چهارشنبه ۲۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

صاف کردن قاب کج: کامبیزها نقی شوند، هستی‌ها لیلی



موسیقی ملایم و آشنایی به گوش می‌رسد. بر پاگرد پلکانی، شخصیت دراز و صورتی و تقریباً یک‌بعدی همانطور که دمش را تاب می‌دهد به تابلوی روی دیوار خیره می‌شود. متوجه شده که کج است؛ صافش می‌کند. خب البته  کل ساختمان کج می‌شود و دراز صورتی از پلکان سقوط می‌کند و ناپدید می‌شود. چند ثانیه بعد از طرف دیگر کادر وارد می‌شود و سکندری‌خوران از همان راه‌پله فرو‌می‌افتد و باز چند لحظه بعد از کادر خارج می‌شود و از کادر خارج می‌شود و از کادر خارج می‌شود. بیننده متوجه می‌شود که بی‌نوا در دایره‌ای گیر کرده است به نحوی که تفاوتی بین سقوط و صعودش نیست و همانطور که فرامی‌رود، فرومی‌افتد. به بیان خیلی فلسفی: سقوط استعلایی یا صعود استفالی.


حکومتها معمولاً ردیف بودجه دارند برای نظرسنجی. پول خرج می‌کنند تا بدانند مردمان چطوری فکر می‌کنند. الزاماً نه برای تغییر یا هدایت آن طرز فکر. گاهی فقط برای آنکه بکوشند که غافل‌گیر نشوند. ضرورتی هم ندارد همیشه که برای نظرسنجی‌ها پرسشنامه درست کرد و تعدادی دانشجو و کارمند را به در خانه ملت فرستاد. گاهی از جاهای دیگر در سکوت و بدون پرسش و پاسخ می‌شود فهمید که شماری از مردم تقریباً چطور فکر می‌کنند. یکی از این نظرسنجی‌های خاموش و نامحسوس که نشان‌دهنده افکار درصد بزرگی از جمعیت است، مطالعه و مقایسه شیوه نام‌گزینی برای نورسیدگان است. کاری که برعهده ثبت احوال است و البته انجام داده. نتیجه را مدیرکلی در همایش مهندسي فرهنگ نام گزيني چنین اعلام کرده:«تمايل والدين براي انتخاب نام فرزند به سمت تنوع و انتخاب نام هاي خارج از عرف کشور کشيده شده و روابط اجتماعي افراد هم در انتخاب نام بسيار تاثيرگذار است.از سال 57 تاکنون اسامي مذهبي و اسلامي پرطرفدارترين نام ها در کشور بوده اند و طي اين سال ها محمد،  علي، حسين و مهدي از ميان نام هاي پسران و فاطمه، زهرا، مريم و معصومه در ميان نام هاي دختران بيشترين فراواني را داشته اند. سليقه جامعه در انتخاب نام تا حدودي نسبت به گذشته تغيير کرده و اين تغيير يک هشدار است و نهادهاي مختلف مانند رسانه ها، آموزش و پرورش، سازمان هاي فرهنگي و هنري، شهرداري ها و دانشگاه ها بايد در جهت فرهنگ سازي انتخاب نام بهتر عمل کنند. نام هايي مانند مريم، فاطمه، معصومه، اعظم، ليلا و زهرا اسامي تک واژه و اسلامي و پسنده اي هستند که در سال 59 بيشترين فراواني را داشته اند، در حالي که در 10 ماهه امسال نام هاي ستايش،  نازنين، زهرا، سارينا، رها، باران و هستي به اين نام ها اضافه شده است. اين اسامي نيک و شايسته هستند، ولي با توجه به فرهنگ جامعه انتخاب نام براي فرزندان بايد بر مبناي عرف مذهبي و اسلامي باشد.»

 طعنه زدن به اسامی نامحبوب مقامات چیز جدیدی نیست. شهردار تهران چند سال پیش گفته بود که « در جبهه کامبیز و ایرج نداشتیم و بچه‌هایی که بودند اکثرا اسامی آنها مجید، حسین، نقی، تقی و علی اکبر بود.» اینکه در جبهه نقی بیشتر بوده یا کامبیز و  اینکه همان وقت در کل مملکت چندتا کامبیز بوده‌ و چندتا حسین و چه درصدی از صاحبان چه نامی رفته‌اند جبهه امری است که هنوز مشخص نیست، منتها در مورد افاضات جناب ثبت احوال مشخص است که قضیه برعکس است. اول اینکه عرف ثابت نیست و تغییر می‌کند و ضرورتاً هر تغییری بد نیست. دوم اینکه نامهای معمولی مثل نازنین، رها، باران و هستی نشان‌دهنده عرفند چون معمولند. جناب مدیرکل مایل است سلیقه شخص خودش را عرف بداند و سلیقه دیگران را انحراف از عرف و تقاضا هم دارد که دست‌کم پنج نهاد گت و گنده سلیقه ایشان و همفکرانش را تحمیل کند. واقعیت ماجرا آن است که حالا که زحمت کشیده‌اند و بانی خیر شده‌اند و چنین مطالعه دقیقی کرده‌اند، بد نیست از نتایجش برای تحلیل افکار عمومی استفاده کنند نه صاف‌کاری سلایق خلق‌الله مطابق میل خودشان. اینکه چقدر این قضیه جدی باشد و از کی بخواهند صبح و شب مقادیری اسم مطلوب حضرات را به خورد امت بدهند محل شک است. آنچه محل شک نیست آن است که نتایج این نظرسنجی نامحسوس به درد فهم بعضی از گرفتاری‌های دیگر باشندگان این سرزمین می‌آید. به علاوه، مشت نمونه خروار، خود اظهار نظر مقام اداره‌جاتی البته نظرسنجی مناسب دیگری است که مشخص می‌کند یکی از گرفتاری‌هایمان چیست. 

موسیقی ملایم و آشنا همچنان پخش می‌شود.  هر قابی را که دستمان رسیده صاف کرده‌ایم. تاثیری ندارد که بفهمیم این کاری که مشغولشیم، سقوط است یا صعود.

بعد تحریر: حرف آن برادر را می‌شود این طور هم گفت: گویا مردم ایمانشان شل شده که چنین اسامی غریبی روی بچه‌هایشان می‌گذارند. هرچند متاسفانه نظرسنجی‌ای در این مورد دردست نیست، مشتاقم، حتی محتاجم بدانم کسانی که نامهای زیر را برای واحدهای صنعتیشان برگزیده‌اند و تبعاً همان را برای تیم ورزشیش به کار برده‌اند، چه چیزشان را از دست داده‌اند:

باشگاه فوتبال نیرومحرکه قزوین 
باشگاه فوتبال سرخپوشان دلوارافزار
باشگاه بسکتبال لوله آاس شیراز
باشگاه بسکتبال جهش ترابر قم

یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نخستین وصال





به رغم اینکه نخستین چیزی که از من به مطبعه رفته، ترجمه‌ای است از شعری از والتر اسکات انگلیسی، سالها است که به نظرم ترجمه شعر امری است اساساً غیرممکن. چند وقت پیش، یاد جنایتی افتادم که حدود سال هشتاد دو- سه خورشیدی، در حق شعری از آرسنی تارکوفسکی، پدر آندره کارگردان معروف، مرتکب شده بودم. آن‌ وقتها، هنوز عادت نکرده بودم که تایپ کنم و به رقص قلم روی سپیدی باکره کاغذ و از این مزخرفات معتاد بودم. درنتیجه، نمونه‌ای از ترجمه نداشتم، هرچند ترجمه انگلیسی شعر، بدون نام مترجمش، در پستوهای هارد کامپیوترم یافت شد. شعر را، یا ترجمه انگلیسی شعر را، بسیار می‌پسندم. با جستجو در اینترنت متوجه شدم که شاعر خود اشعاری از نظامی، ابوالعلا معری، مختوم قلی و دیگران را به روسی ترجمه کرده است. چون قاعدتاً قرار است چیزی که عوض داشته باشد، گله نداشته باشد، حاصل آن شد که موقتاً تصمیم گرفتم بر خلاف اعتقادم رفتار کنم و شعر مذکور را یک بار دیگر ترجمه کنم. 

نکته دیگری که مکشوفم شد، یا مشخص شد که بد نیست مکشوف شود، آن است که چطور آن مرحوم که در زمان حیاتش با بانو آخماتوا همنشین بوده و گفته‌اند که آخرین کسی بوده که به بانوی دیگر روس، تستایوا، محبت می‌ورزیده، به تیر دایی یوسف و عمله جورش گرفتار نیامده. دست کم منابع انگلیسی که سردستی به آنها مراجعه کردم، ساکتند. 

شعر پیش از این اقلکندش دو بار به فارسی ترجمه شده است: یک بار صفی یزدانیان، ضمن ترجمه فیلمنامه آینه، یک بار هم در دوبله فارسی خود فیلم. این ترجمه از هر دو تاثیر گرفته. اصل شعر را شاعر در ابتدای آن فیلم خوانده که نسخه دی وی دی آن در دسترس است. 

نخستین وصال



هر دم که با هم بودیم، جشنی بود
عید تجلی.
و در جهان، من و تو تنها.
پله‌ها را فرود آمدی تلوخوران 
و فراخواندی‌ام 
از میان یاسهای خیس 
به قلمروی خویش
به آن سوی آینه.


،شب که فروافتاد
لطافتی نثارم شد.
دروازه‌های حرم گشوده شد 
و درخششی در تاریکی؛
عریانی بود به نرمی خمیده. 
می‌دانستم گستاخی‌است اما
تا  که بیدارت کنم گفتم: 
«خدایت بپاید»
خفته بودی.
یاس از روی میز
فروخمید 
به لمس پلکهایت با آبی مطلقشان
پلکهایی آرام با رگه‌هایی آبی. 
و دستت گرم بود. 

و دیدم من
رودخانه‌ها را پرتپش
 کوه‌ها را پیچیده در دود
و دریاها را درخشان
به جامی که در کفت بود
لمیده برتخت.
ستایش خدای را که از آنم بودی. 
بیدار شدی و دگرگون کردی.
قاموس ملالت بار آدمیان
به بازگفتنت سرشار شد
تا به پژواک ژرفش پراکندی.
تا که گفتی «تو» به تازه تر معنایش 
به گوش آمد: «تزار»
و دگرگون شد هرچه در جهان بود 
ساده‌تر چیزهایی چون کاسه
چون گلدان حتی.

و آب منجمد
لایه بر لایه
چو پرده‌دار در میانمان ایستاد.

بردندمان به ناکجا.
در پیشمان
شهرها می‌گستردند به سراب
ساخته از سحر
و برگ نعنا زیر پایمان خویش را نثار می‌کرد
و همسفرمان پرندگان بودند
و در رودخانه جهیدن ماهیان بود
که به پیشباز می‌آمدند
و آسمان بر فرازمان گشوده می‌شد.

همه بدان هنگام که سرنوشت
سر در پی‌مان نهاده بود
چونان زنگی مست
تیغیش آخته در دست.

جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱

جغدانه

به ف



چهارشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱

از رستم‌التواریخ


غربی‌ها لابد مشغول تفکرند. به سبک احمد شاملو:
                                                        حیرت زده،
                                                                    جاخورده،
                                                                              هاج و واج.

 عادت ندارند کسی این چنین نظامات بین‌المللی را به پرش نگیرد. شمار زیادی از ایرانیان هم نگرانند و گیج مانده‌اند تا چه بازی رخ نماید روزگار. حال این حضرات یا آن حضرات هرچه باشد، در سی سال گذشته، این دفعه دوم است که امت سفارتخانه تسخیر کرده‌اند. این وسط، چندباری البته حمله و آتش‌افروزی بوده که چون ایرانی فقط کار بزرگ می‌کند، آنها را حساب نکرده و در تقویم روزی برایشان مقرر ننموده. 

ما ایرانیان که خودمان، خودمان را به مهمان‌نوازی شهره می‌دانیم، کارنامه رفتارمان با فرستادگان دول دیگر برگهای زرین کم ندارد. در رستم التواریخ از مهمان‌نوازی ایرانیها در حق سفرای ترکستان، هند، عثمانی و انگریز حکایتهای عبرت آموزی پیدا می‌شود. حالا که قرار نیست ملت همیشه در صحنه رفتارش را تغییر بدهد و همچنان به همان طریق معهود و معمولش به مهمان‌نوازی‌اش مشغول است، بعید نیست که از این کتاب هم بندهایی در آموزشنامه‌ی سفرای فرنگی بگذارند تا وقتی به ایران می‌آیند حواسشان جمع باشد، اگر اصلاً بیایند. داستان یا گزارش زیر مربوط است به دوره‌ی حکمرانی علی‌مرادخان زند از جانشینان کریم خان زند در شیراز: 

«امیرحسن خوش حکایت می‌گوید که از خانه‌ی میرزا مصطفای مستوفی، نزدیک به مسجد میرزاحسین شاه کارگذار درمشخان، للـه‌باشی شاه اسماعیل خلد آشیان، که اکنون آن مسجد مشهور به مسجد علی می‌باشد، می‌گذشتم و در آن وقت، آن خانه‌ی میرزا مصطفای مذکور نشیمن بالیوز انگلیز بود و لرهای بسیار در آنجا هجوم نموده بودند، اموال آنجا را به غارت بردند [کذا در متن].

بالیوز از راه خوف از درخت بالا رفت، او را به ضرب سنگ از درخت به زیر آوردند و چون بالیوز جوانی بود خوش‌شکل و شمایل و معشوقیت تمام داشت، آن لران بی‌مروت به زور و ضرب آن‌قدر با آن دلارام پری‌سیما وطی نمودند که از ضرب عمودهای لحمی آن بی‌تمیزان سپر شحمی آن محبوب بانزاکت چاک‌ چاک گردید و در میان خون غوطه‌ور گردید و نزدیک به هلاکت رسید. در آن حالت، آشنایی در رسید و او را از دست لران رهایی بخشید و تا یک سال تمام جراحان با مهارت به معالجه‌ی او پرداختند تا آن نازنین را صحیح و سالم ساختند.»

آصف، محمدهاشم (رستم‌الحکما)، رستم التواریخ، به کوشش محمد مشیری، شرکت سهامی کتابهای جیبی چ ۳.تهران، ۲۵۳۷-۱۳۵۶. صص ۲۵۲ و ۲۵۳

بعد تحریر: در جواب دوست فرنگی کنجکاو و مبهوتی که وقایع تهران را شرم‌آور می‌دانست، گفتم که دویست سیصد سال پیش ایرانی‌جماعت جور دیگر رفتار می‌کرد و ژنرال قنسول بریتانیای کبیر را مثل هلوی رسیده از روی درخت می‌چید.  حالا لابد چپه کردن عکس ملکه را، در قیاس با دمر کردن وزیر مختار، باید حرکتی در جهت مدنیت دانست، گیرم حلزون‌وار. رفیق فرنگی که آنقدری در تورنتو همسایه ایرانی داشته تا بداند که انسان آریایی از عهد هخامنشی تا امروز چطور افول کرده، می‌گوید که این هم نشانه‌ای دیگر از زوال آن تمدن است. 

پنجشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۱

تقه‌های زبانی در خاکریزهای مجازی



پرسش این است که برای مبارزه با فرهنگی دیگر موضعمان نسبت به زبان آن فرهنگ چی باشد بهتر است. 

در اثر اشغال ایرلند به دست انگلیسی‌ها، زبانهای بومی آن سرزمین نیمه‌متروک شد و انگلیسی جایش را گرفت. منتها جماعت بذله‌گوی ایرلندی آنچنان انگلیسی را پذیرفتند و نوشتند که الان تصور زبان و ادب انگلیسی بدون  جویس، سویفت، وایلد، شاو، بکت و ییتس محال است. 

نمونه آسیایی‌اش هم هندی‌ها هستند و پاکستانی‌ها. مانیل سوری، حنیف قریشی و جومپا لاهیری را از بهترین نویسندگان معاصر آن زبان می‌دانند.

در همین ایران خودمان، سالها پیش سیدفخرالدین شادمان کتابی منتشر کرد به نام تسخیر تمدن فرنگی. جان کلامش آن بود که برای تسخیر ـ منظورش رسیدن، به دست آوردن، در اختیار گرفتن بود، نه اشغال نظامی ـ تمدن غرب، نخست می‌باید زبان مادریمان را خوب بدانیم و بعدش زبان فرنگی را تا بتوانیم کتابهای اساسی غربی را به فارسی مفهوم ترجمه کنیم.

 چند سال پیش بانویی کتابی منتشر کرد و سخت از گفتمان ضدغرب رئیس جمهور دفاع کرد. اسم کتاب احمدی‌نژاد معجزه هزاره سوم بود. بانوی غرب ستیز البته فراموش کرده بود که در عنوان کتابش از تقویم میلادی همان غربیان استفاده کرده. ما الان در میانه هزاره دوم هجری در هر دو ورسیون قمری و خورشیدی آن هستیم. 

در خبر است که رئیس موسسه بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز که روزنامه نیویورک تایمز او را  کیسینجر جهان اسلام می‌داند، در همایش حزب‌الله سایبری که نام کلیک‌های پایداری‌‌ را برای‌اش برگزیده‌اند، یک حرفهایی زده است. محتوای خبر حکایت می‌کند که قرار است همچنان با مغرب زمین بجنگیم. منتها نمی‌فهمم وقتی که همفکران حضرات رسماً تابلوی هر جایی را که سردرش نوشته‌ بودند فست فود، پایین کشیدند، دکترینال و سایبر و کلیک چرا محل اشکال نیست. آیا تشبث به نیویورک تایمز که یک زمانی سایتش پیلتر بود -‌ نمی‌دانم هنوز هست یا نه ـ و به سیاست‌مدار بازنشسته، به علاوه، نشاندهنده آن است که برادران گویا به بیان خودشان و برخلاف ادعایشان مقهور گفتمان غرب شده‌اند؟ اگر پاسخ مثبت است، که خب بهتر است نظرمان را یواشکی عوض کنیم. اگر منفی است، حالا که آموزشگاههای زبان در رقابتی جان‌فرسا با بانکها و دریانی‌ها در همه کوچه‌ها شعبه دارند، تفاخر به کلیک و سایبر بی‌مناسبت می‌نماید.

پورج عزیز یک بار به جای کلیلک نوشته بود تقه. معادلی که به نظرم دل‌انگیز آمد. تصور می‌کنم اگر قرار است به نبرد انگلیسی‌ها، با آن  چشمان چپْشان، برویم بهتر است اسم همایشمان را بگذاریم تقه‌های پایداری. اسم جماعت را هم می‌شود گذاشت حزب‌الله مجازی. 




چهارشنبه ۶ آوریل ۲۰۱۱

شب تیره بلبل نخسبد همی



فراموش کرده بودم دیشب که چراغم را در اینترنت خاموش کنم. دوستِ جانِ جانی که چراغم را روشن دیده بود و بیدارم پنداشته بود، پیغامی فرستاد که اعلام وصولش صیحه­ ای بود که از گوشی­ ام درآمد و از خواب نوشینم بامداد رحیل، کلۀ سحری پراند.

بعد که اختلاطمان تمام شد، خواستم بخوابم که صدایی شنیدم. مرغی می­ خواند. تصور کردم که ممکن است بلبل باشد. طفلک آوازش بیشتر به صدای لولای روغن نخورده می­ مانست تا سخن­ گفتن پهلوی. این پرسش هم به فهرست "در دست اقدام"ها افزوده شد که آیا امریکای شمالی هم زیستگاه بلبل است یا نه. تقریباً همه عمرم در خانه­ هایی زندگی کرده­ ام که بلبلی در حیاطشان صبح­ها می­ خوانده. حالا صدای پرنده خاطرم را منصرف کرد به صبحهای سربی تهران که تیرگی شبانۀ شهر آبِ نقره می­ گرفت؛ به ساعتی که همه چیز هم تاریک است هم روشن، نه تاریک روشن، و صدای زمینه در سکوت نامعمول شهر بزرگ، نغمۀ بلبل. هوس صدای بلبل کردم.

حالا گذشته از این قطعۀ ادبی آبکی بی­ مزه، از میان بی شمار بیت بلبلمند، یادم به دو متنی افتاد که تازگیها تورقشان می­ کردم. همچنین روزی  را در دانشکدۀ ادبیات به خاطر آوردم که سر کلاس حافظ دکتر مظفر بختیار مستمع آزاد بودم و غزلی را، به مطلع بلبلی برگ گلی خوش­رنگ به منقار داشت، تدریس می­ کرد. کلاسی بی­ نهایت دلنشین بود. آنجا فهمیدم که تصویری که در مینیاتورها می­ کشند که بلبلی برگ گلی را به منقار گرفته، کنایه از وصل عاشق به معشوق است.

آن دو متن یکی شاهنامه است، مقدمه داستان رستم و اسفندیار. کاراکتر اصلی این مقدمه بلبل است:

کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از جویبار
هوا پرخروش و زمین پر زجوش
خنک آنکه دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید
سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردم تنگ دست
همه بوستان زیر برگ گل است
همه کوه پر لاله و سنبل است
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از نالۀ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا
به پیش خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر
بدرد دل و گوش غران هژبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
 که برخواند از گفتۀ باستان

جز آنکه به سلیقه من این ابیات بهترین ابیات توصیفی ادب فارسی و از شمار دو سه مقدمۀ عالی در این ادب است و جز آنکه یافتن توازی­های معنایی بین رستم و ابر و اسفندیار و بلبل و از این طریق کشف وجوه دیگر ابیات مقدمه می­تواند بازی ذهنی لذت بخشی باشد؛ این مقدمه حاوی یک نکتۀ مهم فرهنگی است. در فرهنگ سرزمین ما غنا و ثروت، دستگاه و دولت وضعیت پلیدی است که بهتر است از چشم خلایق پنهانش کرد و با پرداخت رد مظالم و حق امام به ارباب عمائم به سه آب شستش. هر کسی که خطر کند و به جای ای بد نیست، شکرخدا یک آب باریکه ای هست بگوید که وضعش توپ است خودش را در سیبل قرار می­دهد و هر لحظه باید منتظر یورش طوایفی باشد تا به قصد غارت بر سرش ریزند. از آن طرف، حسد و بخل از خصوصیات شمار زیادی از باشندگان این سرزمین است فرض اول آن است که دولتمند دزد است. از همین رو و بر نمط کاخی ندیدم که کوخ­ها کنارش نباشد ادب کلاسیک فارسی پر است از لیچارپرانی و دشنام­ گویی به ثروتمندان.

می­ دانیم که فردوسی دهقان بود، یعنی زمین­دار. دستش به دهنش می­ رسید در جوانی و مکنت و عزتی داشت. در سالهایی که صرف شاهنامه­ کرد دارایی­ اش را اندک اندک فروخت تا خرج خانه و خانگیان را بدهد. روزگار فقرش رسید تا جایی که به حکایت ابیات نخست همین مقدمه نه در خم­خانه­ اش خمی ماند و نه درمی در جیب. مرد شوکتمند آرزوی لقمه­ ای گوشت می­ کند: سر گوسفندی تواند برید. نکتۀ فوق­العاده در مصرع بعدی است: مرا نیست، فرخ مر آن را که هست. می­گوید مال ما که پرید، نوش جان آن که دارد. مخصوصاً از آخر دوره خراسانی چنین بزرگ منشی­ ای نادر است.

نمونۀ معروفی که در دوران عراقی ادب فارسی نوشته شده است و از نمونه فردوسی مشهورتر است جدال سعدی با مدعی است در گلستان. سعدی در آنجا مدافع ثروتمندان است و مدعی که درویشی است، مخالف ایشان. بحثشان بالا می­ گیرد و کتک­ کاری می­ کنند. کار را به قاضی می­ برند و حرف آخر سخن قاضی است که میانه را می­ گیرد جوری که، چون کباب اینجا گیرم نمی­ آید، نه نعل بسوزد، نه میخ. 

منتها آن متنی که یادم آمد از صدای جیرجیر صبحگاهی، از سعدی بود اما این نبود و ربطی هم به این نوع قوت مادی ندارد. حکایت دیگری است در گلستان که پیرمردی دخترکی را به زنی می­ گیرد. مرد از جوانان بد می­ گوید و از تجربه پیران تعریف می­ کند و سعی دارد ترس دختر را بریزاند. جوانان را به بلبل تشبیه می­ کند که:

جوانان خردمند و خوب­ رخسار
ولیکن در وفا با کس نپایند
وفاداری مدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلی دیگر سرایند

افاقه نمی­ کند و دختر به طلاق می­ رود و بعد از عده زن جوانی ستیزه­ جو و تندخو می­ شود. دختر از ازدواج دومش راضی است چراکه زن جوان را اگر تیری به پهلو نشیند به که پیری و

زن کز بر مرد بی­ رضا خیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که زجای خویش نتواند خاست
الا به عصا، کِی­ اش عصا برخیزد؟

علاوه بر این که تا حال هیچ چیز مستقلی از خاطرات و هوسهایم ننوشته بودم تا نام مجازخانه را دست کم برای یک بار توجیه کرده باشم، دوستی که از خوابم پراند و بعد هم خوابم را پراند، باید این بلبل زبانی را از من بپذیرد. در نتیجه، نتیجۀ این همه بلبل­ زبانی؟ شرمنده، هیچ، هدیه به هـ.  

پنجشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۱

دو نوازی در مرگ ایرج افشار


ضم ذمه به ذمه

چنان بادی می وزد که برف سرگردان مانده پایین بیاید یا بالا برود. در آستانۀ بهاریم اما این باد و برف خبر از تغییر هیچ فصلی نمی دهد. دو سه شب پیش که با دوستی گپ می زدم، خبر داد که ایرج افشار بستری است. چند مضمون کوک کردیم، نه امیدوار، که مطمئن بودیم برخواهد خاست. خیط شدیم.
من حالا در این شهری که ط/تهران نیست اما هم ت دارد در اسمش هم ر و هم ن، مثل قرمه سبزی در دیگ دارم جا می افتم، یا مثل مقاله ای، کتابی، چیزی از کارهای ایرج افشار که حتماً و قطعاً از فهرست نهایی آثارش جا خواهد افتاد از بس که نوشته و چاپ کرده.
صبح خبردار شدم که من و دوستم خیط شده ایم. در خانه ام هستم، اما از کتابخانه ام دورم. چراغ همان دوستم روشن است. محض رفع دلگرفتگی از خبر صبحانۀ ایرج افشار، باهم حرف میزنیم، زمان در خانۀ من صبح است، در خانۀ او شب. " آقا، ایرج افشار." می گوید:" سقِّت سیاه." و اضافه می کند که بی موقع رسیده ام، چون دارد متنی دربارۀ همان مرحوم می نویسد. دلم می خواست چیزی بنویسم، اما کتابخانه ندارم. کتابخانۀ شخصی بیشتر از آنکه جای خواندن باشد، جای نوشتن است. می گویم متن را بدهد بگذارم اینجا؛ می پذیرد. دو ساعت بعد نوشته ای می رسد به دستم با تاکید موکد بر این حکم تلخ که منتشر نشود. متن را می خوانم؛ این دوست من از معدود کسانی است که گاهی به نثرشان غبطه خورده ام. اصرار می کنم؛ انکار می کند. آخر سر توافق می شود که بر اساس متن او خودم چیزی بنویسم. من در این شهری که ت دارد و ط ندارد و دوستم در آن شهری که ط دارد و بی خود با ت نوشته اندش، خیط شده، متنی می نوسیم دربارۀ ایرج افشار. متنی که بیشترش را او نوشته و کمترش را من:

برائت ذمه

ایرج افشار عمری طولانی داشت. پربار بود و پرکار. یعنی وقتی تعداد منشورات و تالیفاتش را بر تعداد سنوات زندگی اش تقسیم می کنیم عدد حاصل رشک برانگیز است. دیگرانی هستند که بیش از دانسته های شان، نوشته دارند. ایرج افشار از این دست نبود. پرکاری با پرباری، دست کم در کیفیت تالیفات، تفاوت دارد. عاقبت به خیر هم بود. یعنی تا روز آخر عمرش تحول خواه و مردم مدار جامعه ایران بود. خیلی ها، به روزگار سالخوردگی و به اقتضای «آدمی پیر چو شد حرص جوان میگردد» مجیزگوی قدرت میشوند؛ او نشد.
از خاندانی متمول و خیّر بود، پسر دکتر محمود افشار یزدی. پدرش دکتر در حقوق از سوئیس، از قضات زمان رضا شاه، نخستین رئیس هیئت ممیزۀ دارایی، ایرانشناس و از نظریه پردازان استبداد منور در دورۀ پهلوی اول بود. همین سابقۀ خانوادگی در ایرج افشار هم بود و بخشی از آثارش چاپ نامه های تقی زاده و فروغی و قزوینی و پدرش و مصدق و بسیاری دیگر از رجال وطندوست پس از مشروطه بود.
در شمیران، از فرشته به سوی باغ فردوس که می روید، دست راست خیابان، همه موقوفات پدرش است. محمود افشار اموالش را وقف کرد. وقفنامه ای که نوشت از اسناد بینظیر تاریخ مملکت است. ایرج افشار تا آخر عمر از اعضای منصوص هیئت تولیت این موقوفات بود. بنیاد موقوفات اخیراً به فضای مجازی هم وارد شده است و سایت دارد. نگاهی به فهرست انتشارات این موقوفات هم نشاندهندۀ یک دوراندیشی ژرف در تعیین موارد هزینه کردن عواید موقوفات است هم بیانگر یک تلاش کم نظیر در پاسداری از فرهنگ و تاریخ ایران.
افشار بیشتر تحقیقات پایۀ ایرانشناسی انجام می داد. یعنی مخاطب نوشته هایش، نه مردم عادی یا حتی دانشجویان، بلکه فقط اساتید و محققان بودند. جالب است که از مدارج آکادمیک فقط یک لیسانس حقوق داشت. فرصت و توفیق نداشت که مثل بعضی دیگر از مرحومان دکترای حقوق بگیرد.
اوایل کارش رئیس کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران بود و بعدها رئیس کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران شد. شفیعی کدکنی آن دوران را دوران طلایی کتابخانه دانشگاه تهران میداند. آدمی وقتی عمری دراز میکند، معمولاً مصائب و شدائدی از سر می گذراند. دو مصیبت در زندگی ایرج افشار پیش آمد که باعث تأثر شد: جوانمرگ شدن بابک، پسرش، و سوختن کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق در آتش. گفته اند که دومی را از اولی راحتتر تاب آورد.
دوستم نوشته است که معلمش از همکاران ایرج افشار بود. آقای معلم می گفت که افشار در بخشیدن کتاب خست دارد و بعد می گفت تعجب می کند که با این روحیه چگونه تمام کتابخانه اش را به مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی بخشیده است. دوستم جلسۀ بعد که به دیدنش رفته کتاب مسی به رنگ شفق را، خاطرات کاظم موسوی بجنوردی که رئیس آن دایره المعارف و از سابقون انقلاب است، برایش برده. آقای معلم خوانده و ستایش کرده موسوی بجنوردی را، مخصوصاً از این رو که کسی که سیزده سال در زندان شاه بوده، پس از انقلاب، دست از همه مناصب و تنعمات شسته و به کار فرهنگی پرداخته است؛ اینکه سهل است، برای بهبود کیفیت کارش همه فکلیها و کراواتیها و سه تیغ کرده های زمان طاغوت را هم دور خودش جمع کرده است. بعدها که آن معلم فاضل به دایره المعارف رفت و برایشان چند مدخلی تالیف کرد، بسیار لذت برده بود از فضای متساهل و آرام حاکم بر دفتر دائره المعارف در دارآباد تهران. باری دور شدیم..
افشار مدت مدیدی هم رئیس مرکز انتشارات دانشگاه تهران بود. نشر دانشگاهی مقولۀ خاصی است و در جهان هم دانشگاههایی مثل آکسفورد یا کمبریج یا پرینستون هم دانشگاههای بزرگ هستند هم انتشارات معظم دارند. در دوران ریاست افشار بر موسسۀ انتشارات دانشگاه تهران، این دانشگاه در عرصه نشر داشت خرد خرد به دانشگاههای همترازش در فرنگ نزدیک می شد.
به همۀ وجوه گوناگون فرهنگ و تمدن سرزمین مادری اش توجه داشت. غیر از همۀ اینها، مقادیر زیادی از وقت و قوای ذهنی و مادی اش را صرف چاپ نسخ خطی می کرد. در مقدمۀ این نوشته که از قرمه سبزی و صبحانه نام بردم، غرضم نه دست انداختن آن مرحوم که اشاره به نکته ای شخصی بود. از میان کل آثاری که منتشر کرد، شخصاً یک کتابش را ترجیح می دهم؛ کتابی که مدتی همدم روز و شبم بود: آشپزی دورۀ صفوی.
متخصص نسخه شناسی و خط شناسی و یک سری علوم مرتبط با کتاب هم بود. در کتابخانۀ ملی و مجلس و مرکز دائره المعارف، در کنار عبدالحسین حائری و اصغر مهدوی، از کسانی بود که طرف مشورت برای خرید نسخ خطی بود. از فیزیک نسخ و نوع خط تا حد زیادی می توانست قدمتش را تعیین کند. این توانایی در عرصه تاریخ معاصر هم مفید افتاده بود. سندی جعل کرده بودند منسوب به امیرکبیر که خطاب به ناصرالدین شاه نوشته بود کار مملکت با توصیۀ عمه و خاله جلو نمی رود. سند مجعول در مجلۀ راه نو منتشر شد. بعدها هم خیلی دست به دست در ایمیل ها می چرخید. افشار در یکی از شماره های بخارا حساب سند و منتشر کنندگانش را صاف کرد. مورد دیگر مربوط به مصدق است. مخالفان دکتر مصدق مدعی سندی هستند که در آن آیت الله کاشانی چند روز قبل از کودتا، وقوع آن را به دکتر مصدق دلسوزانه هشدار داده است لابد به مدد امدادهای غیبی و علم لدنی اما نخست وزیر مغرورانه گوش نداده است. ایرج افشار در یادنامه مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، مقاله ای دربارۀ این نامه ادعایی نوشت که به رغم علاقۀ آشکارش به مرحوم دکتر مصدق، از شاهکارهای دقت نظر و بی طرفی در مقالات تاریخی در ایران است.
در جریان ملی شدن صنعت نفت، هرچند جوان بود، اما مقالاتی در دفاع از مساعی دکتر مصدق نوشت. تا آخر عمرش به مصدق دلبسته ماند. بعد از انقلاب کنشگر سیاسی نبود اما با این حال، در جزوه ای هراس انگیز ، نامش در فهرست نویسندگان مرتبط با ناشری برانداز آمد. بختش بلند بود که چند ماه بعدش به مرگ طبیعی از دنیا رفت وگرنه ممکن بود به جهان دیگر قلاب سنگ شود.
قدیم می گفتند آدمها یا حامل فرهنگی شفاهی اند یا کتبی. حالا باید فرهنگ سایبری را هم به این دو افزود. ایرج افشار نه تنها شیفتۀ کتاب بود، بلکه به چاپ و انتشار آثار و به هرچیزی که به کتاب و کتابت در ایران مربوط باشد علاقه داشت. یکی از مهمترین کارهای ایرج افشار را فهرست مقالات فارسی می دانند که ادامۀ کار مرحوم خان بابا مشار است. در عصر اینترنت این نوع کارها بیشتر برعهدۀ سایتها و پایگاههای اطلاعاتی است. در همین ایران نورمگز به مدیریت و هزینۀ حوزۀ علمیۀ قم کاری کرده است کارستان. احتمالاً تصورش برای افشار دشوار بوده که روزی برسد که حوزۀ قم با پول خودش تمام آرشیو سی سالۀ مجله سخن زنده یاد خانلری را با کیفیت خوبی پی دی اف کند و از اعماق کتابخانه ها به در آورد و در دسترس همگان بگذارد. در نورمگز دورۀ مجلۀ راهنمای کتاب و مجلۀ آینده ( متعلق به همین خاندان افشار ) و مجلۀ یغما (حبیب یغمایی) و مجلۀ یادگار (عباس اقبال) و بسیاری مجلات دیگر حتی متعلق به دوران پیش از تاجگذاری رضاشاه پهلوی به رایگان در اختیار است. از این جهت ایرج افشار کار عبثی کرد که اواخر عمر وقت گذاشت برای تجدید چاپ راهنمای کتاب و آینده.
سفر هم زیاد می رفت. چندین بار دور تا دور ایران را گشته بود. پای ثابت سفرهایش یارغارش منوچهر ستوده بود. به مدد اینکه مدیر فرهنگی بود و در سرتاسر ایران رفیق داشت و غم هتل و مهمانخانه نداشت. در شیراز مهمان بهمن بیگی می شد و در کرمان میزبانش همایون صنعتی بود. تبریز را با عباس زریاب و امین ریاحی می رفت و میهمان منوچهر مرتضوی می شد. سفرنامه هایش را یکجا در کتابی با نام گلگشت در وطن چاپ کرده است که سفرنامه هایی خشک و بیروح است اما فایدۀشان این است که هر جهنم دره ای را رفته است و توی هر سوراخ و کتیبه ای انگشت کرده است و متنشان را آورده و از این جهت می تواند راهنمای خوبی برای سفرهای فرهنگ گردی باشد. از فواید سفرهایش یکی هم این بود که در میبد یزد سنگ قبر ابوالفضل رشیدالدین میبدی را از روی سنگ قبر دیگری کشف کرد. و این همزمان بود با شروع چاپ تصحیح انتقادی کشف الاسرار توسط اصغر حکمت. از جلد سه به بعد نام مولف که قبلاً ناشناخته بود روی جلد کتاب آمد و نوشتند ابوالفضل رشیدالدین میبدی و در مقدمه هم افتخار کشف را به نام او زدند.

اشتغال ذمه

در مام میهن، کارنامۀ آدمها بیش از آنکه ثمرۀ توانایی باشد، حاصل محرومیت است. درنتیجه، عمر مفید قلمندگان و اندیشه گران بسیار کوتاه است. ایرج افشار از نوادری است که بیش از شش دهه نوشت و چاپ کرد.
همچنین در خاک محنت زدۀ سرزمین مادری ما، آدم متنعمِ بی نیاز کم است. ایرج افشار در تنعم و بی نیازی زیست. در همین سرزمین، معمولاً اگر چنان آدمی به هم رسد، دستش به خیر هم برود کمتر از برای فرهنگ است. ایرج افشار تمام عمرش را وقف فرهنگ سرزمینش کرد. نزد مردمانی که شماریشان دولتمندی را نه وصفی موجود که ننگی میدانند مذموم، تقریباً محال است که آدم دارا، آنگونه زندگی کند که می خواهد. اضافه کنید که در سرزمینی که موج خیز حوادث است و آدمیان مثل دانه های برف، در دست باد سرگردانند و ثانیه ای بالا می­ روند تا بعدش بیافتند، بختش آنقدر بلند بود که ثروتش را، چه ثروت مادی، چه ثروت ذهنی اش را آنگونه که می خواست خرج کرد. بخت بلندتر از آن سرزمینی است که چنین انسان شریفی را به خود دید. ناروا نخواهد بود اگر کسانی، یا همه، ذمه شان را مشغولش بدانند.