۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

سیره‌ی سریانی هابیل




این ترجمه در شماره چهاردهم ماهنامه شهرکتاب در زمستان سال ۱۳۹۵ در تهران منتشر شده است.

در سالِ ۱۹۷۲، در دمشق، عالی‌جناب ایگناتیوس یعقوبِ سوم، بطریقِ کلیسای ارتودکسِ انطاکیه، به سباستین براک (Sebastian Brock)، دانشمندی جوان، اهلِ انگلستان، اجازه داد که در مجموعه‌ی دوجلدی بی‌نظیری از سِیَرِ قدیسان که به زبانِ سریانی نوشته شده بود تفحص کند. دو سال بعد، دانشمندِ جوان متنِ سریانیِ بخشی از آن مجموعه را که سیره‌ی هابیل خوانده می‌شود در شماره‌ی ۸۷ مجله Le Muséon با ترجمه‌ی انگلیسی و مقدمه و حواشی و توضیحات منتشر کرد. دانشمندِ جوان اکنون استاد سالخورده‌ی زبان و ادبیاتِ سریانی کالجِ ولفسون (Wolfson) در دانشگاهِ آکسفورد است. سیره‌ی سریانیِ هابیل در واقع تفسیرِ شاعرانه‌ی بابِ چهارم سِفرِ پیدایشِ عهدِ عتیق است. سیماخوس، نویسنده‌ی تفسیر، کوشیده است که سرگذشتِ هابیل را نوعی بشارتِ آمدنِ عیسی مسیح معرفی کند. مضمونی که در تفاسیرِ سریانی مکرر آمده است. از زندگی و هویتِ سیماخوس جز همین نام چیزی نمی‌دانیم. براک معتقد است که به رغمِ نامِ یونانی‌اش، سیماخوس متن را به سریانی نوشته است. براک همچنین تاریخِ متن را با قیدِ احتمال آخرِ قرنِ پنج یا ابتدای قرِن ششمِ میلادی می‌داند.

بازنویسی یا بازآفرینیِ متونِ کهن برای بعضی نویسندگان و شاعران فارسی هوس‌انگیز بوده است. معروفترین نمونه احمدِ شاملو است که گیلگمش را از روی ترجمه داودِ منشی‌زاده و غزل‌ِ غزلهای سلیمان را از روی ترجمه‌ی قدیمِ کتابِ مقدس به فارسی‌ای که می‌پسندید بازنویسی کرد. به گمانِ من موفقترین نمونه‌ها حاصلِ کارِ صادقِ هدایت و قاسمِ هاشمی‌نژاد است که هرکدام جداگانه کارنامه‌ی اردشیر بابکان را از پهلوی به فارسی ترجمه کرده‌اند. من در اینجا متن را از اصلِ سریانی ترجمه کرده‌ام و با ترجمه‌ی انگلیسی براک هم تطبیق داده‌ام. معدود جاهایی با براک موافق نبود‌ه‌ام که طبعاً برداشت خودم از متن را ارجح دانسته‌ام. منتها مجموعاً چیزی به براک نیافزوده‌ام که حاصلِ کار را پیشرفتی در مطالعاتِ سریانی بدانم. هدفم از ترجمه‌ی این متن بیشتر بازآفرینیِ زیبایی متنِ اصلی بود که یکی از نمونه‌های درخشانِ نثرِ شاعرانه‌ی سریانی است. نتیجتاً این ترجمه‌ محققانه نیست، ادیبانه است، اما غیر از یک کلمه که تغییر داده‌ام، به متنِ اصلی وفادار بوده‌ام. نکته‌ی آخر این که سیماخوس همه‌جا یکسان موفق نبوده است. مثلاً بندِ یک در اصلِ سریانی هم همین‌قدر مهمل و ناتندرست است که در ترجمه‌ی فارسی.




اینک به عنایت و حمایتِ تثلیثِ مقدس می‌نویسیم داستانِ شهدای مقدس و ملبسان به جامه‌ی فتوح که پیشِ ملوکِ باطل، امرِ مسیح را شهادت دادند. نخست در بابِ قتلِ هابیل به دستِ قابیل آن چنان که سیماخوس آورده:

۱. چنین دانم که برِ داستانِ خاندانِ آدم رفتن فایدتی رساند چنانکه فایدت بریم از داستانِ هابیلِ صدیق که همچنان که صدمتی نیست بر هیچ بیماری هنگام که حکیمش معاینت کند، نیست بر گناهکاری آن هنگام که بر داستانِ مقدسان رود.

۲. دل به من دهید لختی ای شنوندگانِ حق و داستانِ ایشان را به طرزی دلکش بر شما گویم. امتثالِ امرِ پدرشان را،  کاهنانِ نخستین فدیتهای خود را به خداوند تقدیم کردند. آنِ هابیل مقبول شد و آنِ قابیل مردود شد که به حسنِ ایمان ممتاز نبود. و برجای آنکه رضا دهد آنچنان که خداوند فرموده بود و از خشم دوری گزیند و از حسد بپرهیزد، خشم بر خشم می‌اندوخت و از پسِ فدایا، بر حسدی که از پیش [در دل] داشت می‌افزود و روز از پسِ روز بر برادرش عداوت می‌ورزید و مقهورِ حسد شد و غضبش علناً فروگرفت. عداوتی سخت مقهورش کرد. محبت پوشاند و اخوت تاراند. خیال پخت که پسر مادرش را بکشد. آه اى سلاخِ نو كه بر زمينِ نو پيدا آمدى. اى قاتلِ نخستين كه مَثَلِ تلخى به عالم آوردى. تو نيستى اى قابيل آنكه پسرِ مادرش را كشت؟ مگر زمين به تمامى براى تو مملو نبود و هر چار ربعِ آفرينش كه مرگِ هابيل، برادرت، تو را برانگيخت؟ نميتوانستى از خون به بيهوده ريختن بپرهيزى؟

۳. شرارت در سوداى قابيل افزود و برادرش را گفت: اى برادركم، بيا لَختى به صحرایى برويم." پس هابيل، بر سبيلِ اخلاص، برخاسته، با او برفت. چون برفتند و از ماواى پدر و مادرشان دور شدند، قابيل بنشست و با او هابيل نيز. هابيل سخت دلبسته‌ی رمه‌اش بود و ارچه دلشاد بود كه با برادرش آمده، نمی‌خواست رمه‌اش را رها كند و دلش مشغولِ رمه‌اش بود. قابيل، در دلش مى‌انديشيد كه چگونه بكشدش و كجا پيكرش را پنهان كند.

۴. زنهار که رازِ خداوندگارِ ما چون در هابیلِ قتیل مصور است. هابیل که با قابیل می‌رفت  شادمان بود چنان چون خداوندگارِ ما، عیسی، که جهودان را گفت که «من خود آنم که در پیِ آنید.» به ماهِ نیسان بود آن روزی که هابیل مرد. چنین است فی‌الواقع که در مکتوب آمده است که قابیل بافه‌ی گندم و هابیل گوسفندی نثار کردند و بافه‌ی گندم و گوسفند به کمالشان بادید نیایند الا به نیسان. ای بسا که آن روز هم آدینه بوده از آن رو که به آدینه‌ای در ماهِ نیسان خداوندگارش مرد و اگر وقتِ ایشان هم پسین باشد، زنهار که در همه حال [هابیل] پسرِ خداوندگارش را ماند.

۵. چون نشستند و آسودند، قابیل ناگهان برخاست و برادرش را بگرفت و هابیل متعجب شد و پنداشت که بازی می‌کند. زنهار که ضربتش می‌زند تا از بابتِ فدایا او را مکافات کند. چون چشمانِ برادرش را دید که چگونه خون در آنهاست و روی‌اش زرد پوشیده، پیشِ او اشک ریخت. به تمنا و تسلا پسرِ مادرش را گفت:  

۶. برادرم قابیل، ای برادر، چه کسی ناگهان حسد مرا در تو برانگیخت که برادرت، پسرِ مادرت، را به دستِ مرگ مقطوع کنی. از برای من معصیت نورز ای پسرِ مادرم. نفسِ خویش را از برای من ملکوک مکن و باب و ماممان را از من مقطوع مدار. چرا به این صحرا مرا کُشی؟  چرا به این صحرا مرا هلاک کنی؟ به اندرون مرا بکش که باب و مامم در مرثیتهاشان بر من زاری کنند. از چه رو چنین از من بیزاری که نه خود این زندگی را از من می‌ستانی، بل حتا سزای آنم نمی‌دانی که به قبرم اندر روم. روزی تمام را مهلت ده و پیشِ ایشانم بکش تا بر من زاری کنند والدانم. بر تو چه صدمتی زدم ای برادرم که مرا به مرغانِ آسمان خوراک می‌دهی؟ بر تو چه کردم که مرا خوراکِ سگان می‌کنی و وحوشِ صحرا را از اندامم متمع ‌می‌سازی؟ چرا چنین از برای من معصیت می‌ورزی و نفسِ خویش را به قتلِ پسر مادرت تباه می‌کنی؟ چرا پدرم را زجر کنی و مادرم را عاجز کنی؟ نه این دردشان بس که از فردوس رانده شدند؟ ای برادرم، این مصیبتشان کفایت که زمین را به ارث بردند. حق نکشت آدم را که خطا کرده بود و تو او را که خطایی بر تو نکرده می‌کشی. با تو چه کردم ای برادرم که تضرعِ هابیل، برادرت، را نمی‌پذیری. در دلت سخنم را جایی ده. همچنانت تضرع کنم یا که خاموش شوم پیش تو؟ پس اینک اگر قتلِ مرا خواهی که مرا کشی، تسلای بوسه‌ای به من بخش. من خواهم مرد.

به جانِ پدرمان آدم که تضرعِ مرا بپذیر. به خداوندِ همه سوگند که [...] نزدِ من آی [...] قربانیِ فدیتهای  [...] فدیتهای تو مادرت را از خویش جدا مکن. به او که آدم او را نیوشید و آوازش را در فردوس شنید، آوازم را از رمه‌ام جدا مکن. به او که درختِ زندگی را در فردوس نشاند، درختِ محبتمان را مبر که ثمرِ فدیتِ من باطل می‌شود. به او که به فردوس چشمه بخشید و رودها از عدن روان ساخت، زمین را به خونِ برادرت آب مده و دستانت را به خونِ هابیل، پسرِ مادرت، میالای. به او که  آدم را از شکوهی که بدان ملبس بود برهنه کرد، جامه از اندامِ من برمگیر و شرمِ جوانی مرا بر خورشیدِ آسمان نمایان مکن. به آن که بر آدم رحمت کرد، بر من رحمت کن ای برادرم.

۷. هابیل چشمانش را که رشوتِ اشکهای تلخ در خود داشت، بالا کرد و به برادرش خیره شد تا که قابیل بیند و بر او شفقت آورد و تضرعش را نپذیرفت و نه سوگندهایش مجابش کرد، نه بر گریه‌اش رافت آورد و نه بر اشکهایش رحمت، بل به خشمی سخت می‌سوخت و بر حسدِ بر برادرش می‌افزود.

پس برخاست و کشتش و پایید که پیراهنش به خونش نیالاید مبادا که نزد باب و مامش رسوایش کند.

۸. به وقتِ قتلش، که دستان و بازوانش را گشود، رازِ او که دستها و پاهایش را بر چوب کشیده بودند در او آشکارا مصور بود. و نیز زمین آنجا که او را نهادند شکافت که در آن رازِ او که پیکرش را به قبری نو نهادند که کس را در آن ننهاده بودند مصور است.  

۹. چون کشتش نزدِ باب و مامش بازگشت و شامگاه بود و رجعتش دیرتر از معمولش بود. آدم به جستجویِ پسرش، هابیل، بیرون شد و و رمه‌اش را یافت بی‌آنکه او در میانش باشد. پس پنداشت آدم که شاید از کارِ بسیار بی‌هوش افتاده و خفته و آرامیده یا که رفته چراگاهی ببیند از برای رمه‌اش و دیر مانده.

۱۰. پس چون بسی دیر گذشت، باب و مامش از قابیل، پسرشان، پرسیدند  و او را گفتند: «برادرت، هابیل، کجاست؟» چون دیدند که مردد است که ایشان را بگوید، مادرش او را تضرع کرد و گفت: «به جانِ هابیل، برادرت، [سوگند] که مرا بگو او کجاست؟»    

۱۱. پس قابیل خائف بود که آشکارا گوید که او قتیل افتاده، نه از آن روی که خائف بود که باب و مامش این بر او بندند، که او از خداوند هم خائف نبود، بلکه از آن روی که زاری در ماوای‌ ایشان نباشد. و باب و مامش را چنین به خدعه مجاب کرد که «اتفاقا به دره بودم و چشمانم را بالا کردم و برادرم را به کوه دیدم و ناگهان برگرفته شد و دیدمش که به آستانه‌ی فردوس رسید و چون به او خیره شدم از کروبیان یکی را دیدم که با دَمِ شمشیر راه را پیشِ او می‌گشود و به فردوس اندر رفت.




۱۲. باب و مامش چون این بشنیدند، خاموش شدند لاکن دیگر بار از آن باب نپرسیدند. خداوند که کشاننده‌ی نهان به آشکار است، که آنچه را در زیر است بر بام منادی زند، پس از دو روز که آرام بود قابیل و خاموش و با خود می‌پنداشت که از قتلش کس را خبر نیست، چنین خداوند بر او متجلی شد، نه به خشم و غوغا، مبادا که او را بیاگاهند به شتاب، بل به آرامش و آزرم او را فرمود: «برادرت، هابیل، کجاست؟»

۱۳. و قابیل که دید خداوند این از او می‌پرسد، انگاشت که او نیز نداند که چه کرده است. پاسخ داد خداوند را و گفت: «آیا به راستی من ناتورِ برادرم هستم؟» خداوند او را گفت: «چون ندانی؟ با من بگو به هابیل چه کردی.» و چون این کلماتِ ترساننده را شنید، خاموش شد و نمی‌دانست که چگونه امر را برگرداند زیرا که سِرِ قتلش آشکار شده بود. خداوند او را گفت: «صدای خون برادرت از زمین نزدِ من التجا کرد. کیست که به خون صدا بخشید که خون را صدایی نیست و خون را تمیزی نیست که از عقل محروم است؟»

۱۴. خداوند که صدای خونِ خاموش را شنید، از قاتلی که‌اش در دره ریخته بود کین خواست  و خداوند او را گفت: «چون چنین کردی، ملعون خواهی بود بر روی زمین که فن شومی به زمین آموختی. ملعونِ رویِ جمیعِ زمین خواهی بود که سببِ رنجِ آدم و حوا، باب و مامِ جمیعِ زمین، شدی. ملعونِ جمیعِ زمین خواهی بود که دروازه‌ی هاویه را پیشِ جمیعِ زمین گشودی. ملعونِ جمیعِ زمین خواهی بود که خواستی بر رویِ جمیعِ زمین یکه باشی. بر آن لرزان و مهتزع خواهی بود که بر جبروتِ خود توکل کرده برادرت را کشتی و چون بر فلاحتِ خود بر آن افزایی تو را قوت نبخشد که می‌خواستی آن را یکه به ارث بری.

۱۵. پس در ملعنت پیچید و سوی باب و مامش بازگشت. با نفسِ خویش اندیشید و گفت «چگونه اندر روم و باب و مامم مرا به این حقارت ببینند؟ چه گویم که بر من چه رفته؟ یا چه بهانه آرم بر من چه افتاده؟ باز باید خدعه کنم که خدعه‌ی نخستِ من آشکار شده. لکن حقیقت را بر ایشان گویم و آشکار کنم هرچه کردم. مرا خوشتر آن باشد که روزی یک سوگ باشد تا دو و روزی دگر را زجزی از برای هابیل نیافزایم.

۱۶. چون قابیل به خانه‌شان رسید، باب و مامش چشمانشان را بالا کرده و او را دیدند و پنداشتند که از خمرِ بسیار خمار است. پس چون مادرش لرز و انهزاعش را بدانست و نشانه‌های ترساننده‌ای که بر او بود بدید، دستانش را بر سرش گذاشت و مویه‌های مدام از دهانش بیرون شد و دهانش را گشود و به صدای نالان بر دو پسرش مرثیه خواند و گفت:

۱۷. هابیل، محبوبم، دیروز رفت و دیگر نیست و قابیل که امید داشتم به او آرام یابم، مرگش از زندگی‌اش برای من بسی خوشتر. حبیبِ من و حبیبِ پدرش دیگر نیست و قابیل که او را حاصل کردم، بس خوشترم که هرگز حاصلش نمی‌کردم. چرا بر من چنین رفت که پسرِ کوچکم دیگر نباشد و این که مانده به جوانی‌اش آشفته است و پیشِ جوانی‌اش در اندامش لرزان و منهزع است.    

۱۸. آدم نیز به ناله گریست و گفت: وای بر من که درجه درجه از شکوه به شرم برهنگی فروافتادم  و دریغا امروز که بلای تلخ رسیده است. چون گریستند و گریاندند یکدیگر را، نشستند تا در باب هابیل از قابیل بدانند.

۱۹. پس قابیل از گریستن بر آنچه پیرامونش بود امتناع کرد و بر هابیل برادرش گریست زیرا دلِ سنگی که حاصل کرده بود شکافت. به راستی محبتش به برادرش برگشت. از آنگونه که از او بیزار بود پیش از آنکه بکشدش، اینک، پس از انکه کشتش، بر او محبت داشت. پس بر برادرش گریست و گفت:

۲۰. برادرم، هابیل، کور باد چشمانم که اشکهای تو را دیدند و بر تو رحمت نیاوردند و کر باد گوشهایم که بسته شدند بر صدای تو که بر تو استغاثه می‌کرد. چه کسی در این حقارتی که بر من آمده تو را به من خواهد بخشید؟ چه کسی خاک را از چشمانت خواهد سترد تا ببینی چه نکبتی به پسر مادرت رسیده.

۲۱. پس چون حوا شنید که هابیل قتیل افتاده، دهانش را از مرثیتها و ناله‌ها انباشت و از صدای مرثیتها دیوارهای خانه‌اش لرزید. فروگذاشت که بپرسد که کی و چگونه و چرا او را کشته، بلکه شتاب داشت تا از نعشش و از قبرش بداند. «کجا هابیل را سلاخی کردی و خونِ برادرت را در کدام مقام ریختی؟ گلوی محبوبم را کجا بریدی؟ برو و به من نشان بده پیش از آنکه وحوشِ صحرا او را بخورند. برویم و برگیریم پش از آنکه پرندگان او را بدرند. پیکرش را به ما بده و ما او را تدفین کنیم. نعشِ مقدس را به ما بازگردان. به من ده جسمش را تا از خونش تغسیل کنم و تدفینش کنم که تو به خونش برهنه تدفین کردی.

۲۲.  آدم نیز پاسخ داد قابیل را و گفت: «پیکر برادرت را به ما نشان بده که نکبتِ خویش را در او ببینیم. به ما بده جسمش را که در آن عاقبتِ خویش را ببینیم و بدانیم که به وقتِ مرگمان چگونه‌ایم. به ما بده که جراحاتش را ببینیم و بدانیم که مرگ چگونه بر او آمده. زخمهایش را ببینیم و بدانیم چگونه جانش برآمده.

۲۳. پس قابیل باب و مامش را تدبیر نموده و رفت که ایشان را از مقامِ قتل برادرش نشان دهد. پس چون حوا خونِ حبیبش را دید، دستانش را بر روی‌اش زد و بازوانش را به دندان درید و چون خاکش گشوده شد و محبوبش را دید که آنجا افتاده و آلوده به خون خویش، موی خویش برکند و روی‌اش را زخمها زد و خون از گونه‌هایش روان شد و به صدای نالان بر آن نعش گریست و گفت:

۲۴. دو بلا به یک روز بر منِ مسکین آمد. به یک ساعت دو بار بشکستم. چشم به زیرِ زمین می‌اندازم، نعشِ قتیل را می‌یابم وگر چشم بالا کنم، این لرزان و منهزع را می‌بینم. صدمتی تلخ برای من است. ندانم بر کدام یک زاری کنم و معلومم نیست که بر کدام یک بگریم. بر قتیل بگریم؟ زندگی زنده بر من تباه‌تر است از قتیل. مرده را بگذارم و بر زنده بگریم؟ نعش هابیل نمی‌گذاردم.

۲۵. پس رازِ قتلِ خداوندگارش در هابیل مصور است و نیز رازِ رستاخیز او در رستاخیزش مصور است ارچه چون العازر احیا نشد، لکن از مقامِ قبرش برخاسته و ترک کرده. پس فی‌الواقع نعشش را برگرفتند و در کفن پیچیدند و با خود بر جانبِ بلندی نهادند. در آن قیامتِ پسر مصور است که ایشان نعشش را به بیابان رها نکردند که مقامی بود بعید و زمینی متروک در دره. از این روی که  قابیل زمین را حفر نکرده بود و او را مدفون، بلکه [خاک را] به شتاب بر او او افشانده و نهاده بود و رفته بود مبادا که در دره وحوش صحرا برش گیرند و بادیدش آورند و خورندش.

۲۶. باب و مامش هابیل را بردند و در محلِ خود  تدفین کردند اولا از این بابت که استخوانهایشان بر او افتد و دیگر آنکه نزدیک باشد که حوا بر او بر قبرش بنالد و بگرید و بر قابیل در خانه.

۲۷. خوش گفته‌اند که او را از دره برگرفتند و به قله دفن کردند و شاید که خداوند در روز سوم بر قابیل متجلی شد و او را نکوهید چون که نعشِ مظلوم آرمیده بود، در برخاستنش مَثَلِ آن کسی مصور است که مریم درباب او گفت: «خداوندگارم را برگرفتند و ندانم کجا نهادند.» و اگر تامل کنی، حشرِ خداوندگارمان را نیز در هابیل بیابی. هابیل را از دره به قله برکشیدند و پیکرِ مسیح از بیت عنیا به آسمان برکشیده شد.

۲۸. به پسرِ قتیل که رازِ قتلِ اصفیا و اصدقا و انبیا در او مصور است، به او که فدیتِ هابیل را پذیرفت و از قاتلش کین خواست و مردم متمرد را که قساوتِ قیدِ قابیل را قبول کرده‌اند می‌نکوهد و می‌راند، بر شکوه و جلالش بیافزاییم و باشد که صلح در کلیسایش آورد و سِلم در امتش و به هر یک از ما مغفرت از گناه بخشد در روزِ آمدنش، تا ابدالاباد. تمام شد داستانِ هابیل که برادرش، قابیل، کشتش.    

  



۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

سیل رُها





عکس از اینجا

متنِ زیر ترجمه‌ی قسمتی از وقایعنامه‌ی رُها است و حکایتِ سیلی است که در آبانِ سالِ ۲۰۱ میلادی، در زمانِ حکومتِ ابگرِ دهم، شهر را ویران کرده و کسانی را کشته است. متن یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌های متونِ سریانی است. منتها الان بیش از جنبه زبان‌شناختی یا تاریخی‌اش، جزئیات روایت برای من مهم است. این که چطور شد که سیل آمد و چه کردند که باز چنین نشود. مقایسه‌ی جزئیات آن با آنچه در چند روزِ گذشته در خیابانِ جمهوری و پلاسکو گذشته می‌تواند عبرت‌آموز باشد. متن را از سریانی ترجمه کرده‌ام و آن را با ترجمه‌ی انگلیسی سیگال در Segal, J. B. Edessa 'the Blessed City'. Oxford: Clarendon Press, 1970, pp.24-5. تطبیق داده‌ام. اصل متن سریانی از اینجاست:
Muraoka, T., Classical Syriac: a ‌‌Basic Grammar with a Chrestomathy. Wiesbaden: Harrassowitz, 2005.




به سال پانصد و سیزده از مُلکِ سوروس، به دورِ مُلکِ مَلِک اَبْگُر ابنِ ملک  مَعنو، به ماهِ تشرین اخری، سرچشمه‌های آب که از ایوانِ (:کاخ) بزرگِ ملک ابگرِ بزرگ بیرون می‌رفت شدت یافتند و بالا آمدند آنچنان که پیشتر هم معمول بود و پر شدند  و از هر جانب جاری شدند و حیاط و جلوخوان و خانه‌های شاهی از آب پر شدند و چون خداوندگارمان، ملک ابگر، این بدید به امنِ تپه‌ای فراز شد که ورای ایوانش بود آنجا که کارگزارانِ مُلک ماوا و سکنا داشتند. چون حکیمان می‌اندیشیدند که با حجمِ  آب که هر دم می‌افزود چه کنند، اتفاق را بارانی بزرگ و سنگین به شب آمد و [نهرِ] دیصان پیش آمد آنگاه که نه روزش بود، نه ماهش. آبهای بیرونِ [شهر] آمدند و به دریچه‌ها که با اوراقِ آهنینِ بزرگ بسته  و به میله‌های آهنین مستحکم کرده بودند برخوردند و چون منفذی از برای آبها نبود، دریاچه‌ای بزرگ پشتِ باروی شهر پیدا آمد و آبها از بینِ دیواره‌های بارو به شهر فروریخت. پس ملک ابگر به برجی بلند ایستاد که برجِ پارسیانش می‌خوانند و به مشعلهای آتش آب را دید و فرمود که دروازه‌ها و هشت دریچه‌ی باروی شرقیِ شهر را، آنجا که رودخانه بیرون می‌شد، بگشایند و آب به درونِ شهر آمد و ایوانِ بزرگ و زیبای خداوندگارمان ملک ابگر را بکند و هرچه که پیش خود یافت برگرفت. بناهای جلیل و زیبای شهر، هرچه نزدیک نهر، از جانبِ جنوب و غربش و نیز معبدِ کلیسای مسیحیان را ویران کرد و در این واقعه، بیش از دو هزار آدمی مردند. بیشترشان به شب خفته بودند که ناگهان آب بر ایشان آمد و خفه شدند. چون شهر از صدای ناله‌ها مملو شد و چون ملک ابگر این صدمتی که شد بدید فرمود که همه‌ی آن صنعتگرانِ شهر دکاکین خود را از جانبِ نهر دورتر برند و کس دکانی از برای خویش به جانبِ نهر نسازد و به حکمتِ مساحان و خبرگان دکاکین را به قاعده‌ی عرضِ نهر دور نهادند و بر معیار قدیم افزودند که هرچند که [آب] بسیار و شدید باشد، عرضِ نهر از برایش تنگ نیاید که [نهر] آب را از ملتقای  بیست و پنج جریان از هر جانب می‌گیرد. ملک ابگر فرمود که همه‌ی آن کسان که شب را به جلوخوانها می‌گذرانند و به جانبِ نهر کار می‌کنند، از ماهِ تشرین قدم (آذر) تا نیسان (فروردین)، شب را به دکاکینشان نسپَرَند مگر شبگردان که شهر را می‌پایند، پنج از ایشان، همه‌ی زمستان، شب را به بارو سپرند، فراز آنجا که آب به شهر اندر می‌آید و چون دریافتند به شب و صدای آبهای بیرونِ [شهر] را شنیدند که به شهر داخل می‌شوند، و هر کس که آن صدا را بشنود و مهمل بگذارد و بیرون نیاید که «الحذر آب» به اهمال محکوم شود که فرمانِ مَلک را شکسته و این فرمان برقرار گشت از این زمان که چنین شد تا ابدالاباد. پس خداوندگارمان، ملک ابگر، فرمان داد که از برای سکونت ملوکانه کاخِ زمستانی بسازند در بت تَوْرا که همه‌ی زمستان را در آن بگذراند و به تابستان به ایوانِ نوی که از برایش در سرچشمه ساخته‌اند فروآید و نیز بزرگانش از برای سکونتِ خود ابنیه‌ای ساختند به محله‌‌ای که از برای شاه بود، به سوقِ علیا که بیت سَحَر خوانده می‌شود. از برای آنکه آرامشِ قدیمِ شهر برقرار شود، ملک ابگر فرمود که خراجِ معوقه‌ی اهل شهر و آنها که در دیه‌ها و مزارع ساکنند برداشته شود و خراجِ ایشان تا پنج سال، آنگاه که شهر به نفوس غنی و به ابنیه مزین شود موقوف شود.           

۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

بعضی زبانها آنقدرها هم خوب نیستند


ترجمه‌ی من از این نوشته‌ی  ری هارلو در شماره‌ی دوازدهمِ مجله‌ی شهرکتاب منتشر شده است.                                                                             



حسینعلی قراگوزلو، پسرِ ابوالقاسم خان ناصرالملک، سیاستمدار و ادیبِ  دوره‌ی قاجار، در مقدمه‌ای اش بر ترجمه‌ی اتلوی پدرش نوشته است که شبی در حضورِ ناصرالملک «صحبت از شاعرِ انگلیسی، ویلیام شاکسپیر، به‌ میان آمد و یکی از حضار اظهار نمود که ترجمه‌ی منظومات و نقلِ معانی و عباراتِ آن شاعرِ شهیر به زبانِ فارسی امکان‌پذیرنمی‌باشد.» ناصرالملک برای ردِ آن  مدعا  به بازی‌بازی داستانِ غم‌انگیزِ اتلوی مغربی در وندیک و داستانِ شورانگیزِ بازرگانِ وندیکی را به فارسی برگرداند. ترجمه‌‌های او از دو نمایشنامه‌ی ویلیام شاکسپیر همچنان از بهترین نمونه‌های نثر فارسی‌ است. منتها، مدعای مدعیان هنوز از پسِ صد سال همان است که بود.  
این متن ترجمه‌ی مقاله‌ی دوم  این کتاب است:
Bauer, Laurie and Trudgill, Peter. Language Myths. London: Penguin Books, 1998.
کتاب مجموعه‌ای است از مقالاتی که زبانشناسان نوشته‌اند برای مخاطبِ عام و در آن به زبانِ ساده به آن دست افسانه‌ها و چرندیاتی درباره‌ی زبان پرداخته‌اند که قبولِ عام یافته.  ترجمه‌ی اين مقاله نیز پاسخى است به كسانى كه گمان مي‌كنند  فارسى زبانى الكن است چون فى‌المثل فعل در اين زبان معمولاً در جايگاهِ آخر مى آيد. مثلاً وقتى پاى اخبار نشسته‌اند بايد تا انتهاى جمله صبر كنند تا بفهمند فردا مدرسه‌ها تعطيل‌اند: به علتِ آلودگىِ هوا، فردا، مدارسِ پايتخت در دو نوبتِ صبح و عصر تعط‌يل‌اند. ترجيحشان اين است كه در فارسى هم مثلِ انگليسى كه فعل معمولاً در جملاتِ اخبارى در جايگاِه دوم مى آيد زود روشن شود: مدارسِ تهران تعطيل‌اند فردا به علتِ آلودگى هوا. اين مقاله به آن كسان ميفهماند كه اگر هم زبانِ فارسى الكن است، اين لكنت ناشى از ذاتِ زبان نيست؛ حاصلِ فارسى نويسى كسانى است كه حتا از آوردنِ نامِ خود پاى نقدى كه نوشته‌اند بيمنا‌ك‌اند.

ری هارلو (Ray Harlow) ابتدا در زلاندنو و سوییس به تحصیلِ زبانهای یونانی و لاتین پرداخت و اصطلاحاً کلاسیست شد. سپس به زبانهای پولینزی پرداخت و متخصصِ  آن زبانها شد. او اکنون استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ وایکاتو (Waikato ) در همیلتونِ زلاندنو است.
               
      اگر به زبانهایی که امروزه در جهان استفاده می‌شوند، نگاهی بیاندازیم، متوجه تفاوتهای زیادی در کاربردِ آنها می‌شویم. بیشترشان زبانِ اول جوامعی‌اند و اموراتِ روزمره‌‌ی آن جوامع را خیلی خوب رتق و فتق می‌کنند. چند زبان کاربردِ محدودتری دارند، مثلاً کاربردِ زبانِ لاتین، تا همین اواخر، محدود بود به اموری در کلیسای کاتولیک رمی، مشخصاً تدبیرِ خدمات دینی  و مراوداتِ رسمیِ بین‌المللیِ کلیسا. الان، کاربردش حتا محدودتر هم شده و فقط به کار آن اندک کسانی می‌آید  که اصلِ آثارِ ادبیِ آن زبان را می‌خوانند.

      از سوی دیگر، زبانهای دیگری کاربردِ گسترده‌تری از ارتباطاتِ روزمره دارند و زبانِ رسمی دولت‌ها و ملتهااند، زبانِ آموزش‌اند تا عالی‌ترین سطوح و زبانِ ادبیات‌اند. همچنین بعضی زبانها نقشی بین‌المللی دارند؛ شاید بهترین مثالش الان انگلیسی باشد که زبانِ ترافیکِ هواییِ بین‌المللی، روابطِ تجاری، منشوراتِ علمی و زبانِ میانجیِ گردشگری است. متاسفانه، تفاوتِ نقشهایی که زبانها بازی می‌کنند، مکرراً موجب شده که کسانی تصور کنند زبانهایی که چنین کاربرد‌های گوناگونی ندارند، لابد مناسبِ این مقاصد نبوده‌اند. از نظر شماری کسان، بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند. نه تنها زبانِ علم، ارتباطاتِ بین‌المللی و ادبیاتِ عالی نیستند، بلکه ذاتاً نازل‌اند و نمی‌توان از آن‌ها در این امور بهره برد.

     جالب است که این دست آرا را علی‌الخصوص می‌توان در جوامعی یافت که به زبانِ اقلیت در کنارِ زبانِ اکثریت صحبت می‌شود. نمونه‌ای از این نوع وضعِ زبانِ مائوری، زبانِ بومیانِ پولیینزیاییِ زلاندنو، است. زبانشناسان تخمین زده‌اند که انگلیسی زبانِ اولِ نود و پنج در صدِ جمعیتِ زلاندنو و یگانه زبانِ نود درصدِ ایشان است. کسانی که هویتشان را مائوری می‌دانند، دوازده درصدِ جمعیتِ سه میلیونیِ زلاندنو را تشکیل می‌دهند.*  منتها، هرچند که زبانِ مائوری بخشِ مهمی از هویتِ مائوری‌ها است، فقط چیزی حدودِ سی‌هزار نفر به آن روان صحبت می‌کنند. در نتیجه‌ی دگرگونی‌های اجتماعی پنج دهه‌ی قبل در زلاندنو، کاربرد زبان مائوری محدود و محدودتر شده است تا آن حد که در بسیاری جاها الان فقط در مراسمِ ثابتِ رسمی به کار می‌رود.

     در بیست سالِ گذشته، کوشیده‌اند تا با ابتکاراتی در سیاست، آموزش و خبرپراکنی این جریان را معکوس کنند. در نتیجه، مائوری الان یکی از زبانهای رسمیِ زلاندنو است و برای خبرپراکنی در تلویزیون و رادیو از آن استفاده می‌شود و نه تنها خود موضوعِ مطالعه است، بلکه به آن در شماری از مدارس و حتا یک دانشگاه تدریس می‌شود.

      همانطور که این ابتکارات تأثیر بیشتری می‌گذارند، می‌شود در واکنشِ بعضی‌ها، دقیقاً همان نگرشی را که به آن اشاره کردم دید که مائوری اصلاْ قابل نیست زبانِ رسمی باشد یا برای آموزش در سطوحِ بالاتر از مقدماتی به کار رود. گاهی، اظهارِ چنین نظری نشان می‌دهد که پایه‌ی مدعا واقعاً عقلِ سلیم نیست. خاطرم هست که چندسال پیش، کسی در اظهارِ نظرش در یکی از روزنامه‌های زلاندنو کوشیده بود توضیح دهد که مائوری زبانِ خوبی نیست چون باید برای بیانِ معانیِ تازه از انگلیسی کلمه وام بگیرد. در مقابل، انگلیسی زبانی بسیار منعطف و زنده است چون در طولِ تاریخش توانسته از همه‌ی منابع در همه جا برای بیان معانی تازه استفاده کند.

      منتها، فقط در چنین شرایطی نیست که با این رأی مواجه می‌شویم که بعضی زبانها به درد نمی‌خورند. سیسرو، خطیب، سیاستمدار و فیلسوفِ رمیِ قرنِ اولِ پیش از میلاد، آثارِ فلسفی‌اش را به لاتین می‌نوشت تا هم فلسفه‌ی یونانی را در اختیار مخاطب لاتین‌زبانش قرار دهد، هم نشان دهد که می‌شود فلسفه‌ی یونانی را به لاتین نوشت چون بعضی معاصرانش گمان نمی‌کردند که لاتین از امکاناتِ لازم برای بیانِ آرا و آموزه‌های تفکرِ یونانیان برخوردار باشد. از نظر آن‌ها لاتین آن قدرها هم خوب نبود. با این وجود، این همان زبانی بود که برای بیشتر از یک هزاره، زبانِ بحث و فحص، علم، دیپلماسیِ بین‌المللی و ادبیات شد. سر ایزاک نیوتن، دانشمندِ بنام قرنِ هفده میلادی، آرایَش را به لاتین منتشر می‌کرد.

   یک بار دیگر، در اروپای غربی، اواخرِ قرونِ وسطا، وقتی زبانهای موسوم به محلی در جاهایی به کار رفتند که پیش از آن ملکِ طلقِ لاتین بود، چیزهایی از همین دست روی داد. در آن وقت هم، بودند کسانی که گمان می‌کردند زبانهای نوظهوری مثل فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و مانندشان، خیلی خام‌ و بی‌بوته‌اند و  منابعی ندارند تا مناسبِ انتقالِ تفکراتِ انتزاعی و وسعتِ دانشی باشند که معمولاً به زبانهای باستانی لاتین و یونانی بیان شده‌اند.


چرا بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند؟

     بیایید مختصراً به زمینه‌هایی که قرار است زبانها در آنها ناکار‌آمد باشند، به اینکه در کدام جنبه‌ها آن قدرها هم خوب نیستند و به این پرسش که:«برای چه کاری آن قدرها هم خوب نیستند؟» نگاهی بیاندازیم.

     گاهی، ویژگی‌های ساختارِ یک زبان است که بهانه می‌شود تا نتیجه بگیرند که زبانِ دیگری برای کاربردِ مشخصی مرجح است. در جنوبِ شرقیِ سوییس، هنوز شمار زیادی از مردم به زبانی صحبت می‌کنند که از زبانِ لاتینِ مهاجرانِ رمی منشعب شده است. به این زبان «رمانش» می‌گویند که هنوز زبانِ روزمره‌ی تعدادی روستا و ناحیه است، هرچند زبانِ آلمانی چند قرن است که در این منطقه پیش می‌تازد. مثلِ زبانِ مائوری که پیشتر به آن اشاره کردم، در چند دهه‌ی اخیر، تلاش شده که مناطقِ زندگی و فعالیتِ رمانش‌زبانها را وسعت ببخشند. حالا، آلمانی زبانی است که می‌تواند راحت کلمات را با هم تلفیق کند و چیزی بسازد که به آن «ترکیب» می‌گویند. رمانش زبانی است که در آن نمی‌توان به سهولت چنین کرد و در عوض، برای تلفیقِ معانی در آن از عبارات استفاده می‌کنند. واکنشِ شماری از رمانش‌زبانها به این تفاوتِ ساختاری آن است که بپپذیرند رمانش برای استفاده در ساحاتِ واقعاً تخصصیِ زندگی مناسب نیست چون «در آلمانی می‌توان برای معانیِ تخصصی یک کلمه‌ با تعریفِ مشخص ساخت ولی با رمانش نه.» غافل از این واقعیت که زبانهای دیگری مانندِ فرانسه و ایتالیایی دقیقاً از قماشِ رمانش‌اند و  واضح است که دقتِ این زبانها در ساحاتِ تخصصی نقصی ندارد. به علاوه، فراموش می‌کنند که جامعه‌ی کشاورزیِ آلپ، چندین قرن، با این زبان به همه‌ی وجوهِ زندگی‌اش که بعضی از آن‌ها خیلی هم تخصصی بودند، پرداخته است.

چنین نگاهی با این افسانه که «بعضی زبانها دستورِ زبان ندارند» توفیر ندارد، افسانه‌ای ناشی از این مدعا که چون زبانها کارکردِ ساختاری متفاوتی دارند، توانایی آنها در بیان روابطِ منطقیِ کلمات و مفاهیم متفاوت است. در مواردی دیگر، دلیلِ اینکه «بعضی زبانها آن قدرها هم خوب نیستند» این است که «زشت و ناهنجار و زمخت‌اند.» این از جمله دلایلی بود که باعث می‌شد کسانی فکر کنند که زبا‌نهای محلی قابل نیستند که نقشِ لاتین را ایفا کنند. به تعبیرِ دانشمندی، «زبانهای عامیانه بوی پهن و عرقِ جنگجویان می‌دهند».
 
حتا دانته که قهرمانِ آرمانِ استفاده از زبا‌نهای محلی است و پاگرفتنِ زبانِ ایتالیاییِ نوین را با نامِ او می‌شناسند، هنگامِی که در جستجوی زبانی درخورِ هدف ادبی‌اش گویشهای ایتالیایی را مطالعه می‌کرد، گویشِ رمی را کنار گذاشت چون «در میانِ جملگی السنه‌ی محلیِ ایتالیا، سر و صدای حقارت‌بار و وحشیانه‌ی رمی‌ها از همه بیشتر موجبِ اشمئزاز است که البته اسبابِ شگفتی نیست از آن رو که متناسب است با شرارت و زمختیِ رفتاِر ایشان.»

این دو مثال واقعاً نشان می‌دهند که قضیه چیست. معلوم می‌شود که مردم معمولاً نظراتشان را درباره‌ی دیگر مردمان به زبان یا گویشِ آن مردمان منتسب می‌کنند. لذا دانته گویشِ رمی را وحشیانه و حقارت‌بار می‌دید چون درباره‌ی رمیانِ زمانه‌اش چنین می‌اندیشید.

پایه‌ی سوم این نظر که «یک زبان آن قدرها هم خوب نیست» به نسبت مهمتر است؛ و آن این مدعا است که «زبانِ الف آن قدرها هم خوب نیست چون نمی‌توان با آن به فیزیکِ هسته‌ای پرداخت.» معنای ضمنی‌اش آن است که انگلیسی (یا زبانهای دیگری، مثلاً آلمانی یا روسی) از زبانِ الف بهترند چون به بعضی مقولات با یکی از آن زبانها می‌شود پرداخت و با دیگری نه. در نگاهِ اول، مدعایی قابلِ اعتنا به نظر می‌آید. کارهایی هست که می‌توان در زبانی کرد و در زبان دیگری نه، پس بعضی زبانها از بقیه بهتر‌اند، پس بعضی زبانها، دستِ کم برای بعضی مقاصد، آن قدرها هم خوب نیستند.

اما در این نظر، یکی از جنبه‌های زبانها را که صرفاً به تاریخشان برمی‌گردد جای ویژگی ذاتی‌اشان گرفته اند. از این قرار که این نظر به این نتیجه می‌انجامد که چون در زبانِ مائوری موقعیت یا ضرورتِ پرداختن به فی‌المثل فیزیکِ هسته‌ای نبوده، دیگر هرگز نمی‌توان چنین کرد و این ناشی از نوعی نقصِ ذاتی در زبانِ مائوری است. منتها با کمی فکر، مشخص می‌شود که این مدعا قابلِ دفاع نیست. با انگلیسیِ باستان به کامپیوترها نپرداخته‌اند؛ انگلیسیِ نوین همان انگلیسیِ باستان است، فقط جدیدتر؛ پس باید چنین ادامه داد که با انگلیسیِ نوین نمی‌توان به کامپیوترها پرداخت که مشخصاً حرفِ مهملی است. ماجرا البته این است که در طولِ زمان، انگلیسی برای پرداختن به کامپیوترها و مقولات زیاد دیگری در ایجادِ منابعِ ضروری که قبلاً  ناشناخته بودند پیش رفته است. برای پرداختن به بعضی مقولات در یک زبانِ مشخص، آن زبان باید کلماتی را برای دلالت بر جنبه‌های گوناگونِ آن مقولات برای ما مهیا کرده باشد؛ باید واژگانِ مناسب داشته باشد. همچنین آن زبان البته باید شیوه‌های ترکیبِ کلمات را برای ساختنِ جملاتِ اخباری و پرسشی و غیره مهیا کرده باشد. ولی همه زبانها چنین شیوه‌هایی دارند. اساساً زبانها ممکن است به شیوه‌های متفاوتی جنبه‌های مختلف ساختارشان را اداره کنند اما همگی می‌توانند طیفِ یکسانی از معانیِ ساختاری را بیان کنند.

منتها همه زبانها دایره‌ی واژگانِ یکسان ندارند. درست است که بعضی زبانها در پرورندانِ واژگان برای پرداختن به مقولاتی پیش رفته‌اند که بعضی زبانهای دیگر به آن مقولات نپرداخته‌اند. اینجا «پیشرفت» اصطلاحی مهم است. انگلیسی می‌تواند به فیزیکِ هسته‌ای بپردازد چون از پسِ قرنها با پیشرفتِ فکرِ علمی، واژگانی را برای پرداختن به پیشرفتهای جدید به دست آورده است؛ این جنبه‌‌ی ذاتیِ انگلیسی نبوده که همیشه وجود داشته باشد. بلکه انگلیسی واژگانش را به شیوه‌های گوناگون، از پسِ قرنها گسترش داده تا به نیازهای تازه پاسخ دهد. همه‌ زبانها می‌توانند به گونه‌های یکسان واژگانشان را گسترش دهند تا از پسِ ساحاتِ تازه زندگی که گویشورانشان نیاز دارند درباره‌‌یشان صحبت کنند برآیند.

اگر کلماتی را که در انگلیسی برای پرداختن به موضوعات تخصصی، و البته خیلی از موضوعاتِ غیرتخصصی هم، استفاده می‌شود ببینیم، متوجه می‌شویم که اکثرشان از زبانهای دیگر آمده‌اند و در انگلیسی جا افتاده‌اند. به این فرایند معمولاً «وام‌گیری» می‌گویند هرچند کسی قصد ندارد که وام را پس بدهد. همه‌ی زبانها کم و بیش چنین می‌کنند، منتها انگلیسی شاید دستِ کم در میانِ زبانهای اصلیِ دنیا  بیشترین تعداِد واژ‌گان را «وام گرفته باشد».

به هرحال، این مطلقاً تنها شیوه‌‌ی توسعه‌ی واژگانِ یک زبان نیست؛ نمونه‌های فراوانی وجود دارد که واژگانِ زبان «از درون» و با استفاده از منابعِ موجودِ خودِ زبان توسعه یافته‌اند. گاهی، نه همیشه، زبانها و گویشورانشان چنین می‌کنند چون فکر می‌کنند وام‌گیری به زبان آسیب می‌زند. دلیل دیگر این است که وقتی نویسنده‌ای می‌خواهد که مخاطبِ هدفش کارش را راحت بفهمد از منابعِ موجودِ خودِ زبان استفاده می‌کند تا وام‌واژه‌های بسیار حواس خواننده را پرت نکنند. سیسرو چنین می‌کرد. وقتی می‌خواست درباره‌ی مفاهیمِ فلسفه‌ی یونانی به لاتین بنویسد، واژگانِ لاتینی می‌ساخت مطابق با مفاهیمی که قصد داشت مطرح کند. معمولاْ کلمه‌ای لاتین را می‌گرفت و عامدانه معنایی تخصصی را بر آن بار می‌کرد. نمونه‌ی خیلی مهم‌اش استفاده او از کلمه‌ی لاتین ratio در معنای خرد است که به انگلیسیِ امروز هم رسیده‌است (reason). گاهی هم،  با اجزای لاتین کلماتی تازه می‌ساخت. مثلاً کلمه‌ی qualitas را که البته در انگلیسی  quality شده است، برای مفهومی یونانی برساخت.

زبانهای اقلیتها، مثل مائوری و رمانش، امروزه عیناً همان کاری را می‌کنند که سیسرو در لاتین کرد: ساختنِ واژگان با منابعِ موجودِ درونِ زبانها دقیقاً به این منظور که از آن واژگان استفاده کنند تا درباره‌ی اموری چون کامپیوتر، حقوق، علوم و غیره که پیشتر چندان کاربرد نداشتند صحبت کنند. بعید است که این دو زبان روزی به زبانهای بین‌المللیِ علم یا دیپلماسی تبدیل بشوند، منتها، اگر تاریخ جور دیگری بود، این اتفاق محال نبود وآن وقت شاید ما هم الان داشتیم با خود فکر می‌کردیم که انگلیسی «آن قدرها هم خوب نیست». 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این آمار مربوط به سالِ ۱۹۹۸ است. طبقِ آخرین سرشماری (۲۰۱۳) جمعیتِ زلاندنو چهار میلیون هفتصد هزار نفر و است که ۱۴.۹ درصدشان مائوری‌اند.

مترجم