۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

ان درز

می دانم که سخت است اما مهربانی کنید و بالاغیرتا” این چند سطر را بخوانید: همه ما حکایت آن پیرمردی را شنیده ایم که در بستر مرگ٬ با صدایی که از لرزش آن پیدا بود که آخرین جرقه های آتش زندگانیش رو به خامشی است٬ پسرانش را فراخواند. پسران ماتم زده٬ که اندک اندک خود را آماده سوگ مرگ مردی می کردند که بدیشان زندگی بخشیده بود٬ پیش رفتند. آه که آخرین وداع چه تلخ است و دشوار. راستی را چرا این کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین می زندش!!؟ پدر پیر مهربان حتی در آن ساعت صعب از تربیت فرزندانش غافل نبود٬ اندکی از عفریت مرگ٬ که بسان ببری می خواست بر غزال گریزپای عمر یورش برد٬ استمهال کرد. آنگاه که دهان گشود جز انعکاس قهقهه مرگ٬ دیگر نجواها به سختی مسموع می افتاد. نالان گفت:(( فرزندانم! اینک که جرس فریاد می دارد که بر بندیم محملها! می خواهم شما را نصیحتی کنم که فردا در غیاب من پشتیبانتان باشد تا در مقابل شدائد و دشمنان همواره پیروز باشید!!))
آنگاه به هر کدام از پسرانش که تلخ می گریستند تکه ای الوار داد و از آنها خواست که آن را بشکنند. به طرفه العینی الوارها شکسته شد. سپس پدر به هرکدام دسته ای الوار داد و دوباره امر خود را تکرار کرد. پسران به گوش اطاعت شنیدند و با سیمایی مشابه سیمای جهان پهلوان حسین رضازاده به هنگامی که سیصد من تبریز آهن آلات را بالای سر می کشد٬ بلادرنگ دسته های ضخیم الوار را شکستند. پیرمرد فریاد زد که:(( می خواهم اندرزتان دهم٬ نشکنید ای سگ پدران!!))
این حکایت به ما می آموزد که قلچماقانی که یک دسته الوار را به راحتی می شکنند احتیاجی به نصیحت ندارند همانگونه که از متحد بی نیازند. قصد پیرمرد از موت٬ نصیحت فرزندانش بود. در چنین حالی به جای استمهال٬ فرجام خواهی تقاضایی محکمه پسند است. نکته آخر آنکه در سرزمینی چون ایران با سابقه ای غنی ازپدرکشی و فرزندکشی٬ سگ پدر گفتن به چنین هیولاهایی شوخیش هم خوبیت ندارد٬ ولو که مرتکب خود٬ پدرشان باشد و همینطوریش هم در شرف نزع.
بسیاری از ایرانیان مانند آن پیرمرد می میرند برای نصیحت کردن. دوفوشه کور(1) در سرآغاز اثر درخشانش٬ اخلاقیات به فارسی می نویسد:(( من از نخست کشش دوستان ایرانیم را به پیام اخلاقی می شناختم. شاهکارهایی چون کلیله و دمنه یا سرالاسرار را ما مدیون این مردمانیم. هم امروز نیز٬ قسمت اعظم خطبه های نماز جمعه قم و مشهد را اندرزهای اخلاقی تشکیل می دهد.))
دوفوشه کور در کتابی ششصد و بیست و هفت صفحه ای به مفاهیم اخلاقی در ادبیات فارسی فقط از سده سوم تا هفتم هجری می پردازد. طبعا” شمار بسیاری از این صفحات به اندرز و اندرزنامه تخصیص یافته. بیشترین اوراق میراث مکتوب فارسی میانه زردشتی نیز صرف اندرزنامه ها شده اند. کار شهوت نصیحت گهگاه به جاهای جالبی می رسد. امیرخسرو دهلوی در مجنون و لیلی خود فرزند هفت ماهه اش را نصیحت می کند.
بی آنکه بخواهم مرثیه برای گذشته فنا شده بسرایم٬ باید بگویم که همه این اندرزنامه ها یا اثر آدمهایی اند بزرگ یا منسوب به آنها. بیشتر اندرزها نیز برآمده از تجربه و خرد جمعی اند. ممکن است در این روزگار ملال آور به نظر آیند اما از چند جهت مهم اند. نخست آنکه اطلاعات بسیاری به دست می دهند از وضعیت اخلاقی جامعه ایران در زمان نگارششان. به ویژه آنکه عبید با طرح مذاهب منسوخ و مختار در رساله اخلاق الاشراف راه سپیدخوانی را هموارتر کرده است. دوم آنکه این متون معمولا” حاوی اطلاعاتی زبان شناختی اند. سوم آنکه حتی گهگاه اندرزهای کارآمدی در آنها می توان یافت٬ گویی اصولی علمی و جهان شمول را بیان می کنند. چهارم آنکه شماریشان از شاهکارهای ادب فارسی اند. و در آنهاست منافعی دیگر.
اندرزنامه ها از دیرباز موضوع شوخی نیز بوده اند و کسانی بر آنها نقیضه (پارودی) نوشته اند. معروفترین رساله مستقل از این دست به گمانم رساله صد پند عبید باشد. دیوان حافظ نیز سرشار است از پندهایی که جوانان از جان دوستتر دارند.
گهگاه نیز اندرزنامه ها نشاندهنده دگرگونیهای حیرت آور فرهنگی است. در میان خرده فرهنگ متجدد/مستفرنگ٬ هستند پدرانی که رموز معامله با پریان را به پسران تازه بالغشان بیاموزند و کمک کنند که پسر راهی را که پدرش به صدبار فتادن و شکستن درنوشته٬ به سلامت و سعادت طی کند. اما تصور پدری که پسرش را آنچنان که در قابوسنامه می بینیم چنین پند دهد که:(( از زنان و غلامان٬ به میل خویش به یک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره مند باشی…)) از مقوله محالاتی است که فرض آنها نیز کمابیش محال است. تازه تقویمی مانند این تقویمها(2)٬ آنهم دو رو ٬بنویسد برای شاخ شمشاد که جان پدر٬ تابستان آقایان٬ زمستان بانوان.
از زمان آذربادمارسپندان که اندرزنامه اش از دوره ساسانیان باقی مانده تا سلطنت ناصرالدین شاه٬ آهنگ زندگی ریتمی آرام و کم فراز و فرود داشته است. اگر مردم از ایلغار نورسیدگان جان به در می بردند٬ تفاوت دوران کهن و تازه در زبان و لهجه حاکم بوده است و الا رعیت همان بوده است که بوده٬ چه حاکم چیش پش باشد چه سنجر. جای هرکس مشخص بوده و سرنوشت آدمیان از پدر به پسر تفاوتش خلاصه در ابن فلان و ابوبهمان. سواد هم که آشکار است. چنین رمه هایی را می شد نصیحت کرد. به ویژه آنکه ناصح سوادی داشت و لابد بصیرتی بیش از خلق الله.
چندی پیش نگارنده ناگاه چهره یکی از بستگان بسیار دور را در محل کارش بازشناخت. ناچار جلو رفت و با ذکر نام آن بانوی پا به سن گذاشته سلامی داد و به جای خودش بازگشت. آن خانم پس از چندی پیش آمد و عذر خواست و هویت نگارنده راجویا شد. پس از استماع مشخصات سجلی٬ بلافاصله٬ جدا” بلافاصله رگبار نصیحت٬ ناجوانمردانه و لاینقطع باریدن گرفت. بانو چون شنیده بود که نگارنده در شرف فرار مغزهاست وظیفه ملی میهنی خود پنداشته بود که بخت برگشته را به راه سیخکی بازخواند. نگارنده ٬از این همه دلسوزی هیجان زده٬ پرسید که آیا ناصحه از رشته تحصیلیش آگاه است یا خیر. سرکار جواب دادند که :((البته شما و کالت می خوانید.)) وکالت را نمی خوانند٬ آنچه خواندنی است حقوق است. اما گرفتاری تنها این نبود. دو سال است که درس وکالت من تمام شده و مشغول به تحصیل در رشته ای دیگرم. متذکر شدم که ایشان نه چهره مرا می شناسد نه رشته تحصیلیم را می داند بهتر است که این معامله را به در دکان دیگری برد. از جمله اسرار مهم آدمیان در کهنسالی٬ سال تولد است. اگر ممکن می بود٬ آن خانم٬ بعید است در مقابل وسوسه شورانگیز کسر سه دهه از عمر سپری شده اش مقاومت می کرد. در چنین شرایطی حفظ حرمت افراد به مناسبتی اتفاقی و خارج از اراده مانند زایچه٬ عاقلانه نیست. معقول آن است که به آدمها٬ فارغ از رنگ پوست و مویشان احترام بگذاریم. البته باب دفاع مشروع همیشه مفتوح است.
یک بار نیز همراه آدمکی٬ از شبی تابستانی در آمستردام لذت می بردیم. لب یکی از کانالهای شهر نشسته بودیم و رو به کانال. پشت سرمان آمستردام٬ دیگ شهوت٬ می جوشید. اوقاتی خوش بود. از زیر پایمان قایقها می گذشتند. چراغ الکلی شب درونمان را روشن کرده بود. چشمم به قایقی افتاد که مسافرانش دو زوج عاشق پیشه بودند در آغوش یکدیگر لمیده. بساطشان هم که به راه. من هیچگاه به داشتن عاطفه شهره نبوده ام. احتمالا” تحت تاثیر چراغ الکلی و طعم ملس شبی تابستانی در سرزمینی شمالی٬ حماقت کردم و خوشا به حالی برای ملوانان اقیانوس عشق فرستادم. آن آدمک که هم سال من بود و چون من مجرد٬ بعید هم می دانم که خداوند در تقسیم فهم و تجربه میان ما دو نفر به غیر مساوات رفتار کرده باشد٬ با ترفندی حیرت آور که به تردستی و لیمیا ماننده بود حمله ای بنیان کن آغازید که آقا ول کن این حرفها را. عشق کودومه؟ خر نشی زن بیگیری وا. زن وباله. هرچند که نه رایی دارم اندر با ب نکاح و نه تعصبی٬ اراجیف خاخلملنگانه آن آدمک که در بهترین حالت تکرار دری وری های بی مزه جمعهای حاج آقاهای چند زنه بود بی آنکه اندک نشانه ای از اندیشه و آگاهی در آنها هویدا باشد٬ بیشتردر نظرم به جفنگنامه هایی الکترونیک می مانست. جفنگنامه هایی که گاهی همان بلایی را سر شما می آورند که شما را نه در مقام مفعول٬ که در مقام فاعل برای همان کار به رومانی یا یونان فرامی خوانند. البته به حرمت همسفری٬ آن آدمک پاسخی که گرفت چیزی بود در این مایه ها که این گفتگو درخور مجالی دیگر است٬ هرچند کثافت زد به شب نیمه تابستان و رویایش.
تا همین چند وقت پیش٬ سر هر کوچه برادری عیار می ایستاد کت به دوش و زنجیر چرخان. پاییش را هم که حتما” به درختی تکیه می داد. گهگاه با صدایی ته گلویی گذرندگان را دعوت می کرد:((بفرما آق متقی.)) یک سوال می توانست این باشد:((برادر تو خودت کجایی که من بفرمام؟ تو اون ور درخت من این ور؟)) کسی بفرما می زند که یک زیلو داشته باشد دست کم و یک استکان چای٬ گیرم جوشیده. آن آدمک البته نمی دانست که آیا من قصد ارتکاب عمل مجرمانه دارم یا نه. کما اینکه دقیقا” مثل من٬ به تجربه شخصی درسی در باب نکاح نیاموخته بود.
می دانم اینچنین٬ شهروندان غیرنظامی را زیر آتش سنگین پدافند گرفتن کار شایسته و پسندیده ای نیست اما وقتی که این معصومانی که همگی صرفا” نیت خیر دارند و صلاحمان را می خواهند تبدیل به شبه نظامیانی طالبانی می شوند تا خشتک پای خر بکشند و به قصد آسیب به روان و اخلال در شبکه اعصابتان دست به عملیاتی سایشی- فرسایشی- تخریبی-تروریستی بزنند٬ اوضاع اندکی متفاوت می شود. برای اینکه کسی بتواند دیگری را نصیحت کند٬ اقلش باید قربانی اش را بشناسد. دیگر آنکه از موضوع آگاهی داشته باشد٬ حال به تجربه یا مطالعه. مهمترین شرط آن است که بی نوا رضایت داشته باشد از نصیحت شنفتن. در دیگر موارد٬ نصیحت گفتن٬ بیشتر به هتک ناموس می ماند آن هم به عنف. در چنین شرایطی دفاع٬ البته مشروع است. در ضمن چاه من همین وبلاگ است. گهگاه ناچارم سری فروکنم و گله ای کنم از ابنای روزگار. می بخشیدم.
در این زمانه که به عدد آدمها سرنوشتها گوناگون است و آینده٬ نه جاده مالرویی پاکوب گذشتگان که سنگلاخی است مه گرفته که راهها در آن ادامه خود را در تیرگی رها کرده اند امکان راهنمایی عملا” منتفی است و بهتر است که از خودگذشتگانی که برای نصیحت کردن می میرند٬ از درگذشتن درگذرند. ناصحان می کوشند که مونولوگ خود را دیالوگ جلوه دهند. جملاتی نظیر:((نظر شما برای خودت محترم اما اشتباه می کنی.)) مشکل آفرینند چرا که وجود و شعورطرف دیگر را انکار می کنند.
در این روزگار که تفاوت ادب و بی ادبی٬ فرهنگ و بی فرهنگی گهگاه مانند عنوان این متن به فاصله بین دو حرف بسته است٬ اندرز من به شما آنکه از اندرز دادن بپرهیزید چرا که هیچ کس درست نمی داند که درست کدام است و نادرست چیست.
__________________________________


Charles-Henri de Fouchecour .1
مشخصات کتاب دوفوشه کور از این قرار است: دوفوشه کور٬ شارل-هانری.اخلاقیات. محمد علی امیرمعزی٬ عبدالمحمد روحبخشان. مرکز نشر دانشگاهی و انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران. تهران. چ اول.1377
2 .سمت راست، ستون پیدا و پنهان، هفتمین مطلب.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه



انسان با کشتن زندگی می کند٬ و نوعی حس گناه با این عمل همراه است. … حیواناتی که من کشته ام نیز باید به بقا ادامه دهند. …تا آنجا که از زندگی بیشه نشینان و رابطه بومیان امریکا با بوفالو اطلاع داریم٬ این رابطه بر احترام استوار است. 
                                                                                                            جوزف کمبل




کاین برکه جایگاه فساد است و نام اوست
بنگاه فسق و جای زنا٬ مرکز شقا
دار فریب و خانه جور و سرای کفر 
 بنگاه جهل و حوزه کذب و در ریا


این ابیات ظاهرا” باید در وصف یک جای خیلی خیلی بدی باشد مثل کارتاژ باستان یا آمستردام امروز. اما اینها از آخرین ابیات قصیده غوکنامه ملک الشعرای بهار است. بر پیشانی این قصیده نوشته اند: (( این قصیده را بهار در تابستان سال 1310 در هجو و مذمت غوکهایی سروده است که استخر خانه اش را مامن ساخته بودند. در اقتفای قصیده لبیبی است و بیتی از آن را تضمین فرموده است.)) آن ابیات توصیف برکه غوکان است. قصیده این گونه آغاز می شود:


بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا
خامش٬ گرت هزار عروسی ست٬ ور عزا
ای دیو زشت روی٬ رخ زشت را بشوی 
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش بر آن برگ پیلگوش 
جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود٬ به سجاده کبود
بر کرده از سجود٬ سر و روی با خدا


ملک سپس نزدیک سی بیت در باب غوک از دیدگاه جانورشناسی می سراید. در این بین حتی قورباغه بی نوا را روانکاوی نیز می کند:


زان پس مراد و بویه جفت آیدت بلی
اشکم چو گشت سیر٬ دگرکون شود هوا


و حتی حسد را در نهاد قورباغه می یابد:


زان پس حسد بری چو ببینی که غوک نر 
بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
…تدبیرها کنی و به خود شکلها دهی
تا آیدت به چنگ یکی غوک خوش لقا


بهار پس از مقایسه بشر و قورباغه٬ در انتهای این پنجاه بیتی که در مذمت غوکان در کمال فصاحت و فخامت و سلاست سروده آرزو می کند که ای کاش غوک لعین را روا یا ناروا زیر پا فکند. ملک طبیعت را دوست داشت: باغبان و عشق باز (کفترباز) بود. اما استعمال زنا٬ حسد٬ کفر٬ شقاوت و فسق در وصف موجودی که عکسش را می بینید٬ اندکی بی انصافی است.









پلوتارک در باب تفاوت رشک و نفرت پس از آن که بر خلاف بهار مدعی می شود که رشک را تنها می توان در نهاد آدمی یافت٬ نمونه هایی را از نفرت آدمیان از جانوران می آورد:
(( مغان پارسی موشها را می کشتند چرا که خودشان از آنها متنفر بودند٬ و (گمان می کردند که) ایزدشان از این جانور متنفر است.))
کهنترین نمونه ای که از جانورکشی ایرانیان در اروپا ثبت شده است به تواریخ هرودوت بازمی گردد. در تفاوت میان کاهنان مصری و مغان ایرانی می نویسد که مصریان از کشتن آفریدگان جز آنچه برای قربانی است شدیدا” پرهیز می کنند، در حالی که مغان جز آدمی زاد و سگ٬ هر آفریده دیگر را با دستان خود می کشند. منظور ازهر آفریده دیگرموجوداتی اند موسوم به خرفستر Av.Xrafstra . پلوتارک نیز در تشخیص مناسبت این دشمنی خطا می کند. ایرانیان شماری از جانوران را آفریده اهریمن می دانستند. جهان در دیدگاه ایشان آوردگاه نیک و بد بود، در نتیجه خرفسترکشی در نظرشان جنبه ای از نبرد کیهانی و نیز فریضه ای دینی بود.
از گایثیاس تا همین اواخردر بیشتر سفرنامه های فرنگیان٬ اشاراتی به جشن بزرگی به همین منظور آمده است. آنها حیرت زده می گویند در روزی خاص (جشن آرمیتی٬ احتمالا” اسفندگان) ایرانیان همگی بیرون می آیند و قتل عامی راه می اندازند. قربانیان خشم ایرانیان٬ کرپوک٬ چلپاسه٬ یزمجه٬ غوک و مار است.
در ارداویرافنامه فصل شصت می خوانیم که روان مردی را در دیگی کرده اند و می پزند. پای راستش از پختن معاف است. علت: (( با میل به شهوت و با بدی به سوی زن شوهردار بسیار رفت. همه تن او بزهکار بود و با آن پای راست٬ وزغ و مور و و مار و گزدم و دیگر خرفستران را بسیار زد و کشت و نابود کرد.))
دوستم زیتون از جدلی حیرت انگیز که میان او و یه بنده خدایی در گرفته بود می گفت. موضوع جدل اشرفیت انسان بود. در نقل قولهای غیر مستقیم حریفش٬ آمیخته ای از رشک٬ نفرت و نوعی احساس رقابت نسبت به دیگر موجودات به ویژه جانوران هویدا بود. از آن نوع احساساتی که کودکان نسبت به خواهران و برادران خود در خردسالی دارند. یا آن گونه که فروید مثلا” در باب عقده ادیپ می گوید نسبت به والد همجنسشان.
تصویر سگ مفلوک و گری که آزارش تفریح کودکان است هنوز در بیشتر روستاهای این صفحات دیده می شود همچنان که اعلان گوسفند با قصاب در حالیکه زیر آن نوشته اند زنده بی آنکه مشخص شود زنده اشاره به قصاب است یا گوسفند و نیز پلاکهای خونین اتومبیلهای جدید از سرسختی انسان آریایی شهرنشین در جانورآزاری حکایت می کند. شکار نیز هنوز از تفریحات روستایی و شهرنشین است. حاج آقایی چند روز پیش سر کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از اینکه بنده خداهایی اسم حشره ای را برای فرزندانشان می گزینند ابراز شگفتی کرده بود. به بیان خودش تعجبم. مرادش البته پروانه بود. از هرودوت تا بتی محمودی از این قتل عام شگفت زده بوده اند.
شخصا” پدری را دیدم که کودکش را در عاشورای چند سال پیش کول گرفته بود تا کاکل زری بهتر بتواند صحنه قربانی کردن یک نفر شتر را ببیند. گویا از معدود مواردی که تمام خرده فرهنگهای این مرز پرگهر سر آن توافق دارند همین خشونت است. به موجب یکی از مصوبات سال 1324 مجلس شورای ملی کسانی که پرندگان یا دامهای زنده را آویزان حمل کنند یا به طور آویزان نگاهدارند به دو تا پنج روز حبس و ده تا پنجاه ریال جریمه محکوم می شدند. بوده اند البته ایرانیانی چون زردشت٬ مانی و هدایت که مخالف حیوان آزاری باشند. دو تای آخر گوشت نمی خوردند.
این گونه نفرت عنان گسیخته ممکن است از حیطه حیوانات به جاهای دیگری بکشد. بیشتر دشنام های فارسی بر سه محور استوارند: اشرفیت انسان بر حیوانات٬ برتری های قومی-نژادی و تبعیضات جنسی. تقسیم جهان به ما و آنها و نه ما و شما٬ نشاندهنده کراهت مقسم است از یافتن راه حلهای نه چندان نهایی و نشان جمود ذهن و نوزاذ مرگی اندیشه اش است. کسانی جهان را به انسان و طبیعت٬ مردم را به ما و آنها٬ جنس موافق و مخالف تقسیم می کنند. گهگاه این تقسیم بندی ها در هم تداخل می کنند. حبیب اله نوبخت مبدع فیلزفی فازلیسم٬ جدا” حیوانات و گیاهان را به نژادهای آریایی و سامی تقسیم می کرد: (( دودمان شیر و عقاب و اسب در حسن ترکیب و در صفات تکبر و غرور و جنگجویی که گونه های دیگری هستند با دودمان تویتونی (نورد) و گرمنی و انگلیسی و پارسی (هخامنشی) متفق و متحد می باشند. … نبات آریر(آریایی) و حیوان آریر و انسان آریر در کلیه صفات روح و در کلیه صفات جسم یعنی در نظم نژادی با یکدیگرمتحد و یگانه اند. …. البته خر را که یک حیوان سامی است دیده اید که چگونه لنج و لوچه خود را بهنگام نهیق از هم می گشاید و تمام بدن او در این هنگام حرکت می کند.)) پذیرفتن جهان و مردمان چونان موجوداتی برابر و دارای حق بی هیچ احساسی از نفرت یا عشق از پیش شرطهای مدنیت است.
پدرم از عشق من به جانوران به نوع دوستی تعبیر می کند. جمله ستون کناری این وبلاگ از جویس با تغییری در باره من صادق خواهد بود: کابوس تاریخی است که زندگی من در آن می گذرد. بیش از یک دهه است که کابوس همدم شبهای من است، در نتیجه خوابی آرام و بی رویا برای من در حکم کیمیاست. وقتی در اواخر مهرماه علاوه بر کابوس باید وزوز شبانه پشه ها را تحمل کنم آرزو می کنم ای کاش این عشق کلاسیک دو طرفه بود نه مصداق این بیت حافظ:
تو را می بینم دردم زیادت می شود هر دم
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
_________________________________________
نقل قول ابتدای متن از قدرت اسطوره حوزف کمبل ترجمه عباس مخبر نشر مرکز٬
ابیات بهار از مرغ سحر٬ منتخب اشعار ملک الشعرای بهارا نتشارات سخن٬
متون مربوط به یونان و روم باستان از کتاب زیر:
The Tradition of The Magi by Albert de Jong
ترجمه ارداویراف نامه از متن ژینیو با برگردان فارسی دکتر ژاله آموزگار٬


نوشته نوبخت از فلسفه فازلیسم فیلزفی حبیب اله نوبخت چاپ روزنامه پارتیزان سال 1323 گرفته شده است.
اگر به نشانی دقیق تری احتیاج دارید به آدرس سمت راست این صفحه ایمیل بزنید.

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

از غارهای نئاندرتالی تا دیوارهای دیجیتالی





برجمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند 
                                 حافظ


سابقه دیوار نویسی به پیش از اختراع دیوار می رسد. نئاندرتالها بر دیواره غارهایی که مسکن مهرشان در نتیجه ضامن بقای خودشان و نسلشان بود، نقاشی می کردند. احتمالا” مخاطب این دیوار نویسیها نیروهای مرموز و نادیده فراطبیعی بوده اند.
قرنها بعد و پس از اختراع خط، کتیبه ابداع می شود. مهمترین و معروفترین کتیبه ایرانی کتیبه بیستون است. حتی تا آن زمان مخاطب اصلی دیوار نویسی همان نیروها بودند. بیستون یعنی جایگاه خدایان. ارتفاع این کتیبه از سطح زمین نیز موید این نظر است. هرچند لابد هستند وطنشیفتگانی که ارتفاع کتیبه را برهان قاطعی بر بلندی حیرت آور انسان آریایی بدانند یا تیزچشمی شگفت افزای نیاکان عالیجاهمان. هر یک از این دو موهبت طبیعی در اختلاط با تازی و ترک لابد از کفمان رفته. داریوش البته سه دسته مخاطب را در نظر داشته: خدایان، مردمان، آیندگان.
ارتفاع هیجان انگیز و کتیبه وسوسه کننده، یک نظامی انگلیسی را بر آن داشت تا از دیواره کوه آویزان شود و متن کتیبه را رونویسی کند. او تقریبا” همزمان با گروتفند رمز خط میخی را گشود. نام این افسر جدا از این، در جای دیگری نیز ضبط شده است: هنری راولینسون بر دروازه ملل تخت جمشید نامش را به یادگار حک کرده است. مخاطبش لابد دل خودش بوده.
بشر هنوز سرسختانه به دیوارنویسی وفادار مانده است. با گسترش شهرها مخاطبان دیوار نویسی نیز گسترده شدند. چند کوچه آنطرفتر از اینجا، روی دیواری نوشته اند: تولدت مبارک. زمانی نیز روی دیواره دور برگردان نمایشگاه در بزرگراه چمران کسی نوشته بود: تیرداد نرو. یادگارهای عشق های جوانی یا سفرهای مجردی را در همه جا میتوان دید. در جنگلهای مدوبن چالوس، اون نوک کوه روی درختی با میخ نوشته اند: شهره دوست دارم.
تولدت مبارک و تیرداد نرو مخاطبی خاص دارند. اینکه روی دیوارهای شهر نوشته شده اند به سه سبب بوده احتمالا” : یا مخاطب موبایلش را جواب نمی داده یا نویسنده می خواسته مخاطبش را غافلگیر کند یا هر دو. دیدن چنین جملاتی بر چنین جاهایی احتمالا” احساسات مخاطب خاصش را تحریک می کند. سینه دیواری که نام ما بر آن آمده یا روز پیدایشمان را تبریک می گوید هم نشاندهنده خلاقیت وهم ارادت نویسنده به ما است. شهره مذکور احتمالا” در آن ارتفاعات حضور نداشته. اگر بود کارهای مهمتری داشتند حتما”، تا ثبت عشق بر تنه توسکا. شهره جان یحتمل هیچگاه ابراز عشق خاطرخواهش را نخواهد دید. تا بله بگوید و هفت شب و هفت روز عروسی بگیرند و مادرزن سلام بروند از پاتختی، درخت مسکین را یا قاچاقچیان فرستاده اند توی شمینه ویلاها یا آنقدر قد کشیده که شهره بدون چشم مسلح نمی تواند یادگار عشق آقاش را ببیند. بیماری طبیعت ستیزی (وندالیسم) در این صفحات اپیدمیک است ظاهرا”.
گهگاه دیوارها حاملان پیامهای محبت آمیز نیستند. چند کوچه ای آن طرفتر از تولدت مبارک، بر دیوار عباراتی نوشته شده است که بازگفتنش چندان مناسب نیست. حالا که اصرار می فرمایید میگویم: …….. پدر……. کله…..مال مردم خور……… … …. … دزد…. یکی از این چند نقطه ها نام خانوادگی کسی است. نویسنده به آن آقا می گوید که عصبانی است و به دیگران هم که آن آقا را می شناسند می گوید که همسایه آنها عجب آدمی است. یک بار نیز اتومبیلی را دیدم که با رنگ عباراتی مختوم به کش خطاب به آدم ناموس دزدی که لابد مالک خودرو بود بر آن نوشته بودند. طفلک رسواییش را دست کم تا صافکاری در شهر جار زد.
اینها نمونه هایی اند از پیامهای افراد به افراد. اما نویسندگان و مخاطبان همیشه افراد معمولی نیستند. زیر پل میرداماد تا چندی پیش تهدیداتی خطاب به بدحجابان به چشم می خورد. شیرین عبادی چندی پیش خاطره ای تعریف کرد. گفت که بر دیوار خانه و دفترش که یک جا هستند کلمات اجوزه امریکایی دیده می شده است. آگاهیهای ضمنی که از املای این عبارت به دست می آید هم فرح افزاست هم هراس انگیز. چند بار از برنده جایزه صلح نوبل خواستند دیوار خانه اش را که معمولا” پذیرای خبرنگاران خارجی است پاک کند. آه آبرو آبرو. عبادی می گوید هرکس که دیوار را آلوده است خودش بپالاید. دمدمه های نوروز شهرداری دیوار را می شوید. نویسندگان این تهدیدات، همه جا حاضران غایب از نظری اند که دیوار را جای مناسبی یافته اند. هر چند تفکراتشان چندان با نیاکان نئاندرتالشان تفاوتی ندارد اما بر خلاف دیوار نویسی نئاندرتالی، نه مخاطبان که نویسندگان گویا از عالم غیب اند. ظاهرا” هرچه که هر که بر دیوار می نویسد خود به خود اثبات شده است چون بر دیوار نوشته شده است.
اما هر رفتی یک آمدی دارد. دیوار نویسی با آن الف مثل دم میم آویزان شاه مهمترین تصویر زیبایی شناختی از انقلاب اسلامی است. دیوارهای سفید شده شهر، این روزها نیز همان حرفها را تکرار می کنند. نویسندگان گمنام این نوشته ها معمولا” چند مخاطب دارند. اونا، مردم و دوستان. گذرندگان با دیدن این نوشته ها پیش خود فکر خواهند کرد آها پس که اینطور. نویسندگان ضمنا” می خواهند بگویند از داغ و درفش نمی ترسند یا فکر می کنند که نمی ترسند و می خواهند این شجاعت را به دیگران تسری بدهند در همان حال که به اونا بگویند که مردمان دیگری نیز هستند در این خاک. سفیدکنندگان دیوار نیز می گویند: خیر، نیستید. این دیوارنویسی و دوغاب مالی جلوه دیگری است از کارزار خرده فرهنگها در ایران. یک طرف می گوید مرا ببین و طرف دیگر می گوید نمی بینم تا مثل من نشوی. این هم نوعی است از مکالمه خرده فرهنکها.
از جمله کارکردهای دیوار تقسیم یک فضا به دو فضا است. اندرونی و بیرونی. این اتاق و آن اتاق. اینگونه دیوار نویسیها جامعه را تقسیم می کند در همان حالی که نشت اندرونی است به بیرونی. حرفهایی که پیش از این در آن سوی دیوار، در اندرون گفته می شد حالیا بر دیوار، در کوچه در معرض دید همه اند.
هرچند امکانات ارتباطی افسار گسیخته گسترده شده است اما در فضای مجازی تتمه دیوار نویسی را می توان دید. فضای اصلی در چهره نامه (فیس بوک) wall نامیده می شود.
ناپلئون کبیر تازه از قیلوله برخاسته، ملبس به پیژاما و عبای شتری به ایوان می آید. مارش نظامی پخش می شود. از پله ها پایین می آید و از جلوی صف مظنونان می گذرد. رعب در دل گناهکار و بی گناه می افکند. به دیوار روبه رو اشاره میکند: “کی این دیوارو کثیف کرده؟ ” ناپلئون به محتوای کثافتکاری اشاره نمی کند. روی دیوار نوشته اند که ناپلئون خر است.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

داستان “پیر منار مولف دن کیشوت” خورخه لوئیس بورخس شرح مساعی نویسنده ای است خیالی که می خواهد یک بار دیگر دن کیشوت سروانتس را عینا” بنویسد. بورخس مطابق معمول سر به سر خواننده می گذارد : “مقایسه دن کیشوت منار با اثر سروانتس نوعی کشف و شهود است. مثلا” سروانتس می نویسد (دن کیشوت٬ بخش اول٬ فصل نهم) : …حقیقت٬ که مادر او تاریخ است٬ رقیب زمان٬ امانت دار اعمال٬ گواه گذشته٬ سرمشق و شناخت حال و هشدار آینده. این برشماری که در قرن هفدهم به دست سروانتس ((نابغه عامی)) نگاشته شده است٬ مدح بلاغی ناب تاریخ است. در عوض منار می نویسد: …حقیقت٬ که مادراو تاریخ است٬ رقیب زمان٬ امانت دار اعمال٬ گواه گذشته٬ سرمشق و شناخت حال و هشدار آینده. تاریخ مادر حقیقت؛ این عقیده حیرت آور است. منار٬ که هم عصر ویلیام جیمز است تاریخ را نه به عنوان جستجوی واقعیت که به عنوان منشا آن تعریف می کند. حقیقت تاریخی برای او چیزی نیست که اتفاق افتاده است؛ چیزی است که ما فکر می کنیم اتفاق افتاده است.”کتابخانه بابل٬ کاوه سیدحسینی٬ نشر نیلوفر٬ چ 3 پاییز 1381 ٬ تهران.ص 148
بورخس می گوید بین زمانه سالهای 1602 و 1918 تفاوت است و یک جمله بسته به این که در چه زمانه و با چه زمینه ای نوشته شود معانی گوناگونی خواهد داشت. پیر منار می کوشد آگاهانهفاصله 1602 تا 1918 را از ذهنش بزداید.
چندی پیش موضوع برنامه نوبت شمای تلویزیون فارسی الگوی شما در زندگی کیست؟ بود. در پاسخها چند نکته مثبت به چشم می آمد از جمله اینکه کم نبودند کسانی که اعتقادی به الگویی نداشتند که تبعا” نشاندهنده درجه قابل قبولی از بلوغ٬ رشد٬ کمال و خردمندی تعدادی از ما ایرانیان است. اما البته بودند کسانی هم که نه به علل بالا الگویی نداشتند بلکه شخصا” احساس تکلیف کرده بودند که خود الگوی دیگران باشند که نشانه ای آشکار و انکارناپذیر است از خردسالی٬ صغر٬ کمال طلبی کاذب وبی خردی جمعی دیگر از ما که هنوز در گذشته های خیالی قصه های شهسواری سیر می کنیم
کسانی نیز بودند که به سوال برنامه چونان موضوعی برای اندیشیدن نگاه کردند. نکته دیگر این بود که بیننده ای به دیگران تذکر داد که مقداری بین الگو و شخصیت محبوب اختلاف است. حرف حسابی بود که البته به گوش خیلی ها نرفت چرا که لابد نوبت٬ نوبت ایشان بود و نیازی نمی دیدند در این فرصت محدود کسی تعیین تکلیف کند برایشان.
جدا از دو دسته مستقلها و متفکرها در پاسخهای کسانی که الگوی مشخصی را نام بردند نکاتی برای اندیشه ورزی به چشم می آمد. در مجموع پاسخهای مطروح در تماسهای زنده با برنامه، ای میلهای خوانده شده و نظرات مکتوب در وب سایت، پیامبر اسلام و اهل بیت الگوی شمار بیشتری بودند. مسئله: چگونه معصوم می تواند الگوی کسی باشد که معصوم نیست؟
رتبه دوم از آن دکتر مصدق و کسان دیگری شد از پیروانش. سه تفنگدار اصلاح طلب هم الگوی کسانی اعلام شدند. شخصیتهای ملی قدیمیتر از مصدق هم رول مادل شماری بودند. کلا” امورات ما ایرانیان بی ذکر نام شاهنشاهان هخامنشی و محمد تقی خان امیرکبیر که محال است پیش برود. روزنامه نگاران و روشنفکران و فعالان سیاسی-اجتماعی چون سروش و شادی صدر و شریعتی و دیگران تک و توک هواداری داشتند.
موجودات شگفت انگیزی هم بودند که موجودات شگفت انگیزتری را الگوی خویش خواندند مثل علی دایی٬ الویس٬ آب٬ عیسی٬ پروفسور مورد بحث (دکترمحمود حسابی)٬ ادیسون٬ هری پاتر، بتهون و رقاص مرحوم مایکل جکسون وanishtan .
جدا از معصومیت٬ این دسته از هموطنان گویی در هوای بی زمان نفس می کشند و جدا” بین شخص محبوب و الگو تمایزی قائل نیستند. ما فرزندان زمانه خویشیم و در سرزمینی خاص و در فرهنگی مشخص بار آمده ایم. معقول آن است که اگر هم قرار بر تقلب است از روی دست کسی نگاه کنیم که همان امتحان ما را می گذراند. نیاکان هخامنشی ما و رقاص مرحوم همدرس ما نیستند. آن شادروان شیرین حرکات البته می تواند الگوی کسی چون خردادیان باشد. نگارنده در عالم خیال ممیزی مالیاتی را در یکی از گروههای مالیاتی اداره مالیات تهران تصور می کند که یگانه دوران٬ صاحب دو ریاست ظاهری و باطنی٬ کورش پارسی را الگوی خود می داند. ممیز مذکور در نخستین گام٬ برتری خویش را به دیگر ممیزان گروهش ثابت می کند و ایشان را تحت فرمان در می آورد و به فتح دیگر گروههای مالیاتی مشغول می شود. اما بر خلاف دیگر پیشینانش که آشوربانی پال٬ بخت النصر٬ سارگن و سناخریب را الگو کرده بودند به مهربانی و مردمی با گروههای مالیاتی رفتار می کند. گروههای دیگر داوطلبانه با او بیعت می کنند تا آنکه کمابیش تمام اداره را مسخر می سازد. در نهایت در نبردی به قصد سرکوب واحد ترابری که چون ماساژتها قومی بیابانگرد اند و دست تعدی به اموال ساکنان یکجانشین اداره دراز کرده اند به زخم قفل فرمانی٬ ناجوانمردانه از پای در می آید. شکی نیست کورش در زمان خود شاهی مدبر٬ خردمند و بزرگوار بود اما الگو دست کم باید با زمانه و شرایط زندگی مقلد مطابقت داشته باشد. سخت کوشی و پشتکار درسهایی اند که همه فوت آبیم لازم نیست مزاحم اوقات فراغت ادیسون و اینشتین و علی دایی درباقی آباد و فانی آباد بشویم. انتخاب چنین آدمهایی تکرار کار پیر منار است منتها ناآگاهانه. یعنی بکوشیم چیزی را که می دانیم دیگر ندانیم. گرفتاری دایی جان ناپلئون دقیقا” چنین چیزی بود که در عالم داستان اسباب تفریح است و در عالم واقع سبب می شود که کودکان کوچه که دیوانه مان می پندارند سنگپرانان در پی مان افتند و لابد عاقلان نیشخندمان کنند پوشیده.
الگو قرار است که مدل رفتار باشد برای دراز مدت. طبعا” انتخابش نیز نباید عجولانه باشد چرا که یک لحظه غفلت ٬ یک عمر پشیمانی. حضور سه تفنگدار اصلاحات در این سیاهه نشاندهنده انتخابی احساسی و یکباره است. این پرسش پیش از انتخابات احتمالا” چنین پاسخی نداشت.
اما فاجعه: کسانی٬ نظامیانی را الگوی خود نامیدند. یکی از این نظامیان٬ هیتلر بود. ظاهرا” باقی آباد و فانی آباد تکافوی خیل مشاتاقان را نمی کرده است، ملت دست به دامن نازی آباد شده اند. کسی حتا او را روشنفکری واقعی خواند. رضاخان میرپنج هم که شیخ خزعل را به درک واصل کرد (تعبیر یکی از بینندگان) از محبوبان بود.
هنوز از میانه های دهه شصت٬ واکنش امام راحل به پاسخ خانمی به پرسش مشابه از یادها نرفته است. واکنش تند  دیگری را، زوجهایی که اسم دخترکشان را نازی گذاشتند و سپس طفلک معصوم را به فرنگ فرستانند، تجربه کرده‌اند٬ نتیجه آن واکنش آن شد که بعدها تصمیم گرفتند دیگر اسم بچه ها را نازی نگذارند. پاسخی مشابه آنچه مردمانی از سرزمینمان به پرسش برنامه دادند در خارجه ممکن است به طرد فرد از کل جامعه بیانجامد. احتمالا” وساطت بقال و دباغ هم مشکل گشا نخواهد بود. البته یک اختلاف این است که آنجاها مردم نمی خواهند چند نفری الگوی کسی باشند اما اینجاها کسانی می خواهند که فقط چند نفری الگوی مردم باشند.
حتا اگر یک نفر در آستانه این دگرگونی های اجتماع و هویت ایرانی هیتلر را الگوی خود می خواند٬ نماز خوف لازم بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه



ساعت دقیقا” بیست و چهار بار می نوازد. پنجشنبه تمام شد و جمعه آغاز. آنانی که کسی را داشته اند که دعوتشان کند به میهمانی رفته اند. بی کسان به خیابانها ریخته اند در گریز از بی کسی و به جستجوی بی کسانی دیگر تا کسی شوند برای همدیگر. شهر در غوغای کسان و بی کسان می جوشد. تنهایی هیچ گاه به انداره آخرین ساعات پنجشنبه ها تنها نیست.
نه کسی را داری نه حال کسی را. تنها دی وی دی پلیرت، هیچکاک و رایت آو کپی، مسکنت ترحم انگیزت را تحمل کردنی می کنند. ملول و دلمرده، تنها در آپارتمانت هستی. از راه رو به اتاقت میروی . دی وی دی هیچکاک را می گذاری تا دستگاه بخواند و برایت تعریف کند . همه چراغها را خاموش می کنی. روی تختت ولو می شوی. دسنگاهت کپی هیچکاک را می خواند. نوری توی چشمت می زند کجتاب وسمج. فراموش کرده ای چراغ راه رو را بکشی. حال خاستن و خاموش کردن نداری. گرم فیلم می شوی و دلهره آغاز می شود. کسی وحشتزده می گریزد و سایه ای شوم و دراز در گوشه ای سایه دشنه ای را در دست گرفته. ناگهان حرکت ریزی را بیرون از فیلم احساس می کنی. سایه مشابهی را می بینی که کج خزیده است درون اتاقت با سایه چاقویی به دست. نوک سایه چاقو به پایه تختت می رسد. می جهی از وحشت.
سایه سرنیزه های طالبان به پایه تخت افغان نزدیک می شود. شوم و کشیده، دراز و خونبار. این در حالی است که تنها در شش ماهه نخست سال 2009 هزار و پانصد غیرنظامی یعنی شهروند عادی مثل من و شما در آن دیار به خون کشیده شده اند. وقتی که به هزاز مکافات از سرزمینتان بگریزید و به کشور دیگری پناه ببرید نخست باید ثابت کنید که جانتان یا یک چیزتان بالاخره در وطن مالوف در خطر بوده. افاغنه از معدود مردمانیند که اگر بخواهند به سرزمین مادریشان برگردند باید دست کم به خودشان ثابت کنند که خطری تهدیدشان نمی کند.
به خاطر دارم چند خطی در دفترچه کنکور در آن سال کذایی به شدت حال مبارکم را مکدر کرده بود. چند سطری که تحصیل افاغنه در ایران را ممنوع می کرد. حالا ظاهرا” وضع بهتر شده اما شخصی موسوم به یک هموطن به روزنامه اعتماد زنگ زده است و گفته:” وزارت کشور و وزارت کار باید از حقوق ایرانیان دفاع کنند. وقتی شرایط مهاجرت افغانها سهل می شود به نفع افغانها و به ضرر ایرانیان است. چرا منفعت سایرین را بر منافع ایرانیان ترجیح می دهند؟ در بسیاری از مناطق افغانستان امکان زندگی وجود دارد اما ما می بینیم افغانها باز هم به کشورشان بر نمی گردند. دولت ایران بهتر است به جای اینکه به فکر دانش آموزان و دانشجویان افغان باشد، آنها را برای ادامه تحصیل به کشورشان برگرداند. روزنامه اعتماد آنقدر به نفع افغانها مطلب چاپ کرد که دولت به ضرر ایرانیان و به نفع افغانها مصوبات جدیدی اجرا کرد. ” (توجه کنید که یک هموطن مهاجرت و اجرا و مصوبات و غیره را در معنای حقوقی به کار نبرده است.)
یک هموطن ما اجازه تحصیل را با تسهیل اقامت خلط می کند همانطور که فرق پناهنده را با فعله و دوشنبه پسر 13 ساله سرایدار خانه شان را با محمود افغان نمی فهمد.همانطور که در باره قدرت روزنامه در نیرنگستان آریایی-اسلامی سالک هپروت است. سینه می دراند و خشمگین می پرسد چرا مردمانی را که از بد حادثه بدین در پناه آورده اند زیر موشک ناتو و سرنیزه طالبان پس نمی فرستند. کیست که نداند در سرزمین افاغنه چه خبر است؟ در چنین حالی چنین مقالی تنها نشاندهنده میل مفرط یک هموطن ماست به حل نهایی مساله افغان چراکه متوهم است که این پناهندگان منافعش را هپولی می کنند. کدام منافع؟ کدام چپو؟ اگر یک هموطن دیگر ما در وضعی مشابه آنچه افاغنه در ایران می گذرانند، گرفتار باشد به راحتی می تواند پناهنده فرنگستان شود.
رئیس پیش از سفرش به نیویورک به خبرنگار شبکه ای ینگه دنیایی که گفته بود خانواده های کوهنوردان امریکایی خواهان آزادی آنانند در کمال تعجب پاسخی مناسب داد. گفت که ایرانیان بسیاری در امریکا زندانیند و آنها هم خانواده دارند و خانواده آنها نیز نگرانشانند. البته مشخص نشد این هموطنان پرشمار ما چرا به زندان افتاده اند. یحتمل تعدادیشان به جرم مشابه با کوهنوردان امریکایی و پناهجویان غیرقانونی افغان. رئیس اضافه کرد اگر شیطان فعلا” متوسط، بندیان ایرانی را مسترد کند ما هم کوهنوردان دربند را می فرستیم خانه شان.
سوال اینجاست که برای این هموطنان آزادی در وطنشان امن تر است یا اسارت در وطن دیگران؟
یک هموطن در سه سالگی باقی مانده است. منافعی موهوم پرورانده در ذهنی کودک وار: می پندارد که بستنیش را که خوشمزه ترین بستنی جهان است گرفته اند پس حکم خون می دهد.