۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه




حتی وقتی اوضاع اینگونه است:




هر خبری درباره نقش اندازی که اینگونه غم را در پس چهره نشاط انگیزترین آدم قرن گذشته (چارلی چاپلین) کشف می کند، مهم است:




مرگ شوخی سرش نمی شود. دیوید لوین درگذشت.استاد شوخی های استادانه بود. پیش نیامده که با دیدن طرحی از او قهقه بزنم، اما هر طرحی که می انداخت می توانست مایه روزها اندیشه ورزی را مهیا کند. این سر به هوایی و شیطنتی را که در طرحش از آدمکشی هویدا است، با غم مضحکه پرداز کبیر و وحشتش از باطوم، مقایسه کنید:




شوخی حیرت آورش با آنتونن آرتو و اهمیتی که تالار اندیشه می تواند در روند آفرینش هنری داشته باشد، شاید هرگز از ذهن بیننده اش نرود:



به هرحال معمولاً از زبانشناس جماعت کسی کاریکاتور نمی کشد. لوین این کار را کرده است، پس معقول است که در مرگ او بیشتر مغموم باشیم:





تمام تصویرها از اینجا است.

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

دیدار در آینه حمام

بر اساس سنت خجسته ای ایرانی، تعطیلات نگارنده نه به خوشه چینی برای توشه آخرتش گذشت، تا از بار گناهانش به تهاتر کاهد، نه به عیاشی و تن آسانی تا لختی از بار تنش آساید. یکسره وقف علم شد و به ترجمه گذشت. ترجمه متنی که مشق شب خواهرش بود. بنا به سنت خجسته دیگری، استاد دانشگاه متن را فله ای و به صورت فال از میانه کتابی برگزیده بود؛ به گونه ای که نه نام کتاب مشخص بود نه نام نویسنده اش .در بندی از آن فالنامه نویسنده بر این رای بود که ای صاحب فال بدان که در دنیا دو منبع نظم وجود دارد؛ یکی طبیعت است و یکی قانون در گسترده ترین معنایش. در نتیجه از این دو منبع، دو گونه نظم ناشی می شود یکی طبیعی است و آن دیگری موضوعه یعنی برساخته و وضع شده.آن نویسنده قانون را ترتیباتی می دانست که خرد بشری تحمیل می کند.
گویا از جمله رسومات ازدواج در این نواحی، یکی هم آن است که عروس خانم و آقا داماد انگشتی در کاسه ای عسل فروکنند و به دهان یکدیگر گذارند تا پرده ها افتد و حجابها کنار رود و گردابهای شرم و حیا ، که ممکن است شبش کشتی را به گل نشاند، بخوابد و نرمه باد صمیمیت وزد تا کشتی با سریع ترین سرعت (در مقیاس گره دریایی) به ساحل سلامت رسد. وکجا دانند حال ما سبکباران ساحلها. هرچند ظاهراً این رسم دیگر کاربردی ندارد، چرا که خانمها و آقایان عموماً دریانوردانی اند کارکشته و طوفان دیده و از کوههای یخ گذشته، چندی پیش فیلمی منتشر شد که نشان می داد عروس خانومی اندکی زیادی پرده شرم را کنار می زند و انگشت انگبین آمیز آقا داماد را گازی می گیرد. آقا داماد نیز کشیده ای سرهنگی به بناگوش عروس خانوم می نوازد.
این بار حرف انگشت و عسل نیست که پرده ها را با مشت و کشیده دریدند. دو طرف عریان، در رقصی سرخپوست وار گرد زبانه های آتش، پنجه در پنجه افکندند و چشم در چشم دوختند و بی تعارف گفتند چه می کنند، جه خواهند کرد و چه در خیال می پزند. بلور هوا این بار نه به تلنگر، که به مشت، ترک بر نداشت، که شکست. هوایی که این دوشنبه ای نفسش می کشیم همانی نیست که شنبه به ریه هایمان می رفت. اضافه بر این،هرچند حباب هواهای بسیاری به مصداق این بیت حافظ شکست که : جباب را چو فتد باد نخوت اندر سر- کلاهداریش اندر سر سراب/شراب رود، اما زنگار از رخ آینه ممتاز شد. آنگونه که برای نخستین بار بی پرده و برهنه به دیدار خودمان و جامعه مان در آینه رفتیم.
آنچه دیروز در خیابانهای تهران و چند شهر دیگر گذشت نتیجه طبیعی فرایندهای گوناگون چند دهه اخیر است. طبیعی است اما منطقی نیست. خردمندانه نیست هرچند شاید ناگزیر باشد. بازی ای است که هیچ برنده ای ندارد. همه مان بازنده خواهیم بود و شماریمان همه چیزمان را خواهیم باخت.

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

بداهه های خيامی

تلویزیون فارسی دیشب مستندی درباره عمرخیام پخش کرد که خیالات و توهماتی در ذهن من انگیخت:
نخست آنکه خیام بخت بلندی داشته است که فیتزجرالد او را به فرنگیان شناساند، ادیبی بلندپایه و گوشه نشین و کاردان. برخلاف خیام، مولوی چندان خوش اقبال نبوده است. هرچند نیکلسون فقید عمری را به تصحیح و ترجمه اثر وی گذراند، چندی پیش که موج دیگری برخاست آوازه خوانی نه چندان خوش نام پیام آور عالم ماورا شد. آوازه خوانی عموما" نیمه عریان که روی سن اندک اندک از حجابش می کاهد تا زوایای مخفی حجاب تنش را عیان کند، قصدش پرده انداختن و عریان کردن اسرار الهی نیست. بیشتر می خواهد که جماعت بی تاب پای سن را به عالم خلسه ای دیگر قلاب سنگ کند. شخصا" در خارجه کتابی دیدم که نامش به فارسی چنین چیزی بود: مولوی روزانه. یعنی سیصد و شصت و پنج نقل قول مستقیم از جلال الدین محمد، در همان تعداد صفحه برای روزهای سال، حتا تعطیلات رسمی. چندی پیشترکش بودا باب بازار شد. زمانی نیز نویسندگانی را از اعماق جنگلهای آمازون بیرون کشیدند یا از ستیغ ماچوپیچو.
پودر شوینده عمر که برچسپش را در مستند مذکور نشان دادند هم حاکی از صمیمت آمریکایی جماعت صد و پنجاه سال پیش است با خیام، آنچنان که به نام کوچکش بخوانند، هم نشان دهنده آن است که او نیز چنان بلند اقبال نبوده است و چند صباحی نیز از برج عاج تفکر به ظرف شوییهای ینگه دنیایی ها کشانده اندش تا حکیم هم کمی کف کند. ما ایرانیها مدام افتخار می کنیم که بعله آقا خیام داریم ما و دانشمند داشته ایم و خارجی ها اگر چیزی شدند خوشه چین خوان دانش ما بوده اند . فرنگیها لزوما" در پی کسب معارف به میراث ما سر نمی زنند؛ گاهی در جستجوی تنوع اند.
از جمله نخستین شرقیانی که در اروپا نامی بلند ساخت زردشت بود. جدا از یونان و روم باستان صد سالی پیش از خیام اروپا او را شناخت: پیامبری آریایی و موحد. اکنون که دیگر در خارجه ممه نژاد آریا را لولو برده و دین هم کم کم جزو احوالات شخصیه می شود جز در مراکز دانشگاهی و روی جلد کتاب نیچه کمتر نامی از پیام آور ایران باستان می شنویم.
2. در دوران کودکیم شیفته شاملو بودم. اکنون از آن همه علاقه چیزی نمانده است جز چند شعری که هنوزشان دوست می دارم و دیگر هیچ. پخش صدای شاملو که رباعیات را می خواند و قیقاج آن ترانه ها به خط فارسی با فونتی فاجعه، روی زمینه ای از سبزه و رود، یک بار دیگر صدای رشک برانگیزش را نزد من زنده کرد. عجب صدایی داشت.
3. پاسخ حیرت آور استاد ریاضیاتی انگلیسی به صادق صبا که می خواست بداند خیام چگونه ریاضی و شعر را پیوند زده است برای من بسیار راه گشا بود. او بر این رای بود که خیام کاری را که تمام وقت با اعداد می کرده، پاره وقت با واژه ها و مفاهیم در رباعیات انجام می داده است.
4.محمدرضا شجریان اعتقاد داشت که مردم ایران پیام خیام را نیک دریافته اند و دم راغنیمت می شمارند اما دم نمی زنند. به گمانم درست می گوید درباره مردم. اما فکر می کنم کسی که نهصد سال پیش با ابزاری برنجی به نام اسطرلاب بنشیند و طول سال شمسی را تا دوازده رقم اعشار (پنج رقم آن صحیح است) محاسبه کند یا پیام کاهلی نمی دهد یا نشانی اشتباه می دهد از سر رندی. شاید هم خیام فقط می خواسته زبان گویای احوال جمعی از این مردم باشد نه پیام آور خواب و مستی. به گمانم اگر به جای رباعیات درپی وجوه علمی خیام بودیم و سرسختی و سماجتش در حل مسائل فکری بشری و گسترش مرزهای ذهن انسان شاید، شاید روزمان روشنترک وشبمان پرستاره تر می بود.
5.از رباعیات بر می آید که خیام دستی در طنزی گزنده و تلخ داشته و تبعا" مشتری شوخی نیز بوده است . در جایی از فیلم، برادری ریشو در معیت چند قبضه آدم متصل به ماورای رایحه خوش و یک فروند آژان سر قبر خیام در اردیبهشت 1388 از نیم تنه فیتزجرالد انگلیسی پرده برداری کردند. ملت و مسولین صلوات فرستادند. این صحنه ممکن است موجبات تفریح روح آن مرحوم را فراهم کرده باشد، اما بیش ازآن، به نمایی از فیلمهای وودی آلن می مانست.
6.ما ایرانیان معمولا" متن را خارج از زمینه آن می خوانیم. حاج آقایی در ختم پدربزرگ دوستی بلند خواند: "اسرار ازل را نه تو دانی نه من." سپس افزود:" اسرار ازل را تنها علی(ع) می داند و بس." این صحنه هم برای همان فیلم به کار می آمد .
7.دوستی می گفت که فیلمی دیده است از نبش قبر خیام به قصد انتقال جنازه به آرامگاه فعلی. فیلم گویا ماجرایی را ،از وحشت خشم خلق الله مسلمان شبانه، نمایش می دهد با حضور شهردار وقت نیشابور،یک روحانی، یک پاسبان و چماق کش محل. باقیمانده هشتصد و پنجاه ساله حکیم را از گور کهن بیرون می کشند و بعد از اقامه آیینهای مذهبی در خانه ای تازه به قعر خاک می سپارند. کسانی، از جمله نگارنده، خواهند گفت که فیلم جعلی است. اما باید دید که چه کسی و چرا، نیم قرن پیش مرتکب چنین جعلی شده است. شاید شهردار رقیبی، بدخواهی داشته. شهردار مذکور البته با دکلمه یکی از رباعیات خیام می توانست خشم مردم مسلمان را فرونشاند آنچنان که بگویند گور به گور شده را که پس هشت قرن از خاک کشیدید بیرون چرا دوباره با نماز میت چالش کردید و نسوزاندید؟
اگر کسی نسخه ای ازآن فیلم و یا سندی، متنی، چیزی در باب این نقل و انتقال داشته باشد و با نگارنده قسمت کند، ضمن سپاس بی کران مژدگانی نیز دریافت خواهد کرد.
آخرین بداهه آنکه هرچند تفکری که خیام،روا یا ناروا، نماینده آن است به قدمت خستگی و کاهلی بشر است به سپاس آن چه که به زبان فارسی افزوده و هرچه که به دانش جهانی اضافه کرده، علاوه بر چاله ای در ماه و مثلثی به شراکت با پاسکال می توان نوعی از اندیشه و نگاه به جهان را خیامی نامید. اگر خیام نبود به احتمال زیاد همین گونه می زیستیم که اکنون مشغولیم. بیگمان اما جهان و زندگانیمان بی این رباعی خیام و عمل به دستورش تلخ تر می بود:
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آنکه کامرانی من است
عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آنکه زندگانی من است