۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

ان درز

می دانم که سخت است اما مهربانی کنید و بالاغیرتا” این چند سطر را بخوانید: همه ما حکایت آن پیرمردی را شنیده ایم که در بستر مرگ٬ با صدایی که از لرزش آن پیدا بود که آخرین جرقه های آتش زندگانیش رو به خامشی است٬ پسرانش را فراخواند. پسران ماتم زده٬ که اندک اندک خود را آماده سوگ مرگ مردی می کردند که بدیشان زندگی بخشیده بود٬ پیش رفتند. آه که آخرین وداع چه تلخ است و دشوار. راستی را چرا این کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش!!؟ پدر پیر مهربان حتی در آن ساعت صعب از تربیت فرزندانش غافل نبود٬ اندکی از عفریت مرگ٬ که بسان ببری می خواست بر غزال گریزپای عمر یورش برد٬ استمهال کرد. آنگاه که دهان گشود جز انعکاس قهقهه مرگ٬ دیگر نجواها به سختی مسموع می افتاد. نالان گفت:(( فرزندانم! اینک که جرس فریاد می دارد که بر بندیم محملها! می خواهم شما را نصیحتی کنم که فردا در غیاب من پشتیبانتان باشد تا در مقابل شدائد و دشمنان همواره پیروز باشید!!))
آنگاه به هر کدام از پسرانش که تلخ می گریستند تکه ای الوار داد و از آنها خواست که آن را بشکنند. به طرفه العینی الوارها شکسته شد. سپس پدر به هرکدام دسته ای الوار داد و دوباره امر خود را تکرار کرد. پسران به گوش اطاعت شنیدند و با سیمایی مشابه سیمای جهان پهلوان حسین رضازاده به هنگامی که سیصد من تبریز آهن آلات را بالای سر می کشد٬ بلادرنگ دسته های ضخیم الوار را شکستند. پیرمرد فریاد زد که:(( می خواهم اندرزتان دهم٬ نشکنید ای سگ پدران!!))
این حکایت به ما می آموزد که قلچماقانی که یک دسته الوار را به راحتی می شکنند احتیاجی به نصیحت ندارند همانگونه که از متحد بی نیازند. قصد پیرمرد از موت٬ نصیحت فرزندانش بود. در چنین حالی به جای استمهال٬ فرجام خواهی تقاضایی محکمه پسند است. نکته آخر آنکه در سرزمینی چون ایران با سابقه ای غنی ازپدرکشی و فرزندکشی٬ سگ پدر گفتن به چنین هیولاهایی شوخیش هم خوبیت ندارد٬ ولو که مرتکب خود٬ پدرشان باشد و همینطوریش هم در شرف نزع.
بسیاری از ایرانیان مانند آن پیرمرد می میرند برای نصیحت کردن. دوفوشه کور(1) در سرآغاز اثر درخشانش٬ اخلاقیات به فارسی می نویسد:(( من از نخست کشش دوستان ایرانیم را به پیام اخلاقی می شناختم. شاهکارهایی چون کلیله و دمنه یا سرالاسرار را ما مدیون این مردمانیم. هم امروز نیز٬ قسمت اعظم خطبه های نماز جمعه قم و مشهد را اندرزهای اخلاقی تشکیل می دهد.))
دوفوشه کور در کتابی ششصد و بیست و هفت صفحه ای به مفاهیم اخلاقی در ادبیات فارسی فقط از سده سوم تا هفتم هجری می پردازد. طبعا” شمار بسیاری از این صفحات به اندرز و اندرزنامه تخصیص یافته. بیشترین اوراق میراث مکتوب فارسی میانه زردشتی نیز صرف اندرزنامه ها شده اند. کار شهوت نصیحت گهگاه به جاهای جالبی می رسد. امیرخسرو دهلوی در مجنون و لیلی خود فرزند هفت ماهه اش را نصیحت می کند.
بی آنکه بخواهم مرثیه برای گذشته فنا شده بسرایم٬ باید بگویم که همه این اندرزنامه ها یا اثر آدمهایی اند بزرگ یا منسوب به آنها. بیشتر اندرزها نیز برآمده از تجربه و خرد جمعی اند. ممکن است در این روزگار ملال آور به نظر آیند اما از چند جهت مهم اند. نخست آنکه اطلاعات بسیاری به دست می دهند از وضعیت اخلاقی جامعه ایران در زمان نگارششان. به ویژه آنکه عبید با طرح مذاهب منسوخ و مختار در رساله اخلاق الاشراف راه سپیدخوانی را هموارتر کرده است. دوم آنکه این متون معمولا” حاوی اطلاعاتی زبان شناختی اند. سوم آنکه حتی گهگاه اندرزهای کارآمدی در آنها می توان یافت٬ گویی اصولی علمی و جهان شمول را بیان می کنند. چهارم آنکه شماریشان از شاهکارهای ادب فارسی اند. و در آنهاست منافعی دیگر.
اندرزنامه ها از دیرباز موضوع شوخی نیز بوده اند و کسانی بر آنها نقیضه (پارودی) نوشته اند. معروفترین رساله مستقل از این دست به گمانم رساله صد پند عبید باشد. دیوان حافظ نیز سرشار است از پندهایی که جوانان از جان دوستتر دارند.
گهگاه نیز اندرزنامه ها نشاندهنده دگرگونیهای حیرت آور فرهنگی است. در میان خرده فرهنگ متجدد/مستفرنگ٬ هستند پدرانی که رموز معامله با پریان را به پسران تازه بالغشان بیاموزند و کمک کنند که پسر راهی را که پدرش به صدبار فتادن و شکستن درنوشته٬ به سلامت و سعادت طی کند. اما تصور پدری که پسرش را آنچنان که در قابوسنامه می بینیم چنین پند دهد که:(( از زنان و غلامان٬ به میل خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره مند باشی…)) از مقوله محالاتی است که فرض آنها نیز کمابیش محال است. تازه تقویمی مانند این تقویمها(2)٬ آنهم دو رو ٬بنویسد برای شاخ شمشاد که جان پدر٬ تابستان آقایان٬ زمستان بانوان.
از زمان آذربادمارسپندان که اندرزنامه اش از دوره ساسانیان باقی مانده تا سلطنت ناصرالدین شاه٬ آهنگ زندگی ریتمی آرام و کم فراز و فرود داشته است. اگر مردم از ایلغار نورسیدگان جان به در می بردند٬ تفاوت دوران کهن و تازه در زبان و لهجه حاکم بوده است و الا رعیت همان بوده است که بوده٬ چه حاکم چیش پش باشد چه سنجر. جای هرکس مشخص بوده و سرنوشت آدمیان از پدر به پسر تفاوتش خلاصه در ابن فلان و ابوبهمان. سواد هم که آشکار است. چنین رمه هایی را می شد نصیحت کرد. به ویژه آنکه ناصح سوادی داشت و لابد بصیرتی بیش از خلق الله.
چندی پیش نگارنده ناگاه چهره یکی از بستگان بسیار دور را در محل کارش بازشناخت. ناچار جلو رفت و با ذکر نام آن بانوی پا به سن گذاشته سلامی داد و به جای خودش بازگشت. آن خانم پس از چندی پیش آمد و عذر خواست و هویت نگارنده راجویا شد. پس از استماع مشخصات سجلی٬ بلافاصله٬ جدا” بلافاصله رگبار نصیحت٬ ناجوانمردانه و لاینقطع باریدن گرفت. بانو چون شنیده بود که نگارنده در شرف فرار مغزهاست وظیفه ملی میهنی خود پنداشته بود که بخت برگشته را به راه سیخکی بازخواند. نگارنده ٬از این همه دلسوزی هیجان زده٬ پرسید که آیا ناصحه از رشته تحصیلیش آگاه است یا خیر. سرکار جواب دادند که :((البته شما و کالت می خوانید.)) وکالت را نمی خوانند٬ آنچه خواندنی است حقوق است. اما گرفتاری تنها این نبود. دو سال است که درس وکالت من تمام شده و مشغول به تحصیل در رشته ای دیگرم. متذکر شدم که ایشان نه چهره مرا می شناسد نه رشته تحصیلیم را می داند بهتر است که این معامله را به در دکان دیگری برد. از جمله اسرار مهم آدمیان در کهنسالی٬ سال تولد است. اگر ممکن می بود٬ آن خانم٬ بعید است در مقابل وسوسه شورانگیز کسر سه دهه از عمر سپری شده اش مقاومت می کرد. در چنین شرایطی حفظ حرمت افراد به مناسبتی اتفاقی و خارج از اراده مانند زایچه٬ عاقلانه نیست. معقول آن است که به آدمها٬ فارغ از رنگ پوست و مویشان احترام بگذاریم. البته باب دفاع مشروع همیشه مفتوح است.
یک بار نیز همراه آدمکی٬ از شبی تابستانی در آمستردام لذت می بردیم. لب یکی از کانالهای شهر نشسته بودیم و رو به کانال. پشت سرمان آمستردام٬ دیگ شهوت٬ می جوشید. اوقاتی خوش بود. از زیر پایمان قایقها می گذشتند. چراغ الکلی شب درونمان را روشن کرده بود. چشمم به قایقی افتاد که مسافرانش دو زوج عاشق پیشه بودند در آغوش یکدیگر لمیده. بساطشان هم که به راه. من هیچگاه به داشتن عاطفه شهره نبوده ام. احتمالا” تحت تاثیر چراغ الکلی و طعم ملس شبی تابستانی در سرزمینی شمالی٬ حماقت کردم و خوشا به حالی برای ملوانان اقیانوس عشق فرستادم. آن آدمک که هم سال من بود و چون من مجرد٬ بعید هم می دانم که خداوند در تقسیم فهم و تجربه میان ما دو نفر به غیر مساوات رفتار کرده باشد٬ با ترفندی حیرت آور که به تردستی و لیمیا ماننده بود حمله ای بنیان کن آغازید که آقا ول کن این حرفها را. عشق کودومه؟ خر نشی زن بیگیری وا. زن وباله. هرچند که نه رایی دارم اندر با ب نکاح و نه تعصبی٬ اراجیف خاخلملنگانه آن آدمک که در بهترین حالت تکرار دری وری های بی مزه جمعهای حاج آقاهای چند زنه بود بی آنکه اندک نشانه ای از اندیشه و آگاهی در آنها هویدا باشد٬ بیشتردر نظرم به جفنگنامه هایی الکترونیک می مانست. جفنگنامه هایی که گاهی همان بلایی را سر شما می آورند که شما را نه در مقام مفعول٬ که در مقام فاعل برای همان کار به رومانی یا یونان فرامی خوانند. البته به حرمت همسفری٬ آن آدمک پاسخی که گرفت چیزی بود در این مایه ها که این گفتگو درخور مجالی دیگر است٬ هرچند کثافت زد به شب نیمه تابستان و رویایش.
تا همین چند وقت پیش٬ سر هر کوچه برادری عیار می ایستاد کت به دوش و زنجیر چرخان. پاییش را هم که حتما” به درختی تکیه می داد. گهگاه با صدایی ته گلویی گذرندگان را دعوت می کرد:((بفرما آق متقی.)) یک سوال می توانست این باشد:((برادر تو خودت کجایی که من بفرمام؟ تو اون ور درخت من این ور؟)) کسی بفرما می زند که یک زیلو داشته باشد دست کم و یک استکان چای٬ گیرم جوشیده. آن آدمک البته نمی دانست که آیا من قصد ارتکاب عمل مجرمانه دارم یا نه. کما اینکه دقیقا” مثل من٬ به تجربه شخصی درسی در باب نکاح نیاموخته بود.
می دانم اینچنین٬ شهروندان غیرنظامی را زیر آتش سنگین پدافند گرفتن کار شایسته و پسندیده ای نیست اما وقتی که این معصومانی که همگی صرفا” نیت خیر دارند و صلاحمان را می خواهند تبدیل به شبه نظامیانی طالبانی می شوند تا خشتک پای خر بکشند و به قصد آسیب به روان و اخلال در شبکه اعصابتان دست به عملیاتی سایشی- فرسایشی- تخریبی-تروریستی بزنند٬ اوضاع اندکی متفاوت می شود. برای اینکه کسی بتواند دیگری را نصیحت کند٬ اقلش باید قربانی اش را بشناسد. دیگر آنکه از موضوع آگاهی داشته باشد٬ حال به تجربه یا مطالعه. مهمترین شرط آن است که بی نوا رضایت داشته باشد از نصیحت شنفتن. در دیگر موارد٬ نصیحت گفتن٬ بیشتر به هتک ناموس می ماند آن هم به عنف. در چنین شرایطی دفاع٬ البته مشروع است. در ضمن چاه من همین وبلاگ است. گهگاه ناچارم سری فروکنم و گله ای کنم از ابنای روزگار. می بخشیدم.
در این زمانه که به عدد آدمها سرنوشتها گوناگون است و آینده٬ نه جاده مالرویی پاکوب گذشتگان که سنگلاخی است مه گرفته که راهها در آن ادامه خود را در تیرگی رها کرده اند امکان راهنمایی عملا” منتفی است و بهتر است که از خودگذشتگانی که برای نصیحت کردن می میرند٬ از درگذشتن درگذرند. ناصحان می کوشند که مونولوگ خود را دیالوگ جلوه دهند. جملاتی نظیر:((نظر شما برای خودت محترم اما اشتباه می کنی.)) مشکل آفرینند چرا که وجود و شعورطرف دیگر را انکار می کنند.
در این روزگار که تفاوت ادب و بی ادبی٬ فرهنگ و بی فرهنگی گهگاه مانند عنوان این متن به فاصله بین دو حرف بسته است٬ اندرز من به شما آنکه از اندرز دادن بپرهیزید چرا که هیچ کس درست نمی داند که درست کدام است و نادرست چیست.
__________________________________


Charles-Henri de Fouchecour .1
مشخصات کتاب دوفوشه کور از این قرار است: دوفوشه کور٬ شارل-هانری.اخلاقیات. محمد علی امیرمعزی٬ عبدالمحمد روحبخشان. مرکز نشر دانشگاهی و انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران. تهران. چ اول.1377
2 .سمت راست، ستون پیدا و پنهان، هفتمین مطلب.