۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

همان روزهایی که دکترمحمد مصدق در مجلس میکوشید نفت را ملی کند حاجعلی رزم آرا نخست وزیر نظامی اعتقاد داشت که هم میهنانش از ساختن لولهنگ عاجزند و خوشتر آن است که خیال استخراج نفت را نپزند. رای خویش را که به زبان بلند گفت از جمله پاسخهایی که شنید یکی هم گلوله فداییان بود. پیش از او نیز بوده اند ایرانیانی که خود را پست تر از فرنگان شمرده اند همانطور که هزاره ای پیشترکش از اعراب.حکایتی عجب است نژاد پرستی ما ایرانیان. فرنگانی که به این رذیلت شهره بودند یا هستند قوم و اقلیم خود را برترین میپنداشتند اما ما ملتی که حقا” برترینیم در نژادپرستی ٬ این ویژگی اخلاقی را به خلاقیت خویش آراسته ایم بدین گونه که مردمانی را برکشیده ایم فراتر از خودمان ودیگران را در تاریکی تبار ناستوده شان رها کرده ایم .ایرانیان هر ملتی را که پریده رنگتر باشد٬ پررنگتر ارج مینهند. چنان همه امور دیگر٬ مرکز نژادپرستی نیز این مرز پرگهر است. مردمان آن سوی مدار نصف النهاری که خزر را به خلیج فارس می رساند همه نژاده اند و این سوییان بردگانی اند که از بد حادثه ما را از بستگان نسبی و سببیمان دور کرده اند. حالیا باید که پیوندهای پیشین را با تعظیم به یاد غربیان آریم و به تحقیراز شرقیان روی گیریم. ما مردمی هستیم که افغان و عرب و هندی و تورانی و… را پست میدانیم همان حال که فرزندان گت و هون و فرانک و وایکینگ را میپرستیم. گیرم که در پس پشت هزار پسله گاهی گوییم آن زمان که در تخت جمشید نبوغ ایرانی چشمه های آب گرم جاری کرده بود در اروپا مردمان سنت طهارت نیاموخته بودند. حکایت این نژادپرستی گزینشی به اینجا میرسد که اگر فرنگی دستی به گوش هموطنی کشد او مدار مرکزی را از ایران به خودش برد – آنگونه که حاجعلی رزم آرا برد- و دیگر ایرانیان را نیز به تاریکخانه تبارهای تار تبعید کند.تلفنچی سازمان فضایی امریکا از لحاظ سازمانی با همکار خود در اداره ثبت برازجان و منشی دبیرخانه جایزه نوبل از همان لحاظ – شاید لحاظهای دیگرهم-با منشی دندانسازی تجربی در معلم کلایه اختلافی ندارد. حال حکایتی عجب است فخر فروشی منشیها و تلفنچی های ایرانی سفارتخانه های اروپاییان در وطن که امتیاز منحصر به فردشان بر همگنانشان در دیگر جاهای این خاک دو سه ساعت رهایی است از چارقدی که هیچگاه بر سر زنان ایلاتی نرفت٬ اگرش دست فرنگی نباشد.