۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

دیدار در آینه حمام

بر اساس سنت خجسته ای ایرانی، تعطیلات نگارنده نه به خوشه چینی برای توشه آخرتش گذشت، تا از بار گناهانش به تهاتر کاهد، نه به عیاشی و تن آسانی تا لختی از بار تنش آساید. یکسره وقف علم شد و به ترجمه گذشت. ترجمه متنی که مشق شب خواهرش بود. بنا به سنت خجسته دیگری، استاد دانشگاه متن را فله ای و به صورت فال از میانه کتابی برگزیده بود؛ به گونه ای که نه نام کتاب مشخص بود نه نام نویسنده اش .در بندی از آن فالنامه نویسنده بر این رای بود که ای صاحب فال بدان که در دنیا دو منبع نظم وجود دارد؛ یکی طبیعت است و یکی قانون در گسترده ترین معنایش. در نتیجه از این دو منبع، دو گونه نظم ناشی می شود یکی طبیعی است و آن دیگری موضوعه یعنی برساخته و وضع شده.آن نویسنده قانون را ترتیباتی می دانست که خرد بشری تحمیل می کند.
گویا از جمله رسومات ازدواج در این نواحی، یکی هم آن است که عروس خانم و آقا داماد انگشتی در کاسه ای عسل فروکنند و به دهان یکدیگر گذارند تا پرده ها افتد و حجابها کنار رود و گردابهای شرم و حیا ، که ممکن است شبش کشتی را به گل نشاند، بخوابد و نرمه باد صمیمیت وزد تا کشتی با سریع ترین سرعت (در مقیاس گره دریایی) به ساحل سلامت رسد. وکجا دانند حال ما سبکباران ساحلها. هرچند ظاهراً این رسم دیگر کاربردی ندارد، چرا که خانمها و آقایان عموماً دریانوردانی اند کارکشته و طوفان دیده و از کوههای یخ گذشته، چندی پیش فیلمی منتشر شد که نشان می داد عروس خانومی اندکی زیادی پرده شرم را کنار می زند و انگشت انگبین آمیز آقا داماد را گازی می گیرد. آقا داماد نیز کشیده ای سرهنگی به بناگوش عروس خانوم می نوازد.
این بار حرف انگشت و عسل نیست که پرده ها را با مشت و کشیده دریدند. دو طرف عریان، در رقصی سرخپوست وار گرد زبانه های آتش، پنجه در پنجه افکندند و چشم در چشم دوختند و بی تعارف گفتند چه می کنند، جه خواهند کرد و چه در خیال می پزند. بلور هوا این بار نه به تلنگر، که به مشت، ترک بر نداشت، که شکست. هوایی که این دوشنبه ای نفسش می کشیم همانی نیست که شنبه به ریه هایمان می رفت. اضافه بر این،هرچند حباب هواهای بسیاری به مصداق این بیت حافظ شکست که : جباب را چو فتد باد نخوت اندر سر- کلاهداریش اندر سر سراب/شراب رود، اما زنگار از رخ آینه ممتاز شد. آنگونه که برای نخستین بار بی پرده و برهنه به دیدار خودمان و جامعه مان در آینه رفتیم.
آنچه دیروز در خیابانهای تهران و چند شهر دیگر گذشت نتیجه طبیعی فرایندهای گوناگون چند دهه اخیر است. طبیعی است اما منطقی نیست. خردمندانه نیست هرچند شاید ناگزیر باشد. بازی ای است که هیچ برنده ای ندارد. همه مان بازنده خواهیم بود و شماریمان همه چیزمان را خواهیم باخت.