۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

سیل رُها





عکس از اینجا

متنِ زیر ترجمه‌ی قسمتی از وقایعنامه‌ی رُها است و حکایتِ سیلی است که در آبانِ سالِ ۲۰۱ میلادی، در زمانِ حکومتِ ابگرِ دهم، شهر را ویران کرده و کسانی را کشته است. متن یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌های متونِ سریانی است. منتها الان بیش از جنبه زبان‌شناختی یا تاریخی‌اش، جزئیات روایت برای من مهم است. این که چطور شد که سیل آمد و چه کردند که باز چنین نشود. مقایسه‌ی جزئیات آن با آنچه در چند روزِ گذشته در خیابانِ جمهوری و پلاسکو گذشته می‌تواند عبرت‌آموز باشد. متن را از سریانی ترجمه کرده‌ام و آن را با ترجمه‌ی انگلیسی سیگال در Segal, J. B. Edessa 'the Blessed City'. Oxford: Clarendon Press, 1970, pp.24-5. تطبیق داده‌ام. اصل متن سریانی از اینجاست:
Muraoka, T., Classical Syriac: a ‌‌Basic Grammar with a Chrestomathy. Wiesbaden: Harrassowitz, 2005.




به سال پانصد و سیزده از مُلکِ سوروس، به دورِ مُلکِ مَلِک اَبْگُر ابنِ ملک  مَعنو، به ماهِ تشرین اخری، سرچشمه‌های آب که از ایوانِ (:کاخ) بزرگِ ملک ابگرِ بزرگ بیرون می‌رفت شدت یافتند و بالا آمدند آنچنان که پیشتر هم معمول بود و پر شدند  و از هر جانب جاری شدند و حیاط و جلوخوان و خانه‌های شاهی از آب پر شدند و چون خداوندگارمان، ملک ابگر، این بدید به امنِ تپه‌ای فراز شد که ورای ایوانش بود آنجا که کارگزارانِ مُلک ماوا و سکنا داشتند. چون حکیمان می‌اندیشیدند که با حجمِ  آب که هر دم می‌افزود چه کنند، اتفاق را بارانی بزرگ و سنگین به شب آمد و [نهرِ] دیصان پیش آمد آنگاه که نه روزش بود، نه ماهش. آبهای بیرونِ [شهر] آمدند و به دریچه‌ها که با اوراقِ آهنینِ بزرگ بسته  و به میله‌های آهنین مستحکم کرده بودند برخوردند و چون منفذی از برای آبها نبود، دریاچه‌ای بزرگ پشتِ باروی شهر پیدا آمد و آبها از بینِ دیواره‌های بارو به شهر فروریخت. پس ملک ابگر به برجی بلند ایستاد که برجِ پارسیانش می‌خوانند و به مشعلهای آتش آب را دید و فرمود که دروازه‌ها و هشت دریچه‌ی باروی شرقیِ شهر را، آنجا که رودخانه بیرون می‌شد، بگشایند و آب به درونِ شهر آمد و ایوانِ بزرگ و زیبای خداوندگارمان ملک ابگر را بکند و هرچه که پیش خود یافت برگرفت. بناهای جلیل و زیبای شهر، هرچه نزدیک نهر، از جانبِ جنوب و غربش و نیز معبدِ کلیسای مسیحیان را ویران کرد و در این واقعه، بیش از دو هزار آدمی مردند. بیشترشان به شب خفته بودند که ناگهان آب بر ایشان آمد و خفه شدند. چون شهر از صدای ناله‌ها مملو شد و چون ملک ابگر این صدمتی که شد بدید فرمود که همه‌ی آن صنعتگرانِ شهر دکاکین خود را از جانبِ نهر دورتر برند و کس دکانی از برای خویش به جانبِ نهر نسازد و به حکمتِ مساحان و خبرگان دکاکین را به قاعده‌ی عرضِ نهر دور نهادند و بر معیار قدیم افزودند که هرچند که [آب] بسیار و شدید باشد، عرضِ نهر از برایش تنگ نیاید که [نهر] آب را از ملتقای  بیست و پنج جریان از هر جانب می‌گیرد. ملک ابگر فرمود که همه‌ی آن کسان که شب را به جلوخوانها می‌گذرانند و به جانبِ نهر کار می‌کنند، از ماهِ تشرین قدم (آذر) تا نیسان (فروردین)، شب را به دکاکینشان نسپَرَند مگر شبگردان که شهر را می‌پایند، پنج از ایشان، همه‌ی زمستان، شب را به بارو سپرند، فراز آنجا که آب به شهر اندر می‌آید و چون دریافتند به شب و صدای آبهای بیرونِ [شهر] را شنیدند که به شهر داخل می‌شوند، و هر کس که آن صدا را بشنود و مهمل بگذارد و بیرون نیاید که «الحذر آب» به اهمال محکوم شود که فرمانِ مَلک را شکسته و این فرمان برقرار گشت از این زمان که چنین شد تا ابدالاباد. پس خداوندگارمان، ملک ابگر، فرمان داد که از برای سکونت ملوکانه کاخِ زمستانی بسازند در بت تَوْرا که همه‌ی زمستان را در آن بگذراند و به تابستان به ایوانِ نوی که از برایش در سرچشمه ساخته‌اند فروآید و نیز بزرگانش از برای سکونتِ خود ابنیه‌ای ساختند به محله‌‌ای که از برای شاه بود، به سوقِ علیا که بیت سَحَر خوانده می‌شود. از برای آنکه آرامشِ قدیمِ شهر برقرار شود، ملک ابگر فرمود که خراجِ معوقه‌ی اهل شهر و آنها که در دیه‌ها و مزارع ساکنند برداشته شود و خراجِ ایشان تا پنج سال، آنگاه که شهر به نفوس غنی و به ابنیه مزین شود موقوف شود.           

۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند


ترجمه‌ی من از این نوشته‌ی  ری هارلو در شماره‌ی دوازدهمِ مجله‌ی شهرکتاب منتشر شده است.                                                                             



حسینعلی قراگوزلو، پسرِ ابوالقاسم خان ناصرالملک، سیاستمدار و ادیبِ  دوره‌ی قاجار، در مقدمه‌ای اش بر ترجمه‌ی اتلوی پدرش نوشته است که شبی در حضورِ ناصرالملک «صحبت از شاعرِ انگلیسی، ویلیام شاکسپیر، به‌ میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمه‌ی منظومات و نقلِ معانی و عباراتِ آن شاعرِ شهیر به زبانِ فارسی امکان‌پذیرنمی‌باشد.» ناصرالملک برای ردِ آن  مدعا  به بازی‌بازی داستانِ غم‌انگیزِ اتلوی مغربی در وندیک و داستانِ شورانگیزِ بازرگانِ وندیکی را به فارسی برگرداند. ترجمه‌‌های او از دو نمایشنامه‌ی ویلیام شاکسپیر همچنان از بهترین نمونه‌های نثر فارسی‌ است. منتها، مدعای مدعیان هنوز از پسِ صد سال همان است که بود.  
این متن ترجمه‌ی مقاله‌ی دوم  این کتاب است:
Bauer, Laurie and Trudgill, Peter. Language Myths. London: Penguin Books, 1998.
کتاب مجموعه‌ای است از مقالاتی که زبانشناسان نوشته‌اند برای مخاطبِ عام و در آن به زبانِ ساده به آن دست افسانه‌ها و چرندیاتی درباره‌ی زبان پرداخته‌اند که قبولِ عام یافته.  ترجمه‌ی اين مقاله نیز پاسخى است به كسانى كه گمان مي‌كنند  فارسى زبانى الكن است چون فى‌المثل فعل در اين زبان معمولاً در جايگاهِ آخر مى آيد. مثلاً وقتى پاى اخبار نشسته‌اند بايد تا انتهاى جمله صبر كنند تا بفهمند فردا مدرسه‌ها تعطيل‌اند: به علتِ آلودگىِ هوا، فردا، مدارسِ پايتخت در دو نوبتِ صبح و عصر تعط‌يل‌اند. ترجيحشان اين است كه در فارسى هم مثلِ انگليسى كه فعل معمولاً در جملاتِ اخبارى در جايگاِه دوم مى آيد زود روشن شود: مدارسِ تهران تعطيل‌اند فردا به علتِ آلودگى هوا. اين مقاله به آن كسان ميفهماند كه اگر هم زبانِ فارسى الكن است، اين لكنت ناشى از ذاتِ زبان نيست؛ حاصلِ فارسى نويسى كسانى است كه حتا از آوردنِ نامِ خود پاى نقدى كه نوشته‌اند بيمنا‌ك‌اند.

ری هارلو (Ray Harlow) ابتدا در زلاندنو و سوییس به تحصیلِ زبانهای یونانی و لاتین پرداخت و اصطلاحاً کلاسیست شد. سپس به زبانهای پولینزی پرداخت و متخصصِ  آن زبانها شد. او اکنون استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ وایکاتو (Waikato ) در همیلتونِ زلاندنو است.
               
      اگر به زبانهایی که امروزه در جهان استفاده می‌شوند، نگاهی بیاندازیم، متوجه تفاوتهای زیادی در کاربردِ آنها می‌شویم. بیشترشان زبانِ اول جوامعی‌اند و اموراتِ روزمره‌‌ی آن جوامع را خیلی خوب رتق و فتق می‌کنند. چند زبان کاربردِ محدودتری دارند، مثلاً کاربردِ زبانِ لاتین، تا همین اواخر، محدود بود به اموری در کلیسای کاتولیک رمی، مشخصاً تدبیرِ خدمات دینی  و مراوداتِ رسمیِ بین‌المللیِ کلیسا. الان، کاربردش حتا محدودتر هم شده و فقط به کار آن اندک کسانی می‌آید  که اصلِ آثارِ ادبیِ آن زبان را می‌خوانند.

      از سوی دیگر، زبانهای دیگری کاربردِ گسترده‌تری از ارتباطاتِ روزمره دارند و زبانِ رسمی دولت‌ها و ملتهااند، زبانِ آموزش‌اند تا عالی‌ترین سطوح و زبانِ ادبیات‌اند. همچنین بعضی زبانها نقشی بین‌المللی دارند؛ شاید بهترین مثالش الان انگلیسی باشد که زبانِ ترافیکِ هواییِ بین‌المللی، روابطِ تجاری، منشوراتِ علمی و زبانِ میانجیِ گردشگری است. متاسفانه، تفاوتِ نقشهایی که زبانها بازی می‌کنند، مکرراً موجب شده که کسانی تصور کنند زبانهایی که چنین کاربرد‌های گوناگونی ندارند، لابد مناسبِ این مقاصد نبوده‌اند. از نظر شماری کسان، بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند. نه تنها زبانِ علم، ارتباطاتِ بین‌المللی و ادبیاتِ عالی نیستند، بلکه ذاتاً نازل‌اند و نمی‌توان از آن‌ها در این امور بهره برد.

     جالب است که این دست آرا را علی‌الخصوص می‌توان در جوامعی یافت که به زبانِ اقلیت در کنارِ زبانِ اکثریت صحبت می‌شود. نمونه‌ای از این نوع وضعِ زبانِ مائوری، زبانِ بومیانِ پولیینزیاییِ زلاندنو، است. زبانشناسان تخمین زده‌اند که انگلیسی زبانِ اولِ نود و پنج در صدِ جمعیتِ زلاندنو و یگانه زبانِ نود درصدِ ایشان است. کسانی که هویتشان را مائوری می‌دانند، دوازده درصدِ جمعیتِ سه میلیونیِ زلاندنو را تشکیل می‌دهند.*  منتها، هرچند که زبانِ مائوری بخشِ مهمی از هویتِ مائوری‌ها است، فقط چیزی حدودِ سی‌هزار نفر به آن روان صحبت می‌کنند. در نتیجه‌ی دگرگونی‌های اجتماعی پنج دهه‌ی قبل در زلاندنو، کاربرد زبان مائوری محدود و محدودتر شده است تا آن حد که در بسیاری جاها الان فقط در مراسمِ ثابتِ رسمی به کار می‌رود.

     در بیست سالِ گذشته، کوشیده‌اند تا با ابتکاراتی در سیاست، آموزش و خبرپراکنی این جریان را معکوس کنند. در نتیجه، مائوری الان یکی از زبانهای رسمیِ زلاندنو است و برای خبرپراکنی در تلویزیون و رادیو از آن استفاده می‌شود و نه تنها خود موضوعِ مطالعه است، بلکه به آن در شماری از مدارس و حتا یک دانشگاه تدریس می‌شود.

      همانطور که این ابتکارات تأثیر بیشتری می‌گذارند، می‌شود در واکنشِ بعضی‌ها، دقیقاً همان نگرشی را که به آن اشاره کردم دید که مائوری اصلاْ قابل نیست زبانِ رسمی باشد یا برای آموزش در سطوحِ بالاتر از مقدماتی به کار رود. گاهی، اظهارِ چنین نظری نشان می‌دهد که پایه‌ی مدعا واقعاً عقلِ سلیم نیست. خاطرم هست که چندسال پیش، کسی در اظهارِ نظرش در یکی از روزنامه‌های زلاندنو کوشیده بود توضیح دهد که مائوری زبانِ خوبی نیست چون باید برای بیانِ معانیِ تازه از انگلیسی کلمه وام بگیرد. در مقابل، انگلیسی زبانی بسیار منعطف و زنده است چون در طولِ تاریخش توانسته از همه‌ی منابع در همه جا برای بیان معانی تازه استفاده کند.

      منتها، فقط در چنین شرایطی نیست که با این رأی مواجه می‌شویم که بعضی زبانها به درد نمی‌خورند. سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوفِ رمیِ قرنِ اولِ پیش از میلاد، آثارِ فلسفی‌اش را به لاتین می‌نوشت تا هم فلسفه‌ی یونانی را در اختیار مخاطب لاتین‌زبانش قرار دهد، هم نشان دهد که می‌شود فلسفه‌ی یونانی را به لاتین نوشت چون بعضی معاصرانش گمان نمی‌کردند که لاتین از امکاناتِ لازم برای بیانِ آرا و آموزه‌های تفکرِ یونانیان برخوردار باشد. از نظر آن‌ها لاتین آن قدرها هم خوب نبود. با این وجود، این همان زبانی بود که برای بیشتر از یک هزاره، زبانِ بحث و فحص، علم، دیپلماسیِ بین‌المللی و ادبیات شد. سر ایزاک نیوتن، دانشمندِ بنام قرنِ هفده میلادی، آرایَش را به لاتین منتشر می‌کرد.

   یک بار دیگر، در اروپای غربی، اواخرِ قرونِ وسطا، وقتی زبانهای موسوم به محلی در جاهایی به کار رفتند که پیش از آن ملکِ طلقِ لاتین بود، چیزهایی از همین دست روی داد. در آن وقت هم، بودند کسانی که گمان می‌کردند زبانهای نوظهوری مثل فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و مانندشان، خیلی خام‌ و بی‌بوته‌اند و  منابعی ندارند تا مناسبِ انتقالِ تفکراتِ انتزاعی و وسعتِ دانشی باشند که معمولاً به زبانهای باستانی لاتین و یونانی بیان شده‌اند.


چرا بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند؟

     بیایید مختصراً به زمینه‌هایی که قرار است زبانها در آنها ناکار‌آمد باشند، به اینکه در کدام جنبه‌ها آن قدرها هم خوب نیستند و به این پرسش که:«برای چه کاری آن قدرها هم خوب نیستند؟» نگاهی بیاندازیم.

     گاهی، ویژگی‌های ساختارِ یک زبان است که بهانه می‌شود تا نتیجه بگیرند که زبانِ دیگری برای کاربردِ مشخصی مرجح است. در جنوبِ شرقیِ سوییس، هنوز شمار زیادی از مردم به زبانی صحبت می‌کنند که از زبانِ لاتینِ مهاجرانِ رمی منشعب شده است. به این زبان «رمانش» می‌گویند که هنوز زبانِ روزمره‌ی تعدادی روستا و ناحیه است، هرچند زبانِ آلمانی چند قرن است که در این منطقه پیش می‌تازد. مثلِ زبانِ مائوری که پیشتر به آن اشاره کردم، در چند دهه‌ی اخیر، تلاش شده که مناطقِ زندگی و فعالیتِ رمانش‌زبانها را وسعت ببخشند. حالا، آلمانی زبانی است که می‌تواند راحت کلمات را با هم تلفیق کند و چیزی بسازد که به آن «ترکیب» می‌گویند. رمانش زبانی است که در آن نمی‌توان به سهولت چنین کرد و در عوض، برای تلفیقِ معانی در آن از عبارات استفاده می‌کنند. واکنشِ شماری از رمانش‌زبانها به این تفاوتِ ساختاری آن است که بپپذیرند رمانش برای استفاده در ساحاتِ واقعاً تخصصیِ زندگی مناسب نیست چون «در آلمانی می‌توان برای معانیِ تخصصی یک کلمه‌ با تعریفِ مشخص ساخت ولی با رمانش نه.» غافل از این واقعیت که زبانهای دیگری مانندِ فرانسه و ایتالیایی دقیقاً از قماشِ رمانش‌اند و  واضح است که دقتِ این زبانها در ساحاتِ تخصصی نقصی ندارد. به علاوه، فراموش می‌کنند که جامعه‌ی کشاورزیِ آلپ، چندین قرن، با این زبان به همه‌ی وجوهِ زندگی‌اش که بعضی از آن‌ها خیلی هم تخصصی بودند، پرداخته است.

چنین نگاهی با این افسانه که «بعضی زبانها دستورِ زبان ندارند» توفیر ندارد، افسانه‌ای ناشی از این مدعا که چون زبانها کارکردِ ساختاری متفاوتی دارند، توانایی آنها در بیان روابطِ منطقیِ کلمات و مفاهیم متفاوت است. در مواردی دیگر، دلیلِ اینکه «بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند» این است که «زشت و ناهنجار و زمخت‌اند.» این از جمله دلایلی بود که باعث می‌شد کسانی فکر کنند که زبا‌نهای محلی قابل نیستند که نقشِ لاتین را ایفا کنند. به تعبیرِ دانشمندی، «زبانهای عامیانه بوی پهن و عرقِ جنگجویان می‌دهند».
 
حتا دانته که قهرمانِ آرمانِ استفاده از زبا‌نهای محلی است و پاگرفتنِ زبانِ ایتالیاییِ نوین را با نامِ او می‌شناسند، هنگامِی که در جستجوی زبانی درخورِ هدف ادبی‌اش گویشهای ایتالیایی را مطالعه می‌کرد، گویشِ رمی را کنار گذاشت چون «در میانِ جملگی السنه‌ی محلیِ ایتالیا، سر و صدای حقارت‌بار و وحشیانه‌ی رمی‌ها از همه بیشتر موجبِ اشمئزاز است که البته اسبابِ شگفتی نیست از آن رو که متناسب است با شرارت و زمختیِ رفتاِر ایشان.»

این دو مثال واقعاً نشان می‌دهند که قضیه چیست. معلوم می‌شود که مردم معمولاً نظراتشان را درباره‌ی دیگر مردمان به زبان یا گویشِ آن مردمان منتسب می‌کنند. لذا دانته گویشِ رمی را وحشیانه و حقارت‌بار می‌دید چون درباره‌ی رمیانِ زمانه‌اش چنین می‌اندیشید.

پایه‌ی سوم این نظر که «یک زبان آن قدرها هم خوب نیست» به نسبت مهمتر است؛ و آن این مدعا است که «زبانِ الف آن قدرها هم خوب نیست چون نمی‌توان با آن به فیزیکِ هسته‌ای پرداخت.» معنای ضمنی‌اش آن است که انگلیسی (یا زبانهای دیگری، مثلاً آلمانی یا روسی) از زبانِ الف بهترند چون به بعضی مقولات با یکی از آن زبانها می‌شود پرداخت و با دیگری نه. در نگاهِ اول، مدعایی قابلِ اعتنا به نظر می‌آید. کارهایی هست که می‌توان در زبانی کرد و در زبان دیگری نه، پس بعضی زبانها از بقیه بهتر‌اند، پس بعضی زبانها، دستِ کم برای بعضی مقاصد، آن قدرها هم خوب نیستند.

اما در این نظر، یکی از جنبه‌های زبانها را که صرفاً به تاریخشان برمی‌گردد جای ویژگی ذاتی‌اشان گرفته اند. از این قرار که این نظر به این نتیجه می‌انجامد که چون در زبانِ مائوری موقعیت یا ضرورتِ پرداختن به فی‌المثل فیزیکِ هسته‌ای نبوده، دیگر هرگز نمی‌توان چنین کرد و این ناشی از نوعی نقصِ ذاتی در زبانِ مائوری است. منتها با کمی فکر، مشخص می‌شود که این مدعا قابلِ دفاع نیست. با انگلیسیِ باستان به کامپیوترها نپرداخته‌اند؛ انگلیسیِ نوین همان انگلیسیِ باستان است، فقط جدیدتر؛ پس باید چنین ادامه داد که با انگلیسیِ نوین نمی‌توان به کامپیوترها پرداخت که مشخصاً حرفِ مهملی است. ماجرا البته این است که در طولِ زمان، انگلیسی برای پرداختن به کامپیوترها و مقولات زیاد دیگری در ایجادِ منابعِ ضروری که قبلاً  ناشناخته بودند پیش رفته است. برای پرداختن به بعضی مقولات در یک زبانِ مشخص، آن زبان باید کلماتی را برای دلالت بر جنبه‌های گوناگونِ آن مقولات برای ما مهیا کرده باشد؛ باید واژگانِ مناسب داشته باشد. همچنین آن زبان البته باید شیوه‌های ترکیبِ کلمات را برای ساختنِ جملاتِ اخباری و پرسشی و غیره مهیا کرده باشد. ولی همه زبانها چنین شیوه‌هایی دارند. اساساً زبانها ممکن است به شیوه‌های متفاوتی جنبه‌های مختلف ساختارشان را اداره کنند اما همگی می‌توانند طیفِ یکسانی از معانیِ ساختاری را بیان کنند.

منتها همه زبانها دایره‌ی واژگانِ یکسان ندارند. درست است که بعضی زبانها در پرورندانِ واژگان برای پرداختن به مقولاتی پیش رفته‌اند که بعضی زبانهای دیگر به آن مقولات نپرداخته‌اند. اینجا «پیشرفت» اصطلاحی مهم است. انگلیسی می‌تواند به فیزیکِ هسته‌ای بپردازد چون از پسِ قرنها با پیشرفتِ فکرِ علمی، واژگانی را برای پرداختن به پیشرفتهای جدید به دست آورده است؛ این جنبه‌‌ی ذاتیِ انگلیسی نبوده که همیشه وجود داشته باشد. بلکه انگلیسی واژگانش را به شیوه‌های گوناگون، از پسِ قرنها گسترش داده تا به نیازهای تازه پاسخ دهد. همه‌ زبانها می‌توانند به گونه‌های یکسان واژگانشان را گسترش دهند تا از پسِ ساحاتِ تازه زندگی که گویشورانشان نیاز دارند درباره‌‌یشان صحبت کنند برآیند.

اگر کلماتی را که در انگلیسی برای پرداختن به موضوعات تخصصی، و البته خیلی از موضوعاتِ غیرتخصصی هم، استفاده می‌شود ببینیم، متوجه می‌شویم که اکثرشان از زبانهای دیگر آمده‌اند و در انگلیسی جا افتاده‌اند. به این فرایند معمولاً «وام‌گیری» می‌گویند هرچند کسی قصد ندارد که وام را پس بدهد. همه‌ی زبانها کم و بیش چنین می‌کنند، منتها انگلیسی شاید دستِ کم در میانِ زبانهای اصلیِ دنیا  بیشترین تعداِد واژ‌گان را «وام گرفته باشد».

به هرحال، این مطلقاً تنها شیوه‌‌ی توسعه‌ی واژگانِ یک زبان نیست؛ نمونه‌های فراوانی وجود دارد که واژگانِ زبان «از درون» و با استفاده از منابعِ موجودِ خودِ زبان توسعه یافته‌اند. گاهی، نه همیشه، زبانها و گویشورانشان چنین می‌کنند چون فکر می‌کنند وام‌گیری به زبان آسیب می‌زند. دلیل دیگر این است که وقتی نویسنده‌ای می‌خواهد که مخاطبِ هدفش کارش را راحت بفهمد از منابعِ موجودِ خودِ زبان استفاده می‌کند تا وام‌واژه‌های بسیار حواس خواننده را پرت نکنند. سیسرو چنین می‌کرد. وقتی می‌خواست درباره‌ی مفاهیمِ فلسفه‌ی یونانی به لاتین بنویسد، واژگانِ لاتینی می‌ساخت مطابق با مفاهیمی که قصد داشت مطرح کند. معمولاْ کلمه‌ای لاتین را می‌گرفت و عامدانه معنایی تخصصی را بر آن بار می‌کرد. نمونه‌ی خیلی مهم‌اش استفاده او از کلمه‌ی لاتین ratio در معنای خرد است که به انگلیسیِ امروز هم رسیده‌است (reason). گاهی هم،  با اجزای لاتین کلماتی تازه می‌ساخت. مثلاً کلمه‌ی qualitas را که البته در انگلیسی  quality شده است، برای مفهومی یونانی برساخت.

زبانهای اقلیتها، مثل مائوری و رمانش، امروزه عیناً همان کاری را می‌کنند که سیسرو در لاتین کرد: ساختنِ واژگان با منابعِ موجودِ درونِ زبانها دقیقاً به این منظور که از آن واژگان استفاده کنند تا درباره‌ی اموری چون کامپیوتر، حقوق، علوم و غیره که پیشتر چندان کاربرد نداشتند صحبت کنند. بعید است که این دو زبان روزی به زبانهای بین‌المللیِ علم یا دیپلماسی تبدیل بشوند، منتها، اگر تاریخ جور دیگری بود، این اتفاق محال نبود وآن وقت شاید ما هم الان داشتیم با خود فکر می‌کردیم که انگلیسی «آن قدرها هم خوب نیست». 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این آمار مربوط به سالِ ۱۹۹۸ است. طبقِ آخرین سرشماری (۲۰۱۳) جمعیتِ زلاندنو چهار میلیون هفتصد هزار نفر و است که ۱۴.۹ درصدشان مائوری‌اند.

مترجم

۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

درباره‌ی هکسره


ببر
لطفاً این چیزِ گنده‌ای را که این بالا نوشته‌ام بخوانید. نمی‌توانید. چون در خطِ فارسی مصوتهای کوتاه را نمی‌نویسم. ب+ب+ر می‌تواند بَبْر باشد یا بِبَر یا بِبُر. در این مصرعِ مولوی «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند» به ضرورتِ وزن بُبْر خوانده می‌شود. این ناخوانایی یکی از اساسی‌ترین اشکالاتی است که موافقانِ تغییرِ خط به خطِ کنونیِ فارسی می‌گیرند. منتها واقعیتِ ماجرا این است که کسی که خوب فارسی آموخته باشد وقتی به ببر در جمله بربخورد، احتمالاً زیاد سردرگم نخواهد شد چون به مناسبتِ بافتِ متن می‌تواند صورتِ صحیح را تشخیص دهد: بی‌شرفی اگر سرِ ببر را ببری ببری بزنی بالای شومینه‌ی خانه‌ات. این خاصیتِ خطِ فارسی گاهی مایه‌ی معما شده است. دانش‌آموزِ راهنمایی بودم که بغل‌دستی‌ام چنین چیزی نوشت و ازم خواست که بخوانم: «پهلوی پهلوی پهن پهن کردند.» نتوانستم. وقتی خودش خواند شوخیِ مضحکی بود. ترجیح می‌دهم به جای گذاشتنِ فتحه و کسره جمله را معنی کنم: «کنارِ اعلاحضرت، افکنده‌ی چارپا گستردند.»

خط اساساً قرار است صورتِ مکتوبِ آن چیزی باشد که آدم می‌گوید. پس خطِ خوب آن خطی است که در آن واجها (صداها) با الفبا تناظرِ یک به یک داشته باشند. یعنی هر حرفِ الفبا فقط نماینده‌ی یک واج باشد و هر واج با بیشتر از یک حرف نوشته نشود. به خطی که چنین باشد فونتیک یا آوانگار گفته می‌شود. اما به دلایلِ بسیاری، از جمله املای تاریخی، هیچ خطِ زنده‌ای نیست که چنین باشد. منتها این که خطی آوانگار نباشد واقعاً و همیشه مخلِ خواندن نیست. دیدیم که مصوتهای کوتاه را در خطِ فارسی نمی‌نویسیم پس خطِ فارسی هم فونتیک نیست. ننوشتنِ مصوتهای کوتاه البته اسبابِ گرفتاری است منتها معمولاً مخلِ خواندن نیست. پدیده‌ی نوظهورِ هکسره، یعنی ـه به جای کسره‌ی اضافه، که اخیراً موضوعِ گفتگوهای بسیاری شده است یکی از مهمترین نمودهای این گرفتاری است. در فارسیِ شکسته که هم «است» را، هم ـه معرفه‌ی فارسیِ گفتاری را ـه می‌نویسم حتا می‌تواند مانعِ خواندن شود. ـه یا آن طور که در دورانِ دبستان می‌گفتند ه‌ی آخرِ چسبان، در فارسی نماینده‌ی سه صداست: ه مثلاً در نُه، فتحه مثلاً در نَه، کسره مثلاً در خانه. تا اینجا هنوز گرفتاری‌ای نداریم. گرفتاری آن جاست که یکی از مهمترین تکواژهای وابسته‌ی فارسی کسره‌ی اضافه است که به انتهای موصوف یا مضاف‌ می‌چسپد و بیانگرِ رابطه‌ی وصف بین صفت و موصوف (خطِ خوب) یا رابطه‌ی اضافی (خطِ تلفن) است. در کلماتِ مستقل صدای کسره‌ی آخر را با ـه نشان می‌دهیم (خانه)، اگرـه را ننویسیم کلمه‌ی دیگری خواهیم داشت که خامش به ساکن ختم می‌شود (خان). استثنا کسره‌ی اضافه است که با ـه نشانش نمی‌دهیم چون جزءِ کلمه نیست. این تداخل علتِ زبانشناختیِ ظهورِ پدیده‌ی هکسره است.





عکس از اینجا

علتِ جامعه‌شناختی هم در کار است. هکسره در اینترنت به وجود آمد. چون اینترنت فضایی اساساً مکتوب است و آدمها برای تعامل بیشتر از صورتِ مکتوبِ زبان استفاده می‌کنند. بیشتر این آدمها پیش از فراگیر شدن اینترنت برای تعامل با دیگران معمولاً از صورتِ گفتاری زبان استفاده می‌کردند، مثلاً تلفن می‌زدند. این کسان در نوشتن آموخته نیستند و این البته نه عیب است، نه مایه‌ی سرشکستی. هکسره در واقع حاصلِ ورودِ این کسان به فارسیِ نوشتاری است.  

ماجرا علتی نازبانشناختی هم دارد. فارغ‌التحصیلِ دوره‌ی متوسطه قرار است دو مهارتِ مهم را آموخته باشد: خواندن و نوشتنِ ابتدایی  و چهار عملِ اصلیِ حساب. چند بار کاتوره‌ای چیزی از روزنامه انتخاب کرده‌ام و از کسانی خواسته‌ام که بی‌تمرین از رو بخوانند. قربانیان که بیشتر آمیزقلمدونِ اداره‌جاتی بودند و لاجرم دمخور با صورتِ مکتوبِ فارسی، هیچ یک نتوانستند روان بخوانند. یکی از اساسی‌ترین گرفتاری‌هایشان همین کسره‌ی اضافه بود. معمولاً بعد از این که متوجه می‌شدند که رابطه‌ی وصفی یا اضافی بینِ دو کلمه وجود دارد، برمی‌گشتند و دوباره چند کلمه‌ی قبل را، این بار با کسره‌ی اضافه، می‌خواندند. اسبابِ گرفتاری تا حدودی ضعفِ آموزش زبان فارسی تا انتهای دوره‌ی متوسطه است.

آیا هکسره واقعاً گرفتاری است؟ بله، چون مخلِ مفاهمه است. مخلِ مفاهمه است چون کسره‌ی اضافه نقشِ دستوریِ بسیار مهمی در فارسی دارد. تصور کنید که در انگلیسی of و s' را نمی‌نوشتند و از خواننده می‌خواستند خودش حدس بزند که کجا باید of و s' را بگذارد. تازه این دو تکواژِ انگلیسی کاربردِ محدودتری دارند چون فقط نشانه‌ی اضافه‌ی ملکی و تخصیصی‌اند نه رابطه‌ی وصفیِ صفت و موصوف. علاجش چیست؟ سالهاست کسانی سعی در اصلاحِ خطِ فارسی دارند. برخی پیشنهاد داده‌اند که خط را از اساس عوض کنیم و مثلِ ترکی مثلاً فارسی را به خطِ لاتین یا مثِل فارسیِ تاجیکی به خطِ سیریلیک بنویسیم. هرکدام از این پیشنهادها می‌تواند مناسب باشند منتها هنوز عملی نشده‌اند. راهِ حلِ موقت آن است که از دوره‌ی دبستان از دانش‌آموزان بخواهیم که کسره‌ی اضافه را بنویسند تا یاد بگیرند که کسره‌ی انتهای کلمه کجا ـه است و کجا ـِ. نسلِ فعلیِ از دست رفته هم سعی کند عادتِ دیرینِ ننوشتنِ کسره‌ی اضافه را ترک کند. ننوشتنِ چنین تکواژِ مهمی (در این متنِ ۸۱۴ کلمه‌ای، ۸۹ بار کسره‌ی اضافه آمده) منطقاً غلط است.احتمالاً این نوشته‌ را راحتتر خوانده‌اید چون من همه‌ی کسره‌های اضافه را نوشته‌ام.  

۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه

گفت: «به پیشِ خاتونت بازگرد و زیرِ دستِ او تسلیم شو.»


ترجمه‌ی فارسی ترگوم اورشلیم، سفر پیدایش باب ۱۶

بلاغت ترجمه‌ی کتاب مقدس برای بسیاری از نویسندگان و شاعران ایرانی هوس‌انگیز بوده. فروغ فرخزاد آیه‌های زمینی را به تقلید از بلاغت ترجمه‌ی فارسی کتاب مقدس نوشت. مقادیری از آیات کتاب ایوب را هم در متن فیلم خانه‌ سیاه است آورد. احمد شاملو و سهراب سپهری هم شعرهایی در تقلید همان بلاغت نوشته‌اند. تقی مدرسی هم در یکلیا و تنهایی او هم داستان و هم بلاغت اثرش را از ترجمه‌ی فارسی کتاب مقدس وام گرفته. منظور از ترجمه فارسی کتاب مقدس همان ترجمه‌ای است که بیبل سوسایتی دارالسلطنه‌ لاندن منتشر کرده است. (برای آگاهی ابتدایی از تاریخ این ترجمه اینجا و اینجا را ببینید.)

به ترجمه‌های آرامی کتاب مقدس ترگوم می‌گویند. یکی از این ترگوم‌ها ترگوم اورشلیم یا یوحنای دروغین است. هنوز سر تاریخگذاری این ترگوم گرفتاری داریم. از قرن ۴ تا قرن ۱۴ میلادی را پیشنهاد داده‌اند. به هرحال، جوانتر از قرن ۱۴ نیست. ترگوم‌ها هم حاوی آگاهی‌های زبانشناختی‌اند، هم الهیاتی و فقهی. اینجا البته به هیچ کدام نمی‌پردازم. در مورد دومی که از بیخ بی‌سوادم. چیزی که عجالتاً برایم جالب است فصاحت و زیبایی متن آرامی است و البته قصه‌ای که دارد تعریف می‌کند. سعی کرده‌ام زیبایی متن آرامی را در ترجمه‌ی فارسی بازسازی کنم. ترجمه تا حدودی تکنیکی است. یعنی هرجا کلمه‌ای بوده با ریشه‌ی مشترک در عربی که ما در فارسی هم از آن استفاده می‌کنیم، سعی کرده‌ام همان را بیاورم. هرچند چندجایی نمی‌شد. همچنین از سنت معمول ترجمه‌ی تحت‌اللفظی کتاب‌های مقدس هم استفاده کرده‌ام و مثلاً تمایل شهوانی زبان آرامی به استفاده از ضمیر و حرف عطف واو را در ترجمه‌ی فارسی‌ام حفظ کرده‌ام. در عین حال، طبیعتاً به شدت تحت تاثیر ترجمه‌ی قدیم کتاب مقدس بوده‌ام. در واقع، دلم می‌خواست که متنم شبیه آن ترجمه باشد.

 خود داستان و دگرگون شدن احوال شخصیت‌ها، سارای و هاجر و ابرام در چند سطر کوتاه و قصه‌ی پشت ماجرای فرعون و سارای که در سفر پیدایش باب ۱۲ آمده کل ماجرا را دل‌انگیز کرده است. دقت نظر راوی باستانی و توانایی‌اش در شخصیت‌پردازی داستان، دست کم برای من، خوشایند است. توانایی نویسنده در آکروبات میان وضوح و ابهام در گفتار هم به لذت خواندن متن می‌افزاید. مضافاً، اساس تاریخی/اساطیری یکی از بزرگترین و کشدارترین مجادلات سیاسی امروز، گرفتاری اسرائیل و فلسطینیان، همین باب سفر پیدایش است:

۱. و سارای، زوجه‌ی ابرام، برای وی ولدی نزاد و او را کنیزی مصری، هاجر نام، دخترِ فرعون بود که او را به کنیزی‌اش داده بود آن زمان که‌ او را به زنی برده بود و در پیشِ خداوند از امر خشمگین شده بود. ۲. و سارای ابرام را گفت:«اینک خداوند مرا از توالد منع کرده است؛ پس اینک به کنیز من درآی و آزادش کردم شاید از او بنا شوم.» و ابرام امرِ سارای را قبول کرد. ۳. و سارای، زوجه‌ی ابرام، هاجر، کنیز مصری، را تدبیر نموده او را آزاد کرده و به ابرام، شوهرش، به زنی داد پس از ده سال اقامتِ ابرام در زمینِ کنعان. ۴. و بر هاجر درآمد و او آبستن شد و چون دید که آبستن شده وقارِ خاتونش در چشمش ذلیل شد. ۵. و سارای ابرام را گفت: «همه وبالِ  من از توست که بر تو اعتماد کردم که با من به عدل کنی و من از زمینم و از خانه‌ی پدرم خارج شدم و با تو به زمینِ  بیگانه اندرآمدم و اینک چون برای تو ولدی نمی‌زایم، کنیزم را آزاد کردم و به آغوش  تو دادم از برای مجامعت و چون دید که آبستن شده وقارِ  من در منظرش خوار گشت و چون پیشِ خداوند وبالِ من متجلی شود، سلم بین من و تو بگسترد و زمین از ما مملو شده بی‌حاجت به ابنای هاجر، دخترِ فرعون، پسرِ نمرود که تو را به تونِ آتش درافکند.» ۶. و ابرام سارای را گفت: «اینک کنیزت از آنِ تو و با او چنان کن که در چشمت متقن است.» و سارای او را زجر داده و او از پیشش گریخت. ۷. و مَلِکِ خداوند او را کنارِ  چشمه‌ی آبی در برهوتی، کنارِ چشمه‌ی آبی که به راهِ  شور است یافت. ۸. و گفت: «هاجر، کنیزِ سارای، از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی؟» و گفت: «از پیشِ  سارای، خاتونم، من گریخته‌ام.» ۹. و او را مَلِکِ خداوند گفت: «به پیشِ  خاتونت بازگرد و زیرِ  دستِ  او تسلیم شو.» ۱۰. و مَلِکِ خداوند او را گفت: «ابنای تو را افزون می‌گردانم افزودنی و از افزونی به شماره نیایند.» ۱۱. و مَلِکِ خداوند او را گفت: «اینک آبستنی و پسری از تو متولد شود و اسمِ او را اسماعیل بخوانی چون که زجرِ تو در پیشِ خداوند متجلی شد.» ۱۲. «و او خرِ رموک را ماند در میانِ ابنای انسان؛ دستِ او دشمن را باززند و دستِ دشمن بر او به بدکاری دراز شود و در پیشِ  روی همه‌ی برادرانش ویران شود و بشکند.» ۱۳. و پیش خداوند که امرش پیش او بازگفته شد پرستش کرد و او گفت: «تو آن حی و قیومی که می‌بیند و دیده نمی‌شود.» پس گفت: «اینک اما اینجا وقارِ سکونتِ  خداوند بر من متجلی شد خیال از پس خیال.» ۱۴. پس آن چشمه را «چشمه‌ی تجلی حی و قیوم بر او» خوانند و اینک بینِ قادش و بارد است. ۱۵. و هاجر بر ابرام ولدی زاد پسر و ابرام نام آن ولدِ پسر را که هاجر زاد، اسماعیل خواند. ۱۶. و ابرام هشتاد و شش ساله بود که هاجر اسماعیل را برای ابرام زاد.   



ــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از تحریر یا ترجمه: در صفحه‌ی عنوان نسخه‌ی ۱۸۷۸ ترجمه‌ی قدیم کتاب مقدس، چنین چیزی نوشته‌ شده: 

بفرمانِ المجمع المشهور به بِرِتش فاریَن بیبل سُسَیتي

نمونه‌ای اعلا از گفتگوی تمدن‌های ایرانی، اسلامی و غربی/مسیحی/یهودی قابل توجه بنیاد باران و دکتر تئولوگ عبدالکریم سروش