد، شستشو و نظافت است در هر دو حیطه (به بیان اهل فن) سخت افزار و نرم افزار.
هفته گذشته بر نرده های مشرف به خیابان انقلاب دانشگاه تهران پارچه ای زده بودند که به اطلاع گذرندگان می رساند که این اسپایدرمنی که با طناب از سردر آویزان شده، مشغول شستشو است. با افتخار بر پارچه نوشته بودند که پس از چهل سال به فکر شستشوی این سردر افتاده اند. چند روز بعدترش اسپایدرمن مذکور از مجسمه فردوسی دانشکده ادبیات بالا رفت. آنقدر نظافت کرد که اشعار حکیم از یکی از الواح پایه تندیس به کلی محو شد. خود آن حکیم فرموده: بناهای آباد ناگه گردد خراب / ز باران و از تابش آفتاب / پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند؛ گویا خالی رفته بود. در محاسباتش پیشرفت انسان آریایی را در امر نظافت در نظر نگرفته بود.
در اروپا، بسیاری چیزها را کنار گذاشتند. چیزهایی را نگه داشتند. چیزهایی جدید اضافه کردند. گویا یکی از راههای پیشرفت همین باشد که مثل آن اسپایدرمن چیزهایی را محو کنیم، چیزهایی راخوب بسابیم تا جلا یابد و برق بزند و البته مثل آن دوست من چیزهای تازه ای را یا ابداع کنیم یا از آنها که پیشتر زحمتش را کشیده اند، عاریت بگیریم. سوال اساسی اینست که از مجموع آنچه باقی مانده کدام برازنده ماندن است و کدام مستحق امحاء؟ از آنچه نداریم، کدام شایسته قرض یا ابداع است، کدام درخور بیخ ریش صاحابش؟ چه کسی مسول است و چگونه می توان احتمال اشتباه را به حداقل رساند؟ هر کسی همچون آن اسپایدرمن از سردر بالا خزید آیا می تواند تصمیم گیرنده باشد؟
یک راه دیگر پیشرفت آن است که تا به حال مشغولش بودیم. یعنی مدام بگوییم ما پیشرفت کرده ایم، خواهیم کرد و تا چند سال دیگر پیشرفته ترین کشور جهان خواهیم بود. انقدر بگوییم تا باورمان شود. ظاهراً برخلاف آن مثل معروف، با حلوا حلوا کردن دهن خودمان شیرین می شود و دهن دیگران سرویس.